سعید بیابانکی‌

از ویکی حسین
پرش به: ناوبری، جستجو

سعید بیابانکی شاعر معاصر ایرانی است. وی یکی از شاعران خوش‌ذوق و غزل سرای امروز است که در قالب‌های دیگر شعری نیز طبع آزمایی کرده است.

سعید بیابانکی
سعید بیابانکی.jpg
زادروز 1346ه.ش
اصفهان
کتاب‌ها «رد پایی در برف»،«نیمی از خورشید»







درباره‌ی شاعر

سعید بیابانکی به سال 1346 ه. ش در خمینی شهر اصفهان به دنیا آمد، تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در آن شهر گذراند، و در رشته‌ی مهندسی کامپیوتر دانشگاه اصفهان فارغ التحصیل شد.

از سال 1364 هجری به اهالی آبادی سر سبز شعر و ادب پیوست و آثارش در صفحات ادبی مطبوعات کشور به چاپ رسیده است. خود می‌گوید: «رشد اولیه‌ی شعر را مدیون انجمن ادبی سروش خمینی شهر که محفلی سرشار از صفا و خالی از کینه بود می‌دانم و رشد ثانویه‌ی خود را در فضای دانشگاه حس می‌کنم».

از وی تاکنون دو مجموعه شعر با نام «رد پایی در برف» و «نیمی از خورشید» چاپ و منتشر شده است.


اشعار

اسبهای بی‌رکاب:

پر برمی‌دارد امشب آفتاب از نیزه‌ها می‌دمد یک آسمان خورشید تاب از نیزه‌ها
می‌شناسی این همه خورشید خون‌آلود را آه، ای خورشید زخمی رخ متاب از نیزه‌ها
کهکشان است این بیابان چون که امشب می‌دمد ماهتاب از خیمه‌ها و آفتاب از نیزه‌ها
ریگ ریگش هم گواهی می‌دهد روز حساب‌ کاین بیابان خورده زخم بی‌حساب از نیزه‌ها
یال‌هایی سرخ و تن‌هایی به خون غلطیده است‌ یادگار اسب‌های بی‌رکاب از نیزه‌ها
آرزوی آب هم این جا عطش نوشیدن است‌ خواهد آمد العطش‌ها را جواب از نیزه‌ها
باز هم جاری است امشب رودرود از سینه‌ها بس که می‌آید صدای آب‌آب از نیزه‌ها
گرچه این موج‌موج تشنگی‌ها جاری است‌ می‌تراود چشمه‌چشمه شعر ناب از نیزه‌ها [۱]


سپیدار:

عشق هر روز به تکرار تو برمی‌خیزد اشک هر صبح به دیدار تو برمی‌خیزد
ای مسافر به گلاب نگهم خواهم شست‌ گرد و خاکی که ز رخسار تو برمی‌خیزد
مگر ای دشت عطش نوش گناهی داری‌ کآسمان نیز به انکار تو برمی‌خیزد؟
تو به پا خیز و بخواه از دل من برخیزد حتم دارم که به اصرار تو برمی‌خیزد
شعری خوانم و یک دشت، غم و آهن و آه‌ از گلوی تر نیزار تو برمی‌خیزد
مگر آن دست چه بخشید به آغوش فرات‌ که از آن بوی علمدار تو برمی‌خیزد
پاس می‌دارمت ای باغ که هر روز بهار به تماشای سپیدار تو برمی‌خیزد
ای که یک قافله خورشید به خون آغشته‌ بامداد از لب دیوار تو برمی‌خیزد
کیستم من که به تکرار غمت بنشینم‌ عشق هر روز به تکرار تو برمی‌خیزد [۲]


عصر عاشورا (1):

دشت می‌بلعید کم‌کم، پیکر خورشید را بر فراز نیزه می‌دیدم سر خورشید را
آسمان گوتا بشوید با گلاب اشکها گیسوان خفته در خاکستر خورشید را
بوریایی نیست در این دشت تا پنهان کند پیکر از بوریا عریان‌تر خورشید را
چشم‌های خفته در خون شفق را واکنید تا ببینید کهکشان پرپر خورشید را
نیمی از خورشید در سیلاب خون افتاده بود کاروان می‌برد نیم دیگر خورشید را
آه اشترها چه غمگین و پریشان می‌روند بر فراز نیزه می‌بینم سر خورشید را [۳]


عصر عاشورا (2):

شن بود و باد، قافله بود و غبار بود آن سوی دشت، حادثه چشم انتظار بود
فرصت نداشت جامه‌ی نیلی به تن کند خورشید سر برهنه لب کوهسار بود
گویی به پیشواز نزول فرشته‌ها صحرا پر از ستاره‌ی دنباله‌دار بود
می‌سوخت در کویر، عطشناک و روزه‌دار نخلی که از رسول خدا یادگار بود
نخلی که از میان هزاران هزار فصل‌ شیواترین مقدّمه‌ی نوبهار بود
شن بود و باد، نخل شقایق تبار عشق‌ تندیس واژگون شده‌ای در غبار بود
می‌آمد از غبار، تب‌آلود و شرمسار آشفته یال و شیهه‌زن و بی‌قرار بود
بیرون دوید دختر زهرا ز خیمه‌گاه‌ برگشته بود اسب، ولی بی‌سوار بود [۴]




منابع

  • دانشنامه‌ی شعر عاشورایی، محمدزاده، ج‌ 2، ص: 1627-1628.

پی نوشت

  1. مجموعه شعر «نیمی از خورشید»؛ ص 19 و 20.
  2. همان؛ ص 25 و 26.
  3. همان، ص 21 و 22.
  4. همان، ص 23 و 24.