ذبیح اللّه صاحبکاری (1313 ه.ش) یکی از شاعرن معاصر است.
| ذبیح اللّه صاحبکاری
|

|
| زادروز
|
1313 ه. ش
|
| سبک نوشتاری
|
هندی و عراقی
|
| کتابها
|
«تصحیح دیوان حزین لاهیجی»، «سیری در تاریخ مرثیهی عاشورایی»، تصحیح تذکرهی مشهور «عرفات العاشقین و عرصات العارفین»، «تصحیح دیوان مشفق بخارایی».
|
| تخلص
|
«سهی»
|
ذبیح اللّه صاحبکاری که به «صاحبکار» شهرت یافته و تخلّص «سهی» را در شعر برگزیده در سال 1313 ه. ش در روستای دولت آباد از توابع تربت حیدریه متولد شد. وی پس از گذراندن دروس ابتدایی در زادگاهش، جهت کسب علوم دینی به تربت حیدریه رفت و سپس به مشهد مهاجرت نمود. در سال 1342 شمسی به استخدام وزارت آموزش و پرورش درآمد. سهی از غزلسرایان بسیار مشهور خطّهی خراسان میباشد. سبک و شیوهی غزلش بیشتر مایل به هندی و عراقی است.
سهی در مشهد، با انجمنهای ادبی مراوده داشت. در سال 1343 شمسی مجموعهای از منتخب مدایح و مراثی وی منتشر شد. [۱]
آثار: «تصحیح دیوان حزین لاهیجی»، «سیری در تاریخ مرثیهی عاشورایی»، تصحیح تذکرهی مشهور «عرفات العاشقین و عرصات العارفین»، «تصحیح دیوان مشفق بخارایی».
| نمیدانم چه شوری بود از عشق تو در سرها |
|
که دلها میزند پر در هوایت چون کبوترها |
| به خون پاک خود خطی نوشتی از فداکاری |
|
کزان حرفی نمیگنجد به دیوانها و دفترها |
| اگر هر منبر از وصف تو زینت یافت، جا دارد |
|
که از خون تو پا برجای شد محراب و منبرها |
| بنازم همرهانت را که افتادند چون از پا |
|
طریق عشق را مردانه طی کردند با سرها |
| نمیدانم چه آیینیست دنیای محبت را |
|
که خواهرها نمیگریند بر مرگ برادرها |
| پدرها شسته دست از جان به آب دیدهی طفلان |
|
خضاب از خون فرزندان خود کردند مادرها |
| فدای پرچم سرخ تو ای سردار مظلومان |
|
که میلرزد ز بیمش تا ابد کاخ ستمگرها |
| اگر خود تشنه لب جان بر لب آب روان داد |
|
جهانی را ز فیض خون پاک خوش جان دادی |
| شهید عشق را نازم که گاه بذل و ایثارش |
|
فلک را پشت لرزید از نهیب رزم و پیکارش |
| نشد سدّ ره او در طریق عشق و جانبازی |
|
نه آه سرد طفلانش نه اشک گرم بیمارش |
| دلم بر ماتم آن باغبان چون شمع میلرزد |
|
که در یک روز پرپر شد همه گلهای بیخارش |
| فدای آن سبک سیری که راه مقصد خود را |
|
به سر پیمود چون در ره ز پای افتاد رهوارش |
| کجا دیدی که سرداری به رزم اندر ز بییاری؟ |
|
به هنگام سواری خواهرش گردد عنان دارش |
| به رنگ خون به دامان شفق رنگیست جاویدان |
|
ز خون پاک هفتاد و دو تن یار وفادارش |
| گلسان ولایت را نگر کز تشنه کامیها |
|
لب آب روان پژمرده شد گلهای بیخارش |
| لب عطشان به خون رخساره رنگین کرد مظلومی |
|
که میبوسید خیر المرسلین لبها و رخسارش |
| ز خون پاک او ملک فضیلت جاودانی شد |
|
ستم رفت و ستمگر رفت و کاخ ظلم فانی شد |
| خوش آن سرها که بگذشتند در راهت ز سامانها |
|
خوش آن تنها که بخشیدند پیش مقدمت جانها |
| سعادت یار آن اسطورههای عشق و جانبازی |
|
که بند از بندشان بگسست و نگستند پیمانها |
| هوس پرورده کی دارد خبر از شوق جانبازی |
|
چه داند عافیت جو لذّت آغوش طوفانها |
| فدای همّت آن تشنگان کاندر لب دریا |
|
ننوشیدند جز آب از دم شمشیر و پیکانها |
| گلی از گلشن عصمت فتاد از پا ز بیآبی |
|
که بر تن چاک کردند از غمش گلها گریبانها |
| هژ بران خفته در خون، خیمهها در شعلهی آتش |
|
غزالان حرم آوارهی دشت و بیابانها |
| نخواهد شست از روی زمین این گرد ماتم را |
|
ببارد آسمان گر تا ابد از دیده بارانها |
| به یاد ماتم آن کودکان تشنه جا دارد |
|
اگر دلها همه خون گردد و ریزد ز مژگانها |
| به عالم داد سرمشق فضیلت از قیام خود |
|
نوشت از خون خود بر صفحهی گیتی پیام |
| خود چو خالی شد ز یاران کرد آن سردار بیلشکر |
|
به سوی خیمه آمد با تنی خونین و چشمی تر |
| نظر افکند سوی خیمهی هریک ز همراهان |
|
تهی دید آشیانها را از آن مرغان خونین پر |
| یقین بودش که تا لختی دگر از آتش دشمن |
|
نخواهد ماند زین خرگاه جز مشتی ز خاکستر |
| به عزم آخرین دیدار فرزندان و خواهرها |
|
فرود آمد ز مرکب آن سهپسالار بییاور |
| یکایک کودکان را از محبت بوسه زد بر رخ |
|
پیاپی خواهران را سود دست مرحمت برسر |
| به خواهر گفت کای بالیده سرو گلشن عصمت |
|
مرا منزل به پایان میرسد تا لحظهای دیگر |
| مبادا لطمه بر صورت زنی ناخن به رخ سایی |
|
غم مرگ برادر گرچه دشوار است بر خواهر |
| تو زین پس کاروان سالار و غمخوار اسیرانی |
|
مکن شیون، مزن بر سر، مریز از دیدگان گوهر |
| بود خصم تو را این فتح، آغاز سیه روزی |
|
ولی باشد شکست ما نخستین گام پیروزی |
| برین صحرا پر بیم و هراس ای مه متاب امشب |
|
که دامانت نسوزد از لهیب اضطراب امشب |
| سزد گر چهره پنهان میکنی در هالهی ماتم |
|
که اصغر را نمیبینی در آغوش رباب امشب |
| نهان شد چهرهی خورشید مغرب در نقاب خون |
|
جهان شد محفل ماتم ز مرگ آفتاب امشب |
| برین تنها که هر یک رنگ گلهای خزان دارد |
|
ببار ای آسمان از چشم اخترها گلاب امشب |
| جدا شد ساقی این کاروان را دست از پیکر |
|
بده این کودکان را ای فلک از دیده آب امشب |
| اگر دیشب نخفتی از عطش در دامن مادر |
|
در آغوش پدر ای کودک شیرین بخواب امشب |
| سر از خاک نجف بردار ای سردار مظلومان |
|
برای دستگیری، بیکسان را کن شتاب امشب |
| بیا و ز اهل بیت خویش امشب پاسداری کن |
|
گرفتاران غم را از محبت غمگساری کن |
| ز غم در دل گره شد نالهام ای اشک، طوفانی |
|
دلم لبریز خون شد ای شب اندوه، پایانی |
| چنان زد آتش اهریمن گلستان حسینی را |
|
که مرغان بهشتی را نه سر ماند و نه سامانی |
| در آن صحرای پر وحشت ز بیم حملهی گرگان |
|
گریزان است از هر سو غزالی در بیابانی |
| رهی دشوار در پیش است و چشم فتنه اندر پس |
|
چه خواهد کرد زینب با چنین جمع پریشانی |
| گر از حال یتیمان لحظهای غافل شود امشب |
|
دهد جان کودکی در دامن خار مغیلانی |
| برین جانبازی و ایثار و این صبر و شکیبایی |
|
به کیوان دیدهی هر اختری شد چشم حیرانی |
| گمانم طایری گم کرده امشب آشیانش را |
|
بگردای باغبان شاید به دست آری نشانش را |
| ز حسرت لاله امشب داغ ماتم بر جگر دارد |
|
که زینب سوی شام از کوفه آهنگ سفر دارد |
| روان شد کاروان و ماند اندر پی دل لیلا |
|
کجا مادر تواند دیده از فرزند بردارد |
| کنار هر اسیری بر فراز نی سری چون گل |
|
به پای هر گلی مرغی سر اندر زیر پر دارد |
| مباد اهریمنی سیلی زند بر چهرهی طفلی |
|
که این سر سوی طفلانش نظر با چشمتر دارد |
| یکی خون بارد از مژگان یکی از دل کشد افغان |
|
یکی سوگ پسر دارد یکی داغ پدر دارد |
| مران ای ساربان محمل که از دامان این صحرا |
|
به حسرت شیرخواری در پی مادر نظر دارد |
| رهی در پیش دارد کاروان آل پیغمبر |
|
که در هرگام گردون فتنهای در زیر سر دارد |
| فتد از آه مظلومان شرر در خرمن ظالم |
|
کجا اهریمن از فرجام کار خود خبر دارد |
| هر آن اشکی که از مژکان طفلی تلخکام افتد |
|
شود سیلابی و در خانهی فرعون شام افتد |
| گل باغ ولایت را که جانها برخی نامش |
|
عجب دارم که جا دادند در ویرانهی شامش |
| به زنجیر ستم بستند بازوی عزیزی را |
|
که پوشیدهست ایزد جامهی عصمت بر اندامش |
| فدای جسم بیماری که هرکس را رسد دردی |
|
دوا میجوید از خاکش، شفا میگیرد از نامش |
| به جای آنکه رخ سایند اهل شام برپایش |
|
نظر کردند با چشم حقارت از در و بامش |
| ز چشم خامهام خون میچکد بر صفحهی دفتر |
|
چو آرم نام زینب بر زبان در مجلس عامش |
| در آن ویرانه پرپر شد گلی از گلشن طه |
|
که پشت باغبان خم شد ز مرگ نابهنگامش |
| ز فرزند ابوسفیان چه باقی ماند جز نفرین |
|
مبین آغاز باطل را تماشا کن سرانجامش |
| فتاد از نغمه امشب مرغ بیبال و پر زینب |
|
مگر امشب گل روی پدر کرده است آرامش |
| به دست آورده گویی دامن گم کردهی خود را |
|
تسلی میدهد از غم دل افسردهی خود را |
| به یثرب کاروانی بیسپهسالار میآید |
|
کز آهنگ درایش نالههای زار میآید |
| چه پیغامی مگر زان کاروان آورده پیک غم |
|
که آوای مصیبت از در و دیوار میآید |
| رسان ای ناله پیغامی به سوی تربت زهرا |
|
که زینب از سفر با دیدهی خونبار میآید |
| ز راهی دور با شوق مزار پاک پیغمبر |
|
مسیحی سوی این دار الشفا بیمار میآید |
| ز داغ هر عزیزی صد هزاران خار غم بر دل |
|
طبیب دردمندان با تنی تبدار میآید |
| گلستان ولایت را که شد در کربلا غارت |
|
کنون یک غنچهی افسرده زان گلزار میآید |
| ازین کوه گران غم که در عالم نمیگنجد |
|
به چشم اهل یثرب زندگی دشوار میآید |
| «سهی» این قصهی جانسوز در دفتر نمیگنجد |
|
نه در دفتر که در دنیای پهناور نمیگنجد [۲] |
- ↑ سخنوران نامی معاصر ایران؛ ج 3، ص 1832.
- ↑ افسانه ناتمام؛ ص 405- 411. این شعر در آذر ماه سال 1363 سروده شده است.
شاعران |
|---|
| قرن اول | |
|---|
| قرن دوم | |
|---|
| قرن سوم | |
|---|
| قرن چهارم | |
|---|
| قرن پنجم | |
|---|
| قرن ششم | |
|---|
| قرن هفتم | |
|---|
| قرن هشتم | |
|---|
| قرن نهم | |
|---|
| قرن دهم | |
|---|
| قرن یازدهم | |
|---|
| قرن دوازدهم | |
|---|
| قرن سیزدهم | |
|---|
| قرن چهاردهم | |
|---|
| قرن پانزدهم | |
|---|