کمال زین الدین
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
کمال زین الدین (1299 ه.ش) از شاعران معاصر ایرانی است.
| کمال زین الدین | |
|---|---|
| زادروز | 1299 ه.ش اصفهان |
| پیشه | شاعر |
زندگینامه[ویرایش | ویرایش مبدأ]
کمال زین الدّین؛ در سال 1299 ه. ش در اصفهان متولّد شد وی از شعرای توانا و خوش قریحهای است که از رهگذر شعر و ادب خدمات ارزندهای انجام داده است او تحصیلات خود را با اخذ درجه لیسانس مدیریت ادامه داد.
کمال از سال 1322 به کار روزنامهنگاری پرداخت و از سال 1339 اقدام به تأسیس «انجمن ادبی کمال» نمود که یکی از پربارترین انجمنهای ادبی تهران به شمار میرود. این انجمن هر سال برای یک یا دو تن از دانشوران و شعرای به نام، مجالس بزرگداشت و تجلیل برپا میکند.[۱]
اشعار[ویرایش | ویرایش مبدأ]
به مناسبت روز عاشورا:
| تا بیاموزد به مردم راه و رسم سروری | دست بر کاری بزد بر سنّت پیغمبری | |
| داد گیتی را خبر از نهضت والای خویش | پر شد از نام همایونش ثریّا تا ثری | |
| تافت خوش چون آفتاب از خاور آیین حق | در شبان تیرهی ما از پی روشنگری | |
| سبط پیغمبر، حسین داد جوی دادگر | پور والای علیّ مرتضی در سروری | |
| آنکه بر کند از جهان بنیاد بیداد و ستم | آنکه جز بر حق نمیفرمود هرگز داوری | |
| آنکه شد مسند نشین عرش اعلا از شرف | آنکه روشن کرد گیتی را به فرّ حیدری | |
| آنکه در عشق و صفا جاوید و نامآور بود | آنکه در راه خدا بگرفت جان را سرسری | |
| خیمه زد بر پهندشت درد خیز نینوا | با علمداری دلاور شهره گاه صفدری | |
| با نوایی خوشتر از صوت ملک تسبیحگوی | کرده باطل همچو موسی نقش سحر سامری | |
| از نماز شامگاهان تا سحر تکبیر خوان | پرتو افشان شد ز مهروی زمین تا مشتری | |
| شب به صبح آمد به آیین پیمبر در نماز | بوسه زد بر خیمه گاهش صبح مهر خاوری | |
| یک طرف موجی چو کوه از لشکر غدّار خصم | سوی دیگر کوهی از ایمان و عشق و یاوری | |
| نوجوانان همچو شیران ایستاده جان به کف | پیش رویش بوسه زن بر آستان چاکری | |
| خواستار از پیشگاهش کای خدیو [۲] راستین | خوشتر از این دم نباشد نوبت فرمانبری | |
| تا بیابند اذن جانبازی به فرمان امام | هر یکی آمادهتر در بذل جان از دیگری | |
| داد فرمان جمع یاران را به بزم ناکسان | آنکه نامش مانده جاویدان به فرّ مهتری | |
| روز پیکار است امروز ای دلیران همّتی | تا فرو ریزد ز بن بنیاد ظلم و جابری | |
| یک یک آن دریادلان شیر مرد بیهمال | در میان خون خود غلطان به تیغ جوهری | |
| ظهر عاشوراست یارانش ز پا افتادهاند | دشمنان بسته به رویش هر در از حیلتگری | |
| سر به سوی آسمان برداشت کای ربّ جلیل | جز توام کس نیست یاور به که رحمت آوری | |
| دل به فرمان تو دارم باکم از بیگانه نیست | رخصتی ده تا سر افشانم به رسم کهتری | |
| حملهها کرد آن امام پاک رأی پاک دین | دشمنان را کرد حیران از چنان رزم آوری | |
| واژگون شد جسم پاکش از فراز زین به خاک | کشته شد رادی، دلیری، شهره اندر رهبری | |
| شور عشق است این شهادت هرکسی را زهره نیست | زانکه باید بهر آن از هرچه داری بگذری | |
| گر سری داری ز عشق پور زهرا پر ز شور | پیروی کن از حسین آن پاکباز عبقری | |
| جان پاکان شد فدای دین و آیین رسول | تا بپاید با کمال خویش کیش جعفری | |
| دوستدار آل طاها دوست دارد وصف او | «قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری» | |
| گرچه شعر من نباشد در خور تشریف دوست | در مدیحش باز میبالم به گفتار دری [۳] |