عابد تبریزی
محمد عابد تبریزی یکی از شاعران معاصر است.
| محمد عابد تبریزی | |
|---|---|
| زادروز | 1313 شمسی ه. ش تبریز |
| پدر و مادر | تاج الشعرا (مولانا یتیم) |
| مرگ | 14 آذرماه 1385 |
| سبک نوشتاری | سبک هندی |
| تخلص | «عابد» |
زندگینامهویرایش
محمد عابد تبریزی متخلّص به «عابد» فرزند تاج الشعرا (مولانا یتیم) که به سال 1313 شمسی ه. ش در یک خانوادهی متدین و فاضل در تبریز متولد شده است عابد پس از خاتمهی تحصیلاتش ادارهی حسابداری یک شرکت را عهدهدار شد و سپس در بانک تجارت مشغول کار گردید.
عابد اشعار ترکی و فارسی میسراید و در فنون شعر مهارت و اطلاعات کافی دارد و در شعر سبک هندی را انتخاب کرده است. [۱]
اشعارویرایش
| ز درد دل بگویم، یا غم دلدار یا، هر دو | ز جور خصم نالم، یا فراق یار، یا هر دو | |
| به خون دل نمیدانم ز دامان گرد غم شویم | برادر! یا به اشک دیدهی خونبار، یا هر دو | |
| من اندر گلشن هستی، چو در فصل خزان، بلبل | ز هجر گل بنالم، یا جفای خار، یا هر دو | |
| ز بخت بد، ندانم این چنین بیخانمان گشتم | و یا از گردش گردون کج رفتار، یا هر دو | |
| صبوری بر غم مرگ حبیبان سختتر باشد | تحمّل یا به جور و طعنهی اغیار، یا هر دو | |
| چو ابر نوبهاری، حالیا در حیرتم، گریم | به حال خویش، یا اطفال بیغمخوار، یا هر دو | |
| شکایت پیش پیغمبر برم، مبهوت و حیرانم | ز بیداد مسلمانان، و یا کفّار، یا هر دو | |
| به روی صفحه از دریای طبع پرگهر «عابد» | فشاند لؤلؤتر، یا دُرِ شهوار، یا هر دو |
آبویرایش
| ای صافی روشن گهر، ای گوهر صافی روان | سیاله چون جانی به تن آئینه چون جسمی به جان | |
| که گوهر الماسگون، گه رام هستی گه حرون | گه از درون، گه از برون، ذرات را بخشی توان | |
| باغ و ریاحین از تو خوش، سوری و نسرین از تو خوش | آن از تو خوش، این از تو خوش، آن را توان این را روان | |
| آویزهی گوش فلک، آمیزهی روح سمک | محتاج فیضت یک به یک، افلاک و خاک و انس و جان | |
| هم از تو نزهت در چمن، هم از تو خرّم نسترن | قوتی به رگهای سمن، خونی به عرق ارغوان | |
| سرسبزی صحرا ز تو، سرشاری دریا ز تو | هر جلوه در هر جا ز تو، گر آشکار و گر نهان | |
| سرو از تو در بالندگی، ابر از تو در بارندگی | هرجا نشان از زندگی، گردیده از نامت عیان | |
| ای آب، ای اکسیر جان، ای قُوّت سیال و روان | از هست تو هست جهان، از بود تو بودِ مکان | |
| ای آب، ای طبعت صفا، ای هر لبی را آشنا | چون شد، شدی در کربلا، بیگانه با لب تشنگان | |
| آنگه، که هر طفلی لبش، پژمرده چون گل از عطش | بودی تو در آن کشمکش در دشت و در صحرا، روان | |
| نار عطش سور، آن شرر، اطفال را، زد بر جگر | اما تو اندر دشت و در، سیاله بودی هر کران | |
| اصغر چنان گلبگرگتر، بیشیر مادر خون جگر | چون برگ گل اندر شرر، سوزان به فریاد و فغان | |
| شش ماهه طفل تشنه لب، از تشنه کامی در تعب | با هر نظر کردی طلب، آبی ز مادر بیزبان | |
| «عابد» دگر گفتار بس، در سینه آتش شد نفس | آبی نداد آن روز کس، جز تیر بر آن ناتوان |
| گشت وارون سیر چرخ کینهتوز | شاه خاور تکیه زد بر نیمروز | |
| خور به قلب قبه خضرا رسید | نیمروز روز عاشورا رسید | |
| ساعتی چند از طلوع آفتاب | رفت اما با هزاران انقلاب | |
| وه، که این کوته زمان پر خطر | با چه سوز و التهابی شد به سر | |
| نیمروزی دید چرخ کج مدار | که نبیند در هزاران روزگار | |
| نیمروزی هر دمش یک عمر سوز | صد قیامت منطومی در نیمروز | |
| ظهر بود و مهر میتابید نور | دشت بود آتش به جان همچون تنور | |
| ساعتی چند از سحرگه میگذشت | داشت حال دیگر آن تفتیده دشت | |
| کربلا بود آری آن صحرای غم | لیک نی آن کربلای صبح دم | |
| دشت حال دیگری بگرفته بود | نقش آن صد پرده از غم مینمود | |
| آن کویر خشک پر ریگ روان | داشت از خون چشمهای در هر کران | |
| بود در آن وادی پرسوز و تف | صد چمن بشکفته گل در هر طرف | |
| ارغوان از زخم و از خون ژالهاش | بر جگر صد داغ غم هر لالهاش | |
| سروها افتاده از پا هر کنار | غنچهها پرپر ز جور نیش خار | |
| رشک باغ خلد، دشت پر خطر | شد به تنهایی در آن نظارهگر | |
| در کنار هر گل و هر نوگلی | نالهای سر میدهد چون بلبلی | |
| باغبان گلشن عشق و، وِداد | قصهها از گلی دارد به یاد | |
| خیره سازد دیده چشم انداز دشت | زنده میدارد به خاطر سرگذشت | |
| اکبر آن چرخ وفا را ماه نو | کاروان هاشمی را پیشرو | |
| دور عمرش چون ستاره صبحدم | با فروغ بیش و با دوران کم | |
| آه اینجا بود؛ کآن سرو روان | برفتاد از پا ز جور ناکسان | |
| کرد اینجا جرعهی آبی طلب | آن نگارین چهره و یاقوت لب | |
| در شتاب رستخیز کارزار | رسته بود از دستبرد گیرودار | |
| تا مگر از جرعهای لب تر کند | قُوت جان آمیزهی شکر کند | |
| تاب حسرت جوهر جان آب کرد | تا مگر او ر توان سیراب کرد | |
| جام آبی گر، به جان دادی قضا | بود ارزان در چنان بیع و شرا | |
| سوز دل میخواست اما عشق یار | تا نماید قدر خود زرّ عیار | |
| التهاب دل از آن کمتر نشد | کامش از جام امامتتر نشد | |
| شوق آتش جان به دل جوشیده بود | چشمهی آب بقا نوشیده بود | |
| سوز دریا بین که ماهی در شنا | پای از آن پس میکشد با قهقرا | |
| اصغر اینجا شد نشان تیرکین | برفتاد از خاتم دل، چون نگین | |
| کودکی در عشق، استاد کهن | تشنهی خون لب نشسته از لبن | |
| کرد حیران عشق را خون خوردنش | در دم پیکان تبسّم کردنش | |
| شعلهای افشاند و آنگه شد خموش | شمع سان آن گل عذار لالهپوش | |
| زان تبسّم گریه را، از یاد برد | نکهت گل بود، گویی باد برد |
منابعویرایش
پی نوشتویرایش
- ↑ تذکره شعرای آذربایجان؛ ج 3؛ ص 524.