رفعت سمنانی‌

از ویکی حسین
پرش به: ناوبری، جستجو

محمد صادق سمنانی یکی از شاعر معاصر ایرانی است.

زادروز 1261ه.ش
سمنان
مرگ 1310ه.ش
تهران
تخلص «رفعت»




زندگینامه

محمد صادق سمنانی متخلّص به «رفعت»، از شاعران دوران مشروطیّت است که با عارف قزوینی ارتباط نزدیکی داشته است.

او به زبان عربی مسلّط و در علوم هیأت، جفر، رمل، فلسفه و حکمت نیز وارد بوده است. جوانی خود را در سمنان گذراند و سپس به سفر حج رفته و بقیّه‌ی عمر خود را در سلک درویشان و بسیار بی‌تکلّف زیسته است. او تا آخر عمر مجرّد باقی ماند و سالهای آخر عمر را در تهران به سر برد.

دیوانش در حدود هفت هزار بیت دارد و کتاب سرّ الاسرار (تفسیر سوره یوسف) او نیز دارای 6 هزار بیت می‌باشد. از باقی آثارش اطلّاعی در دست نیست. خود در مقدّمه‌ی کتاب سرّ الاسرار ادبیات خود را پنجاه هزار بیت ذکر می‌کند. دیوانش شامل غزلیّات، قصاید و مسمّطات است.

رفعت به علی بن ابی طالب علیه السّلام و خاندان او ارادتی خاص می‌ورزید و از این روی قسمتی بزرگ از دیوان او حاوی اشعار و علی الخصوص مسمّطهای شیوایی در مدح آن بزرگواران است. [۱]


اشعار

مسمط:

ماه افلاک بنی هاشم یعنی عبّاس‌ از ابو الفضل از این فضل بجو نام و نشان
ساقی باقی دین، هستی و سقای حسین نشئه بخش می، از خُمِّ تَولّای حسین
قالب و قلب، دل و روح دلارای حسین‌ سرو بستان علی، لاله سیمای حسین
سرّ الّا الَّهی و آیت کبرای حسین‌ یکّه تاز صف میدان وفا، شیر ژیان
اولین معنی سردفتر دیوان وفا دومین آینه صورت تصویر عطا
آیت اعظم و سالار و سپهدار حیا پرچم رایت اقبال و علمدار رجا
پشت و پشتیبانی و قلب دل شاه شهدا پیشتاز سپه عشق، شه تشنه لبان
گرچه آن دشت، کران تا به کران دشمن بود تا بُد عبّاس، حریم شه دین ایمن بود
خوف را، در دل آن خیل سپه مسکن بود بزم زینب ز گلستان رخش گلشن بود
کودکان را همگی دست، بدان دامن بود پاسبان بود شب و روز حسین را دربان
شاه جمشید حشم، خسرو خورشید غلام دید چون ساقی شد بی‌سر و دست و بی‌جام
گفت این نشئه ترا تا باید هست مدام‌ نک تو آغاز بقائی و طراز انجام
غرّه‌ات را نبود سلخ [۲] ایا بدر تمام‌ شمس وحدت را افلاکی و مه را کیوان [۳]


قصیده:

چون حسین بن علی باید که جان خویش را در زمین کربلا بذل ره جانان کند
ز اکبر و اصغر بپوشد چشم و چون عباس را در منای عشقبازی تشنه لب قربان کند
سیّد سجّاد باید تا تمام حال خویش‌ وقف روز و شب به راه طاعت یزدان کند
یادم آمد شرح حالی زان امام حق‌پرست‌ ترسم ار گویم جهان را سر به سر ویران کند
بعد قتل خامس آل عبا چون ابن سعد خواست تا غارت خیام مظهر سبحان کند
اهل بیت مصطفی حیران که آیا آن لعین‌ بعد قتل شه چه حکمی از پی ایشان کند
ناگهان در خیمه‌گه لشکر به غارت تاختند کی زبان را قوه تا تقریر این عنوان کند
نه به جا چادر، نه معجر ماند از خیل زنان‌ نه کسی تا منع ظلم قوم بی‌ایمان کند
یک طرف بر دور زینب جمع اطفال صغیر بر چه دردی دختر شیر خدا درمان کند
از غم بیمار نالد یا غم اطفال شاه‌ گریه از بهر اسیری یا غم هجران کند
بعد غارت آتش اندر خیمه‌گاه دین زدند از کجا کافر چنین بیداد در دوران کند
آتش کفر و نفاق کوفیان چون شد بلند خواست زینب چاره‌ی آن آتش سوزان کند
گفت با بیمار کای ز اسرار یزدان با خبر چیست فرمان؟! گو که زینب طاعت فرمان کند
سید سجاد فرمود این نه شرط عهد ماست‌ گو که هرکس حفظ خود زین شعله نیران کند
عمه جان گو بی‌کسان را سر سوی صحرا نهند هرکه با خود کودکی را برده و پنهان کند
آن زنان و کودکان رفتند و زینب بازماند تا که از بیمار رفع شعله‌ی عدوان کند
عابدین فرمود کای زینب به صحرا کن فرار تا مبادا آتش داغ منت بریان کند
گفت زینب کای به گیتی از حسینم یادگار گر شود دور از تو زینب به که ترک جان کند
من ندانم بر عیال اللّه آن شب چون گذشت‌ آه باید شیعه دامن ز اشک پر مرجان کند [۴]


مثنوی:

چون علی اکبر شبیه مصطفی‌ نور چشم انبیا و اولیا
دید کان سلطان اقلیم وجود خالق جان، مالک غیب و شهود
ماند تنها همچو ذات پاک خویش‌ از غم احباب حال او پریش
قد علم بنمود با سوز و الم‌ اذن میدان خواست از میر امم
شه ز بحر غیب آمد در شهود دید اکبر گشته لاهوتی وجود
چهره از انوار عشق افروخته‌ ماسوا را ز آتش دل سوخته
داد رخصت چونکه دیدش دست و بار سوی بزم خاص و قرب کردگار
یافت پس رخصت ز سبط بو تراب‌ پای غیرت را نهاد اندر رکاب
برج زین شد منزل شمس الشرف‌ آفتاب از تاب رویش منخسف
سو به سوی آسمان برداشت شاه‌ برکشید از سینه‌ی پر سوز آه
کای خدا بنگر که سوی این سپاه‌ نوجوانی را فرستادم به راه
که شبیه حضرت پیغمبر است‌ نور چشم مصطفی و حیدر است [۵]


هست مروی که پس از قتل شه تشنه‌لبان‌ این خبر گوشزد آمد به همه جهان
آن که اول به سوی قبر حسین روی نمود شیعیان! جابر عبد اللّه انصاری بود
زد به سر، خون ز بصر ریخت پس آن پیرِ گرام‌ با ادب گفت: «ای شاه به خون خفته سلام»
تا سه نوبت چو از آن قبر جوابی نشنید کرد از زندگی خود به جهان قطع امید
بعد از آن گفت: که ای غرقه به خون، حق داری‌ که ندادی تو جوابی به من از غمخواری
ز آنکه در شام بود رأس تو در بزم یزید هست در کربُ بلا جسم تو ای شاه شهید [۶]



منابع

  • دانشنامه‌ی شعر عاشورایی، محمدزاده، ج‌ 2، ص: 1056-1058.

پی نوشت

  1. دیوان رفعت سمنانی؛ مقدمه‌ی دیوان.
  2. غره و سلخ: شب اول و روز آخر هر ماه قمری.
  3. دیوان رفعت؛ ص 100.
  4. همان؛ ص 189.
  5. همان؛ ص 281.
  6. دیوان رفعت؛ ص 284.