رفعت سمنانی
رفعت سمنانی (۱۲۶۱ ه. ش-۱۳۱۰ ه. ش) یکی از شاعران معاصر ایرانی است.
![]() | |
| زادروز | ۱۲۶۱ ه. ش سمنان |
| مرگ | ۱۳۱۰ ه. ش تهران |
| کتابها | دیوان اشعارُ سرالاسرار |
| تخلص | «رفعت» |
زندگینامه[ویرایش | ویرایش مبدأ]
محمدصادق سمنانی متخلّص به «رفعت»، از شاعران دوران مشروطیّت است که با عارف قزوینی ارتباط نزدیکی داشتهاست.
او به زبان عربی مسلّط و در علوم هیأت، جفر، رمل، فلسفه و حکمت نیز وارد بودهاست. جوانی خود را در سمنان گذراند و سپس به سفر حج رفته و بقیّه عمر خود را در سلک درویشان و بسیار بیتکلّف زیستهاست. او تا آخر عمر مجرّد باقی ماند و سالهای آخر عمر را در تهران به سر برد.
رفعت به علی بن ابی طالب(ع) و خاندان او ارادتی خاص میورزید و از این روی قسمتی بزرگ از دیوان او حاوی اشعار و علیالخصوص مسمّطهای شیوایی در مدح آن بزرگواران است. [۱]
آثار[ویرایش | ویرایش مبدأ]
دیوان رفعت سمنانی در حدود هفت هزار بیت دارد و کتاب سرّالاسرار (تفسیر سوره یوسف) او نیز دارای 6 هزار بیت میباشد. از باقی آثارش اطلّاعی در دست نیست. خود در مقدّمهی کتاب سرّالاسرار، ابیات خود را پنجاه هزار بیت ذکر میکند. دیوانش شامل غزلیّات، قصاید و مسمّطات است.
اشعار[ویرایش | ویرایش مبدأ]
مسمط[ویرایش | ویرایش مبدأ]
| ماه افلاک بنی هاشم یعنی عبّاس | از ابو الفضل از این فضل بجو نام و نشان | |
| ساقی باقی دین، هستی و سقای حسین | نشئه بخش می، از خُمِّ تَولّای حسین | |
| قالب و قلب، دل و روح دلارای حسین | سرو بستان علی، لاله سیمای حسین | |
| سرّ الّا الَّهی و آیت کبرای حسین | یکّه تاز صف میدان وفا، شیر ژیان | |
| اولین معنی سردفتر دیوان وفا | دومین آینه صورت تصویر عطا | |
| آیت اعظم و سالار و سپهدار حیا | پرچم رایت اقبال و علمدار رجا | |
| پشت و پشتیبانی و قلب دل شاه شهدا | پیشتاز سپه عشق، شه تشنه لبان | |
| گرچه آن دشت، کران تا به کران دشمن بود | تا بُد عبّاس، حریم شه دین ایمن بود | |
| خوف را، در دل آن خیل سپه مسکن بود | بزم زینب ز گلستان رخش گلشن بود | |
| کودکان را همگی دست، بدان دامن بود | پاسبان بود شب و روز حسین را دربان | |
| شاه جمشید حشم، خسرو خورشید غلام | دید چون ساقی شد بیسر و دست و بیجام | |
| گفت این نشئه ترا تا باید هست مدام | نک تو آغاز بقائی و طراز انجام | |
| غرّهات را نبود سلخ [۲] ایا بدر تمام | شمس وحدت را افلاکی و مه را کیوان [۳] |
قصیده[ویرایش | ویرایش مبدأ]
| چون حسین بن علی باید که جان خویش را | در زمین کربلا بذل ره جانان کند | |
| ز اکبر و علی اصغراصغر بپوشد چشم و چون عباس را | در منای عشقبازی تشنه لب قربان کند | |
| سیّد سجّاد باید تا تمام حال خویش | وقف روز و شب به راه طاعت یزدان کند | |
| یادم آمد شرح حالی زان امام حقپرست | ترسم ار گویم جهان را سر به سر ویران کند | |
| بعد قتل خامس آل عبا چون ابن سعد | خواست تا غارت خیام مظهر سبحان کند | |
| اهل بیت مصطفی حیران که آیا آن لعین | بعد قتل شه چه حکمی از پی ایشان کند | |
| ناگهان در خیمهگه لشکر به غارت تاختند | کی زبان را قوه تا تقریر این عنوان کند | |
| نه به جا چادر، نه معجر ماند از خیل زنان | نه کسی تا منع ظلم قوم بیایمان کند | |
| یک طرف بر دور زینب جمع اطفال صغیر | بر چه دردی دختر شیر خدا درمان کند | |
| از غم بیمار نالد یا غم اطفال شاه | گریه از بهر اسیری یا غم هجران کند | |
| بعد غارت آتش اندر خیمهگاه دین زدند | از کجا کافر چنین بیداد در دوران کند | |
| آتش کفر و نفاق کوفیان چون شد بلند | خواست زینب چارهی آن آتش سوزان کند | |
| گفت با بیمار کای ز اسرار یزدان با خبر | چیست فرمان؟! گو که زینب طاعت فرمان کند | |
| سید سجاد فرمود این نه شرط عهد ماست | گو که هرکس حفظ خود زین شعله نیران کند | |
| عمه جان گو بیکسان را سر سوی صحرا نهند | هرکه با خود کودکی را برده و پنهان کند | |
| آن زنان و کودکان رفتند و زینب بازماند | تا که از بیمار رفع شعلهی عدوان کند | |
| عابدین فرمود کای زینب به صحرا کن فرار | تا مبادا آتش داغ منت بریان کند | |
| گفت زینب کای به گیتی از حسینم یادگار | گر شود دور از تو زینب به که ترک جان کند | |
| من ندانم بر عیال اللّه آن شب چون گذشت | آه باید شیعه دامن ز اشک پر مرجان کند [۴] |
مثنوی[ویرایش | ویرایش مبدأ]
| چون علی اکبر شبیه مصطفی | نور چشم انبیا و اولیا | |
| دید کان سلطان اقلیم وجود | خالق جان، مالک غیب و شهود | |
| ماند تنها همچو ذات پاک خویش | از غم احباب حال او پریش | |
| قد علم بنمود با سوز و الم | اذن میدان خواست از میر امم | |
| شه ز بحر غیب آمد در شهود | دید اکبر گشته لاهوتی وجود | |
| چهره از انوار عشق افروخته | ماسوا را ز آتش دل سوخته | |
| داد رخصت چونکه دیدش دست و بار | سوی بزم خاص و قرب کردگار | |
| یافت پس رخصت ز سبط بو تراب | پای غیرت را نهاد اندر رکاب | |
| برج زین شد منزل شمس الشرف | آفتاب از تاب رویش منخسف | |
| سو به سوی آسمان برداشت شاه | برکشید از سینهی پر سوز آه | |
| کای خدا بنگر که سوی این سپاه | نوجوانی را فرستادم به راه | |
| که شبیه حضرت پیغمبر است | نور چشم مصطفی و حیدر است [۵] |
مثنوی دیگر[ویرایش | ویرایش مبدأ]
| هست مروی که پس از قتل شه تشنهلبان | این خبر گوشزد آمد به همه جهان | |
| آن که اول به سوی قبر حسین روی نمود | شیعیان! جابر عبد اللّه انصاری بود | |
| زد به سر، خون ز بصر ریخت پس آن پیرِ گرام | با ادب گفت: «ای شاه به خون خفته سلام» | |
| تا سه نوبت چو از آن قبر جوابی نشنید | کرد از زندگی خود به جهان قطع امید | |
| بعد از آن گفت: که ای غرقه به خون، حق داری | که ندادی تو جوابی به من از غمخواری | |
| ز آنکه در شام بود رأس تو در بزم یزید | هست در کربُ بلا جسم تو ای شاه شهید [۶] |
