نیر تبریزى

از ویکی حسین
پرش به: ناوبری، جستجو
نیر تبریزی
Nayyer tabrizi.jpg
نام اصلی میرزا محمد تقى تبریزى
زمینهٔ کاری شعر و ادب عربى و فارسى، فقه و اصول، حکمت و نجوم
زادروز 1248 ه.ق
تبریز
پدر و مادر ملّا محمّد تبریزی
مرگ رمضان 1312 ه.ق
تبریز
ملیت ایرانی
محل زندگی تبریز و نجف
لقب حجة الاسلام
سبک نوشتاری عراقی
دیوان سروده‌ها مجموعۀ اشعار مناقبى و ماتمى و غزلیات وى موسوم به آتشکده، منظومۀ الفیه به زبان عربى و منظومۀ صحیفة الابرار.
تخلص نیر

نیر تبریزی (زاده 1248 ه.ق در تبریز- درگذشته 1312 ه.ق در تبریز) از شعراى مشهور آیینى در سده اخیر به شمار می‌رود.

زندگینامه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

میرزا محمدتقى[۱] فرزند ملا محمد تبریزی، معروف به «حجة الاسلام» و متخلص به «نیر» از علمای شیخیه در آذربایجان و از دانشمندان قرن چهاردهم آذربایجان بود. وی تحصیل فقه و حکمت را نزد پدرش که از مراجع شیخیه بود آغاز کرد و سپس در سن 22 سالگی برای تکمیل تحصیلات خود به نجف رفت، و در آنجا به تحصیل پرداخت و سپس به تبریز بازگشت و تا آخر عمر در آن شهر به خدمات دینی پرداخت. میرزا محمدتقی از علماى برجسته تبریز به شمار مى‌رفت و در زمانه خود به اقامه نماز جمعه و جماعت مى‌پرداخت و از مقبولیت مردمى برخوردار بود. وى علاوه شعر و ادب عربى و فارسى و نیز فقه و اصول و حکمت و نجوم به سه زبان فارسى، عربى و ترکى در قالب‌هاى مختلف شعر مى‌سرود و در خطاطی به ویژه خط شکسته نستعلیق توانا بوده است.[۲]

آثار[ویرایش | ویرایش مبدأ]

نیر تبریزى در سبک عراقى شعر می‌سروده و از غزلیات سعدی و حافظ متأثر بوده است. اشعار آیینى نیر تبریزى به ویژه ترکیب‌بند عاشورایى او مورد استقبال واقع شده است.

  • «مثنوی آتشکده»[۳]
  • «لآلی منظومه»
  • «دیوان غزلیات»
  • «مثنوی درّ خوشاب»
  • «صحیفة الابرار»
  • «مفاتیح الغیب»
  • «علم الساعه»
  • «الفیه در لطائف[۴]»
  • نامه‌هاى دوستانه و إخوانیّات با ادیب الممالک فراهانى متخلص به امیرى.

برگزیدۀ اشعار[ویرایش | ویرایش مبدأ]

ترکیب‌بند عاشورایى

1

چون کرد خور ز توسن زرین، تهى رکاب افتاد در ثوابت و سیاره، انقلاب
غارتگران شام به یغما گشود دست بگسیخت از سرادق زر تار خود طناب
کرد از مجرّه [۵] چاک، فلک پردۀ شکیب بارید از ستاره به رخسار خون خضاب
کردند سر ز پرده برون دختران نعش [۶] با گیسوى بریده، سراسیمه، بى‌نقاب
گفتى شکست مجمر گردون و، از شفق آتش گرفته دامن این نیلگون قباب
از کِلّۀ [۷] شفق، به درآورد سر: هلال چون کودکى تپیده به خون در کنار آب
یا گوشواره‌اى که به یغما کشیده خصم بیرون، ز گوش پرده‌نشینى چو آفتاب
یا گشته زین توسن شاهنشهى نگون برگشته با سوار سوى خیمه با شتاب
گفتم: مگر قیامت موعود اعظم است؟ آمدند از عرش که: ماه محرم است!

2

گلگون سوار وادى خونخوار کربلا بى‌سر فتاده در صف پیکار کربلا
چشم فلک، نشسته به، خون شفق هنوز از دود خیمه‌هاى نگونسار کربلا
فریاد بانوان سراپردۀ عفاف آید هنوز از در و دیوار کربلا
بر چرخ مى‌رود ز فراز سنان هنوز صوت تلاوت سر سردار کربلا
سیارگان دشت بلا، بسته بار شام در خواب رفته، قافله سالار کربلا
شد یوسف عزیز به زندان غم اسیر درهم شکست رونق بازار کربلا
بس گل که برد بهر خسى تحفه، سوى شام گلچین روزگار، ز گلزار کربلا
فریاد از آن زمان که سپاه عدو چو سیل آورد و به خیمۀ سالار کربلا
مهلت گرفت آن شب از آن قوم بى‌حجاب پس شد به برج سعد، درخشنده آفتاب

3

گفت: اى گروه هر که ندارد هواى ما سر گیرد و، برون رود از کربلاى ما
ناداده تن به خوارى و، ناکرده ترک سر نتوان نهاد پاى به خلوتسراى ما
تا دست و رو نشست به خون، مى‌نیافت کس راه طواف بر حرم کبریاى ما
این عرصه نیست جلوه‌گه روبه و گراز شیرافکن است بادیۀ ابتلاى ما
همراز بزم ما، نبود طالبان جاه بیگانه باید از دو جهان آشناى ما
برگردد آن‌که با هوس کشور آمده سر ناورد به افسر شاهى، گداى ما
ما را هواى سلطنت ملک دیگرست کاین عرصه نیست درخور فرّ هماى ما
یزدان ذو الجلال به خلوتسراى قدس آراسته‌ست بزم ضیافت براى ما
برگشت هر که طاقت تیر و سنان نداشت چون شاه تشنه، کار به شمر و سنان [۸] نداشت

4

چون زد سر از سرادق [۹] جلباب [۱۰] نیلگون صبح قیامتى، نتوان گفتنش که: چون؟
صبحى، ولى چو شام ستمدیدگان سیاه روزى، ولى چو روز دل افسردگان زبون
ترک فلک ز جیش شب از بس برید سر لبریز شد ز خون شفق، طشت آبگون
گفتى ز هم گسیخته، آشوب رستخیز شیرازۀ صحیفۀ اوراق کاف و نون
آسیمه سر نمود رخ از پردۀ شفق خور، چون سر بریدۀ یحیى ز طشت خون
لیلاى شب، دریده گریبان بریده مو بگرفت راه بادیه، زین خرگه نگون
دست فلک نمود گریبان صبح، چاک بارید از ستاره به بر، اشک لاله‌گون
افتاد شور و غلغله در طاق نه رواق چون آفتاب دین، قدم از خیمه زد برون
گردون به کف ز پردۀ نیلى، علم گرفت روح الامین، رکاب شه جم خدم گرفت

5

شد آفتاب دین چو روان سوى رزمگاه از دود آه پردگیان، شد جهان سیاه
در خون و خاک، خفته همه یاوران قوم وز خیل اشک و آه، ز پى: یک جهان سپاه!
سرگشته بانوان سراپردۀ عفاف زد حلقه، گرد او همه چون هاله گرد ماه
آن سر زنان به ناله که: شد حال ما زبون وین موکنان به گریه که: شد روز ما تباه
پس با دل شکسته، جگر گوشۀ رسول از دل کشید ناله و افغان که: یا اخاه!
لختى عنان بدار که گردم به دور تو وز پات، ز آب دیده نشانم غبار راه
من: یک تن غریبم و، دشتى پر از هراس وین پرشکستگان ستمدیده، بى‌پناه
گفتم: تو درد من به نگاهى رواکنى رفتى و، ماند در دلم آن حسرت نگاه
چون شاه تشنه داد تسلى بر اهل بیت برتافت سوى لشکر عدوان سر کمیت [۱۱]

6

استاد در برابر آن لشکر عبوس چون شاه نیمروز [۱۲] ،بر آن اشهب [۱۳] شموس [۱۴]
گفت:اى گروه! هین منم آن نور حق کزو تابیده بر سجنجل [۱۵] صبح ازل، عکوس [۱۶]
بر درگه جلال من، ارواح انبیا بنهاده بر سجود سر، از بهر خاکبوس
مرسل منم به آدم و آدم مرا رسول سایس [۱۷] منم به عالم و، عالم مرا مسوس [۱۸]
سلطان چرخ را که مدار جهان بر اوست من داده‌ام جلوس بر این تخت آبنوس
در عرصه‌گاه کین که ز برق شهاب تیر دیو فلک گزد ز تحیر لب فسوس
گردد ز خون، بسیط زمین معدن عقیق گیرد ز گرد، روى هوا رنگ سندروس [۱۹]
افتد ز بیم، لرزه بر ارکان کن فکان آرم چو حیدرانه بر اورنگ زین، جلوس
بر خاک پاى توسن گردون مسیر من ناکرده تیغ راست، سجود آورد رؤوس
لیکن نموده شوق لقاى حریم دوست سیرم ز زندگانى این دهر چاپلوس
نى طالب حجازم و، نى مایل عراق نى در هواى شامم و، نى در خیال طوس
تسلیم حکم عهد ازل را، چه احتیاج غوغاتى عام و جنبش لشکر، غریو کوس؟!
درگاه عشق، حاجت تیر و خدنگ نیست آنجا که دوست جان طلبد، جاى جنگ نیست

7

لختى نمود با سپه کینه، زین خطاب جز تیر جان شکار، ندادش کسى جواب
از غنچه‌هاى زخم تن نازنین او آراست گلشنى فلک، اما نداد آب!
باللّه که جز دهان نبى آبخور نداشت گردون، گلى که چید ز بستان بو تراب
چون پر گشود در تن او تیر جان شکار با مرغ جان نمود به صد ذوق دل خطاب
پیک پیام دوست به در حلقه مى‌زند اى جان بر لب آمده! لختى به در شتاب
چون تیر کین، عنان قرارش ز کف ربود کرد از سمند بادیه پیما تهى، رکاب
آمدند از پردۀ غیبش به گوش جان کاى داده آب نخل بلا را ز خون ناب!
مقصود ما ز خلق جهان، جلوۀ تو بود بعد از تو خاک بر سر این عالم خراب!
گر سفلگان به بستر خون داد جاى تو خوش باش و غم مخور، که: منم خونبهاى تو

8

تیرى که بر دل شه گلگون قبا رسید اندر نجف، به مرقد شیر خدا رسید
چون در نجف ز سینۀ شیر خدا گذشت اندر مدینه، بر جگر مصطفى رسید
ز آن پس که پردۀ جگر مصطفى درید داند خدا که چون شد از آن پس؟ کجا رسید؟
هر ناوک بلا که فلک در کمان نهاد پر بست و بر هدف، همه در کربلا رسید
یکباره از فلاخن آن دشت کینه،خاست آن سنگهاى طعنه که بر انبیا رسید
با خیل عاشقان چو در آن دشت، پا نهاد قربانى خلیل، به کوه منا رسید
آراست گلشنى ز جوانان گلعذار آبش نداده، بادِ خزان از قفا رسید
از تشنگى ز پا چو درآمد، به سر دوید چون بر وفاى عهد الستش ندا رسید
از پشت زین قدم چو به روى زمین نهاد افتاد و، سر به سجدۀ جان‌آفرین نهاد

9

گفت: اى حبیب دادگر! اى کردگار من! امروز بود در همه عمر انتظار من
این خنجر کشیده و، این خنجر حسین سر کاو نه بهر توست، نیاید به کار من
گو تارهاى طرۀ اکبر به باد رو! تا یاد توست مونس شب‌هاى تار من
گو بر سر عروس شهادت، نثار شو درى که بود پرورشش در کنار من
خضر ار ز جوى شیر چشید آب زندگى خون است آب زندگى جویبار من!
عیسى اگر ز دار بلا زنده برد جان این نقد جان به دست: سر نیزه‌دار من!
در گلشن جنان به خلیل اى صبا! بگو: بگذر به کربلا و ببین لاله‌زار من
در خاک و خون به جاى ذبیح مناى خویش بین نوجوان سرو قد گلعذار من
پس دختر عقیلۀ ناموس کردگار نالان ز خیمه تاخت به میدان کارزار

10

کاى رایت هدى! تو چرا سرنگون شدى؟ در موج خون چگونه فتادى و، چون شدى؟
اى دست حق! که علت ایجاد عالمى علت چه شد که در کف دو نان، زبون شدى؟
امروز در ممالک جان، دست دست توست اللّه چگونه دستخوش خصم دون شدى؟
کاش آن زمان که خصم به روى تو بست آب این خاکدان غم، همه دریاى خون شدى
اى چرخ کجمدار! کمانت شکسته باد! زین تیرها که بر تن او رهنمون شدى
آن سینه‌اى که پردۀ اسرار غیب بود اى تیر! چون تو محرم راز درون شدى؟
گشتى به کام دشمن و، کشتى به خیره دوست! اى گردش فلک! تو چرا واژگون شدى؟
اى خور! چو شد به نیزه سر شاه مشرقین شرمت نشد که باز ز مشرق برون شدى؟!
اى چرخ سفله! داد ازین دور واژگون عرش خداى ذوالمنن و پاى شمر دون؟!

11

چون شاه تشنه، ظلمت ناسوت کرد طى بر آب زندگانى جاوید برد پى
در راه حق، فنا به بقا کرد اختیار تا گشت وجه باقى حق، بعد کل شیى
زد پا، به هرچه جز وى و سر داد و شد روان تا کوى دوست، بر اثر کشتگان حى
چون گشت جلوه‌گر سر او بر سنان شد پر نواى زمزمۀ طور ناى و نى
شور از عراق گشت بلند آن چنان،که برد کافردلان زیاد، تمناى ملک رى
پاشید آن قلادۀ درهاى شاهوار از هم، چو برگ‌هاى خزان از سموم [۲۰] دى
گفتى رها نمود ز کف، دختران نعش [۲۱] از انقلاب دور فلک، دامن جدى [۲۲]
آن یک نهاد رو سوى میدان که: یا ابا! و آن یک کشید در حرم افغان که: یا اخى
رفتى و، یافت بى‌تو به ما روزگار دست اى دست داد حق! ز گریبان بر آر دست

12

آه از دمى که از ستم چرخ کجمدار آتش گرفت خیمه و، بر باد شد دیار
بانگ رحیل، غلغله در کاروان فکند شد بانوان پردۀ عصمت، شترسوار
خور، شد فرو به مغرب و تابنده اختران بستند باد شام، قطار از پى قطار
غارتگران کوفه، ز شاهنشه حجاز نگذاشتند در یتیمى به گنج بار
گردون به در نثارى بزم خدیو شام عقدى به رشته بست ز درهاى شاهوار
گنجینه‌هاى گوهر یکدانه، شد نهان از حلقه‌هاى سلسله در آهنین حصار
آمد به لرزه عرش ز فریاد اهل بیت در قتلگه چو قافلۀ غم فکند بار
ناگه فتاده دید جگر گوشۀ رسول نعشى به خون تپیده، به میدان کارزار
پس دست حسرت، آن شرف دودۀ بتول بر سر نهاد و گفت: جزاک اللّه اى رسول!

13

این گوهر به خون شده غلتان حسین توست وین کشتى شکسته ز طوفان حسین توست
این یوسفى که بر تن خود کرده پیرهن از تار، زلف‌هاى پریشان، حسین توست
این از غبار تیرۀ هامون نهفته رو در پرده آفتاب درخشان، حسین توست
این خضر تشنه‌کام که سرچشمۀ حیات بدرود کرده با لب عطشان، حسین توست
این پیکرى که کرده نسیمش کفن به بر از پرنیان ریگ بیابان، حسین توست
این لالۀ شکفته که زهرا ز داغ او چون گل نموده چاک گریبان، حسین توست
این شمع کشته از اثر تندباد جور کش بى‌چراغ مانده شبستان، حسین توست
این شاهباز اوج سعادت، که کرده باز شهپر به سوى عرش ز پیکان! حسین توست
آن گه ز جورِ دور فلک، با دل غمین رو در بقیع کرد که: اى مام بی‌قرین!

14

داد آسمان به باد ستم خانمان من تا از کدام بادیه پرسى نشان من؟
دور از تو، از تطاول گلچین روزگار شد آشیان زاغ و زغن، گلستان من
گردون، به انتقام قتیلان روز بدر نگذاشت یک ستاره به هفت آسمان من
زد آتشى به پردۀ ناموس من،فلک کآید هنوز دود وى از استخوان من
بیخود درین چمن نکشم ناله‌هاى زار آن طایرم که سوخت فلک آشیان من
آن سرو قامتى که تو دیدى، ز غم خمید دیدى که چون کشید غم آخر کمان من؟!
رفت آن‌که بود بر سر من سایۀ هماى شد دست خاک‌بیز کنون سایبان من
گفتم ز صد یکى به تو از حال کوفه، باش کز بارگاه شام برآید فغان من
پس رو به سوى پیکر آن محتشم گرفت گفت این حدیث و، طاقت اهل حرم گرفت

15

اندر جهان، عیان شده غوغاى رستخیز اى قامت تو شور قیامت! به پاى خیز
زینب، برت بضاعت مزجاة، [۲۳] جان به کف آورده، با ترانۀ: یا ایها العزیز!
هرکس به مقصدى، ره صحرا گرفته پیش من، روى در تو و دگران روى در حجیز [۲۴]
بگشا ز خواب، دیده و بنگر که از عراق چونم به شام مى‌برد این قوم بى‌تمیز!
محمل: شکسته، ناله: حُدى، ساربان: سنان ره: بیکران و، بند: گران، ناقه: بى‌جهیز
خرگاه: دود آه و، نقابم: غبار راه چتر: آستین و، معجر: سر، دست: خاک بیز
گاهم ز طعن نیزه به زانو :سر حجاب گاهم ز تازیانه به سر: دستِ احتِریز!
یک کارزار دشمن و، من یک تن غریب! تو خفته خوش به بستر و، این دشت: فتنه خیز
گفتم دو صد حدیث و، ندادى مرا جواب معذورى اى ز تیر جفا خسته، خوش بخواب!

16

اى چرخ سفله! تیر تو را صید، کم نبود گیرم عزیز فاطمه، صید حرم نبود
حلقى که بوسه‌گاه نبى بود روز و شب جاى سنان و، خنجر اهل ستم نبود
انگشت او، به خیره بریدى پى نگین! دیوى، سزاى سلطنت ملک رى نبود
کى هیچ سفله بست به مهمان خوانده، آب؟ گیرم تو را سجیۀ [۲۵] اهل کرم نبود
داغ غمى کزو جگر کوه آب شد بیمار را تحمل آن داغ غم، نبود
پاى سریر زادۀ هند [۲۶] و، سر حسین! در کیش کفر، سفله چنین محترم نبود
اى زادۀ زیاد! [۲۷] که دین از تو شد به باد آن خیمه‌هاى سوخته، بیت الصنم نبود!
آتش به پردۀ حرم کبریا زدى دستت بریده باد! نشان بر خطا زدى

17

زین غم که آه اهل زمین ز آسمان گذشت با عترت رسول ندانم چسان گذشت
نمرود، ناوکى که سوى آسمان گشاد در سینۀ سلیل [۲۸] خلیل از نشان گذشت!
در حیرتم که آب چرا خون نشد چو نیل ز آن تشنه‌اى که بر لب آب روان گذشت؟
آورد خنجر، آب زلالش ولى دریغ کآب از گلو نرفته فرو، از جهان گذشت!
شد آسمان ز کرده پشیمان درین عمل لیک آن زمان که تیر خطا از کمان گذشت!
اللّه چه شعله بود که انگیخت آسمان کز وى کبوتران حرم ز آشیان گذشت؟
در موقفى که عرص صواب و خطا کنند کارى نکرده چرخ که از وى توان گذشت
خاموش «نیرا» که زبان، سوخت خامه را خون شد مداد و، قصه ز شرح بیان گذشت
فیروز، بخت من نهدار سر خط قبول بر دفتر چکامۀ من، بضعۀ [۲۹] رسول [۳۰]


"'ترکیب‌بند عاشورایى"'


1
چون کرد خور ز توسنِ زرین تهی رکاب‌ افتاد در ثوابت و سیاره انقلاب
غارتگران شام به یغما گشود دست‌ بگسیخت از سرادقِ زرتارِ خور، طناب
کرد از مجره چاک، فلک پرده‌ی شکیب‌ بارید از ستاره به رخساره خون خضاب
کردند سر ز پرده برون دختران نعش [۳۱] با گیسوی بریده، سراسیمه، بی‌نقاب
گفتی شکسته مجمر گردون و از شفق‌ آتش گرفته دامن این نیلگون قباب
از کِلّه‌ی [۳۲] شفق، به در آورده سر، هلال‌ چون کودکی تپیده به خون در کنار آب
یا گوشواره‌ای که به یغما کشیده خصم‌ بیرون ز گوش پرده‌نشینی چو آفتاب
یا گشته زینِ توسن شاهنشهی نگون‌ برگشته بی‌سوار سوی خیمه با شتاب
گفتم مگر قیامت موعود اعظم است‌ آمد ندا ز عرش که ماه محرّم است


2
گلگون سوار وادی خونخوار کربلا بی‌سر فتاده در صف پیکار کربلا
چشم فلک نشسته ز خون شفق هنوز از دود خیمه‌های نگونسار کربلا
فریاد بانوان سراپرده‌ی عفاف‌ آید هنوز از در و دیوار کربلا
بر چرخ می‌رود ز فراز سنان هنوز صوت تلاوت سرِسردار کربلا
سیّارگان دشت بلا بسته بار شام‌ در خواب رفته قافله‌سالار کربلا
شد یوسف عزیز به زندان غم اسیر در هم شکست رونق بازار کربلا
بس گُل که برد به هر خسی تحفه سوی شام‌ گلچین روزگار ز گلزار کربلا
فریاد از آن زمان که سپاه عدو چو سیل‌ آورد رو به خیمه‌ی سالار کربلا
مهلت گرفت آن شب از آن قوم بی‌حجاب‌ پس شد به برج سعد، درخشنده آفتاب


3
گفت ای گروه هر که ندارد هوای ما سر گیرد و برون رود از کربلای ما
ناداده تن به خواری ناکرده ترک سر نتوان نهاد پای به خلوت سرای ما
تا دست و رو نشُست به خون، می نیافت کس‌ راه طواف بر حرم کبریای ما
این عرصه نیست جلوه‌گه روبه و گراز شیرافکن است بادیه‌ی ابتلای ما
همراز بزم ما نبود طالبان جاه‌ بیگانه باید از دو جهان آشنای ما
برگردد آن که با هوس کشور آمده‌ سر ناورد به افسر شاهی گدای ما
ما را هوای سلطنت مُلک دیگر است‌ کاین عرصه نیست در خور فرّ همای ما
یزدان ذو الجلال، به خلوت سرای قدس‌ آراسته‌ست بزم ضیافت برای ما
برگشت هر که طاقت تیر و سِنان نداشت‌ چون شاهِ تشنه، کار به شمر و سَنان نداشت


4
چون زد سر از سرادق جلباب نیلگون‌ صبح قیامتی، نتوان گفتنش که چون
صبحی، ولی چو شام ستمدیدگان سیاه‌ روزی، ولی چو روز دل افسردگان، زبون
تُرکِ فلک ز جیش شب از بس بُرید سر لبریز شد ز خون شفق طشت آبگون
گفتی ز هم گسیخته آشوب رستخیز شیرازه‌ی صحیفه‌ی اوراق کاف و نون
آسیمه سر نمود رخ از پرده‌ی شفق‌ خور، چون سر بریده‌ی یحیی ز طشت خون
لیلای شب، دریده گریبان، بریده مو بگرفت راه بادیه زین خرگه نگون
دست فلک نمود گریبان صبح چاک‌ بارید از ستاره به بر اشک لاله‌گون
افتاد شور و غلغله در طاق نُه رواق‌ چون آفتاب دین قدم از خیمه زد برون
گردون به کف ز پرده‌ی نیلی علم گرفت‌ روح الامین رکاب شه جم خدم گرفت


5
شد آفتاب دین چو روان سوی رزمگاه‌ از دود آه پردگیان شد جهان سیاه
در خون و خاک خفته همه یاوران قوم‌ وز خیل اشک و آه ز پی یک جهان سپاه
سرگشته بانوانِ سراپرده‌ی عفاف‌ زد حلقه گرد او همه چون هاله گرد ماه
آن سرزنان به ناله، که شد حال ما زبون‌ وین مو کَنان به گریه، که شد روز ما تباه
پس با دل شکسته جگر گوشه‌ی بتول‌ از دل کشید ناله و افغان که یا اخاه
لختی عنان بدار که گردم به دور تو وز پات ز آب دیده نشانم غبارِ راه
من یک تن غریبم و دشتی پر از هراس‌ وین پرشکستگان ستمدیده بی‌پناه
گفتم تو درد من به نگاهی دوا کنی‌ رفتی و ماند در دلم آن حسرت نگاه
چون شاه تشنه داد تسلّی بر اهلِ بیت‌ برتافت سوی لشکر عدوان سرِکُمَیت


6
استاد در برابرِ آن لشکر عبوس‌ چون شاه، نیمروز، بر آن اشهب شموس [۳۳]
گفت ای گروه هین منم آن نور حق کزو تابیده بر سَجَنجَلِ [۳۴] صبح ازل عکوس
بر درگه جلال من ارواح انبیا بنهاده بر سجود سر از بهر خاکبوس
مُرسل منم به آدم و آدم مرا رسول‌ سایس منم به عالم و عالم مرا مَسوس
سلطان چرخ [۳۵] را که مدار جهان براوست‌ من داده‌ام جلوس بر این تخت آبنوس
در عرصه‌گاه کین که ز برق شهاب تیر دیو فلک گزد ز تحیر لب فسوس
گردد ز خون بسیط زمین معدنِ عقیق‌ گیرد ز گرد روی هوا رنگِ سندروس [۳۶]
افتد ز بیم لرزه بر ارکان کن فکان‌ آرم چو حیدرانه بر اورنگ زین جلوس
بر خاکپای توسنِ گردون مسیرِ من‌ ناکرده تیغ راست، سجود آورد رؤوس
لیکن نموده شوق لقای حریم دوست‌ سیرم ز زندگانی این دهر چاپلوس
نی طالب حجازم و نی مایل عراق‌ نی در هوای شامم و نی در خیال طوس
تسلیم حکم عهد ازل را چه احتیاج‌ غوغای عام و جنبش لشکر، غریو کوس؟
در کار عشق حاجت تیر و خدنگ نیست‌ آنجا که دوست جان طلبد جای جنگ نیست


7
لختی نمود با سپه کین ازین خطاب‌ جز تیر جان شکار ندادش کس جواب
از غنچه‌های زخم تن نازنین او آراست گلشنی فلک، اما نداد آب
باللّه که جز دهان نبی آبخور نداشت‌ گردون، گلی که چید ز بستان بو تراب
چون پر گشود در تن او تیر جان شکار با مرغ جان نمود به صد ذوق دل خطاب
پیک پیام دوست به در حلقه می‌زند ای جانِ بر لب آمده، لختی به در شتاب
چون تیر کین عنان قرارش ز کف ربود کرد از سمند بادیه پیما تهی رکاب
آمد ندا ز پرده‌ی غیبش به گوش جان‌ کای داده آب نخل بلا را ز خون ناب
مقصود ما ز خلق جهان جلوه‌ی تو بود بعد از تو خاک بر سر این عالم خراب
گر سفلگان به بستر خون داد جای تو خوش باش و غم مخور، که منم خونبهای تو


8
تیری که بر دل شه گلگون قبا رسید اندر نجف به مرقد شیر خدا رسید
چون در نجف ز سینه‌ی شیر خدا گذشت‌ اندر مدینه بر جگر مصطفی رسید
زان پس که پرده‌ی جگر مصطفی درید داند خدا که چون شد از آن پس، کجا رسید
هر ناوک بلا که فلک در کمان نهاد پر بست و بر هدف، همه در کربلا رسید
یکباره از فلاخن آن دشت کینه خاست‌ آن سنگ‌های طعنه که بر انبیا رسید
با خیل عاشقان چو در آن دشت پا نهاد قربانی خلیل به کوه منی رسید
آراست گلشنی ز جوانان گل عذار آبش نداده، باد خزان از قفا رسید
از تشنگی ز پا چو در آمد، به سر دوید چون بر وفای عهد الستش ندا رسید
از پشت زین، قدم چو به روی زمین نهاد افتاد و سر به سجده‌ی جان آفرین نهاد


9
گفت ای حبیب دادگر، ای کردگار من‌ امروز بود در همه عمر انتظار من
این خنجر کشیده و این حنجر حسین‌ سر کو نه بهر توست نیاید به کار من
گو تارهای طره‌ی اکبر به باد رو تا باد توست مونس شب‌های تار من
گو بر سر عروس شهادت نثار شو درّی که بود پرورشش در کنار من
خضر ار ز جوی شیر چشید آب زندگی‌ خون است آب زندگیِ جویبار من
عیسی اگر ز دار بلا زنده برد جان‌ این نقد جان به دست سر نیزه‌دار من
در گلشن جنان به خلیل ای صبا بگو بگذر به کربلا و ببین لاله‌زار من
در خاک و خون به جای ذبیح منای خویش‌ بین نوجوان سروقد و گل عذار من
پس دختر عقیله‌ی ناموس کردگار نالان ز خیمه تاخت به میدان کارزار


10
کای رایت هدی، تو چرا سرنگون شدی؟ در موج خون چگونه فتادی و چون شدی؟
ای دست حق که علت ایجاد عالمی‌ علت چه شد که در کف دو نان زبون شدی؟
امروز در ممالک جان، دست، دست توست‌ اللّه، چگونه دستخوش خصم دون شدی؟
کاش آن زمان که خصم به روی تو بست آب‌ این خاکدان غم همه دریای خون شدی
ای چرخ کج مدار، کمانت شکسته باد زین تیرها که بر تن او رهنمون شدی
آن سینه‌ای که پرده‌ی اسرار غیب بود ای تیر، چون تو محرم راز درون شدی؟
گشتی به کام دشمن و کُشتی به خیره دوست‌ ای گردش فلک، تو چرا واژگون شدی؟
ای خور، چو شد به نیزه سر شاه مشرقین‌ شرمت نشد که باز ز مشرق برون شدی؟
ای چرخ سفله، داد از این دور واژگون‌ عرش خدای ذوالمنن و پای شمر دون؟!


11
چون شاه تشنه، ظلمت ناسوت کرد طی‌ بر آب زندگانی جاوید برد پی
در راه حق فنا به بقا کرد اختیار تا گشت وجه باقی حق بعدَ کلّ شی [۳۷]
زد پا به هرچه جز وی و سر داد و شد روان‌ تا کوی دوست بر اثر کشتگان حیّ
چون گشت جلوه‌گر سر او بر سر سنان‌ شد پر نوای زمزمه‌ی طور نای و نی
شور از عراق گشت بلند آن چنان که برد کافر دلان ز یاد تمنای ملک ری
پاشید آن قلاده‌ی دُرهای شاهوار از هم چو برگ‌های خزان از سَموم دی
گفتی رها نمود ز کف دختران نعش‌ از انقلاب دور فلک دامن جُدَی
آن یک، نهاد رو سوی میدان که «یا ابا» وان یک، کشید در حرم افغان که «یا اخی»
رفتی و یافت بی‌تو به ما روزگار دست‌ ای دستِ دادِ حق، ز گریبان برآر دست


12
آه از دمی که از ستم چرخ کج مدار آتش گرفت خیمه و بر باد شد دیار
بانگ رحیل غلغله در کاروان فکند شد بانوان پرده‌ی عصمت شتر سوار
خور شد فرو به مغرب و تابنده اختران‌ بستند بار شام، قطار از پی قطار
غارتگرانِ کوفه ز شاهنشه حجاز نگذاشتند دُرّ یتیمی به گنج بار
گردون به دُر نثاریِ بزم خدیو شام‌ عقدی به رشته بست ز دُرهای شاهوار
گنجینه‌های گوهر یکدانه شد نهان‌ از حلقه‌های سلسله در آهنین حصار
آمد به لرزه عرش ز فریاد اهل بیت‌ در قتلگه چو قافله‌ی غم فکند بار
ناگه فتاده دید جگر گوشه‌ی رسول‌ نعشی به خون تپیده به میدان کارزار
پس دست حسرت آن شرف دوده‌ی بتول‌ بر سر نهاده، گفت: جزاک اللّه ای رسول


13
این گوهر به خون شده غلطان حسین توست‌ وین کشتی شکسته ز طوفان، حسین توست
این یوسفی که بر تن خود کرده پیرهن‌ از تار زلف‌های پریشان، حسین توست
این از غبار تیره‌ی هامون نهفته رو در پرده آفتاب درخشان، حسین توست
از خضر تشنه‌کام که سرچشمه‌ی حیات‌ بدرود کرده با لب عطشان، حسین توست
این پیکری که کرده نسیمش کفن به بر از پرنیان ریگ بیابان، حسین توست
این لاله‌ی شکفته که زهرا ز داغ او چون گل نموده چاک گریبان، حسین توست
این شمع کشته از اثر تندباد جور کش بی‌چراغ مانده شبستان، حسین توست
این شاهباز اوج سعادت که کرده باز شهپر به سوی عرش ز پیکان، حسین توست
آنگه ز جور دور فلک با دل غمین‌ رو در بقیع کرد که ای مام بی‌قرین


14
«داد آسمان به بادِ ستم خانمان من‌ تا از کدام بادیه پرسی نشان من
دور از تو از تطاول گلچین روزگار شد آشیان زاغ و زغن گلستان من
گردون به انتقام قتیلان روز بدر نگذاشت یک ستاره به هفت آسمان من
زد آتشی به پرده‌ی ناموس من فلک‌ کاید هنوز دود وی از استخوان من
بیخود در این چمن نکشم ناله‌های زار آن طائرم که سوخت فلک آشیان من
آن سرو قامتی که تو دیدی ز غم خمید دیدی که چون کشید غم آخر کمان من
رفت آن که بود بر سرم آن سایه‌ی همای‌ شد دست خاکبیز کنون سایبان من
گفتم ز صد یکی به تو از حال کوفه، باش‌ کز بارگاه شام برآید فغان من»
پس رو به سوی پیکر آن محتشم گرفت‌ گفت این حدیث، طاقت اهل حرم گرفت


15
اندر جهان عیان شده غوغای رستخیز ای قامت تو شور قیامت، به پای خیز
زینب بَرَت «بضاعتِ مزجاةِ» جان به کف‌ آورده با ترانه‌ی «یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ»: [۳۸]
«هرکس به مقصدی ره صحرا گرفته پیش‌ من روی در تو و دگران روی در حجیز [۳۹]
بگشا ز خواب دیده و بنگر که از عراق‌ چونم به شام می‌برد این قوم بی‌تمیز
محمل شکسته، ناله‌ی حُدی، [۴۰] ساربان سَنان‌ ره بی‌کران و بندگران، ناقه بی‌جهیز
خرگاه، دودِ آه و نقابم، غبارِ راه‌ چتر، آستین و معجرِ سر، دست خاکبیز
گاهم ز طعن نیزه به زانو سرِ حجاب‌ گاهم ز تازیانه به سر، دست احتریز [۴۱]
یک کارزار دشمن و من یک تنِ غریب‌ تو خفته خوش به بستر و این دشت، فتنه‌خیز
گفتم دوصد حدیث و ندادی مرا جواب‌ معذوری ای ز تیر جفا خسته، خوش بخواب»


16
ای چرخ سفله، تیرِ ترا صید کم نبود گیرم عزیز فاطمه صید حرم نبود
حلقی که بوسه‌گاه نبی بود روز و شب‌ جای سنان و خنجر اهلِ ستم نبود
انگشت او به خیره بریدی پی نگین‌ دیوی سزای سلطنت ملک جم نبود
کی هیچ سفله بست به مهمان خوانده آب؟ گیرم ترا سجّیه‌ی اهل کرم نبود
داغ غمی کزو جگر کوه آب شد بیمار تحمّل آن داغ غم نبود
پای سریر زاده‌ی هند و سر حسین؟! در کیش کفر، سفله چنین محترم نبود
ای زاده‌ی زیاد که دین از تو شد به باد آن خیمه‌های سوخته، بیت الصنم نبود [۴۲]
آتش به پرده‌ی حرم کبریا زدی‌ دستت بریده باد، نشان بر خطا زدی


17
زین غم که آه اهل زمین ز آسمان گذشت‌ با عترت رسول ندانم چه‌سان گذشت
نمرود، ناوکی که سوی آسمان گشاد در سینه‌ی سلیل خلیل از نشان گذشت
در حیرتم که آب چرا خون نشد چو نیل‌ زان تشنه‌ای که بر لب آب روان گذشت
آورد خنجر آبِ زلالش ولی دریغ‌ کاب از گلو نرفته فرو، از جهان گذشت
شد آسمان ز کرده پشیمان در این عمل‌ لیک آن زمان که تیر خطا از کمان گذشت
اللّه، چه شعله بود که انگیخت آسمان‌ کز وی کبوتران حرم ز آشیان گذشت
در موقعی که عرض صواب و خطا کنند کاری نکرده چرخ که از وی توان گذشت
خاموش «نیّرا» که زبان سوخت خامه را خون شد مداد و قصّه ز شرح و بیان گذشت
فیروز بخت من نهد از سرْ خط قبول‌ بر دفتر چکامه‌ی من بضعه‌ی رسول


18
چون تیر عشق جا به کمان بلا کند اول نشست بر دل اهل ولا کند
در حیرتند خیره‌سران ارچه عشقِ دوست‌ احباب را به بندِ بلا مبتلا کنند
بیگانه را تحمّل بار نیاز نیست‌ معشوق، ناز خود همه بر آشنا کند
تن پرور از کجا و تمنّای وصل دوست؟ دردی ندارد او که طبیبش دوا کند
آن را که نیست شور حسینی به سر ز عشق‌ با دوست کی معامله‌ی کربلا کند؟
یکباره پشت پا به سر ماسوا زند تا زان میان از این همه خود را سوا کند
آری کسی که کشته‌ی او این بود، سزاست‌ خود را اگر به کشته‌ی خود خونبها کند
باللّه اگر نبود خدا خونبهای او عالم نبود در خورِ نعلینِ پای او


19
عنقای قاف را هوس آشیانه بود غوغای نینوا همه در ره بهانه بود
جایی که خورده بود مِی آنجا نهاد سر دُردی کشی که مست شراب شبانه بود
یکباره سوخت ز آتش غیرت هوای عشق‌ موهوم پرده‌ای اگر اندر میانه بود
در یک طبق به جلوه‌ی جانان نثار کرد هر درّ شاهوار کش اندر خزانه بود
نامد بجز نوای حسینی به پرده راست‌ روزی که در حریم «الست» این ترانه بود
باللّه که جا نداشت بجز بی‌نشان در او آن سینه‌ای که تیر بلا را نشانه بود
کوری نظاره کن که شکستند کوفیان‌ آیینه‌ای که مظهر حُسن یگانه بود
نی‌نی که وجه باقی حق را هلاک نیست‌ صورت به جاست، آینه‌گر رفت باک نیست


20
ای خرگه عزای تو این طارم کبود لبریز خون ز داغ تو پیمانه‌ی وجود
وی هر ستاره قطره‌ی خونی که عُلویان‌ در ماتم تو ریخته از دیدگان فرود
گریه است بر تو هر چه نوازنده را نواست‌ ناله است بی‌تو هر چه سراینده را سرود
تنها نه خاکیان به عزای تو اشک‌ریز ماتم سراست بهر تو از غیب تا شهود
از خون کشتگان تو صحرای ماریه‌ باغی و سنبلش همه گیسوی مشک بود
کی بر سنان تلاوت قرآن کند سری؟ بیدارِ مُلکِ کهف تویی، دیگران رُقود [۴۳]
نشگفت اگر برند ترا سجده سروران‌ ای داده سر به طاعت معبود در سجود
پایان سیر بندگی آمد سجود تو برگیر سر، که او همه شد وجود تو


21
ثاراللّهی که سرِّ انا الحق نشان دهد دنیا نگر که در دل خونش مکان دهد
وان سرکه سرّ نقطه‌ی طغرای بسمله است‌ کورانه جانش بر سر میمِ سِنان دهد
عیسی دمی که جسم جهان را حیات ازوست‌ اللّه چه‌سان رواست که لب تشنه جان دهد؟
چرخ دنی نگر که پی قتل یک تنی‌ هرچه آیدش به دست، به تیر و کمان دهد
نَفْس‌اللّهی که هر نفس او را به کوی وصل‌ هاتف ندای «ارْجِعِی» از لامکان دهد
ای چرخ سفله باش که بهر لقای دوست‌ تاج و نگین به دشمن دین رایگان دهد
آن طائری که ذروه‌ی لاهوت جای اوست‌ کسی دل بر آشیانه‌ی این خاکدان دهد
مقتول عشق، فارغ از این تیره گلخن است‌ کان شاهباز را به دل شه نشیمن است


22
دانی چه روز دختر زهرا اسیر شد روزی که طرح بیعت «مِنّا امیر» [۴۴] شد
واحسرتا، که ماهی بحر محیط غیب‌ نمرود کفر را هدف نوک تیر شد
باد اجل بساط سلیمان فرو نَوَشت [۴۵] دیو شریر وارث تاج و سریر شد
مولود شیرخواره‌ی حجر بتول را پیکان تیر حرمله پستان شیر شد
از دور خویش سیر نشد تا نُه چرخ پیر از خون حنجرِ شهِ لب تشنه سیر شد
در حیرتم که شیر خدا چون به خاک خفت‌ آن دم که آهوان حرم دستگیر شد؟!
زنجیر کین و گردن سجّاد، ای عجب! روباه چرخ بین که چه‌سان شیرگیر شد
تغییری ای سپهر، که بس واژگونه‌ای‌ شور قیامت از حرکاتت نمونه‌ای


23
ای در غم تو ارض و سما خون گریسته‌ ماهی در آب و وحش به هامون گریسته
وی روز و شب به یاد لبت چشم روزگار نیل و فرات و دجله و جیحون گریسته
از تابش سرت به سنان، چشم آفتاب‌ اشک شفق به دامن گردون گریسته
در آسمان ز دود خیام عفاف تو چشم مسیح اشک جگرگون گریسته
با درد اشتیاق تو در وادی جنون‌ لیلی بهانه کرده و مجنون گریسته
تنها نه چشم دوست به حال تو اشکبار خنجر به دست قاتل تو خون گریسته
آدم پی عزای تو از روضه‌ی بهشت‌ خرگاه درد و غم زده بیرون، گریسته
گر از ازل ترا سر این داستان نبود اندر جهان ز آدم و حوّا نشان نبود


24
بی‌شاه دین چه روز جهان خراب را؟ ای آسمان، دریچه ببند آفتاب را
جلباب نیلگون شب از هم گشای باز یکسر سیاهپوش کن این نُه قباب را
اشک شفق ز دیده‌ی آفاق کن روان‌ در خون کش این سراچه‌ی پر انقلاب را
نی‌ نی کزین پس ار همه خون بارد آسمان‌ بی‌حاصل است خوردن مستسقی آب را
آب از برای حلق شه تشنه کام بود چون رفت، گو به لاوه [۴۶] نریزد سحاب را
خور گو دگر ز پرده‌ی شب برمیار سر کافکند زینب از رخ چون مه، نقاب را
ای کاش بوالبشر نکشیدی سر از تراب‌ زین آتشی که سوخت دل بو تراب را
تنها نه زین قضیه دل بو تراب سوخت‌ موسی در آتش غم و یونس در آب سوخت


25
قتل شهید عشق، نه کار خدنگ بود دنیا برای شاه جهان‌دار تنگ بود
عصفور هر چه باد، هماورد باز نیست‌ شهباز را ز پنجه‌ی عصفور ننگ بود
آیینه خود ز تاب تجّلی به هم شکست‌ گیرم که خصم را دل پر کینه سنگ بود
نیرو از او گرفت بر او آخت تیغ کین‌ قومی که با خدای مهیای جنگ بود
عهد «أَ لَسْتُ» اگر نگرفتی عنان او شهد بقا به کام مخالف شَرنگ بود
از عشق پرس حالت جانبازی حسین‌ پای براق عقل در این عرصه لنگ بود
احمد اگر به ذوره‌ی قوسین عروج کرد معراج شاه تشنه، به سوی خدنگ بود [۴۷]
از تیر کین چو کرد تهی شاه دین رکاب‌ آمد فرا به گوش وی از پرده این خطاب:


26
«کای شهسوار بادیه‌ی ابتلای ما بازآ که زان توست حریم لقای ما
معراج عشق را شب اسراست، هین بران‌ خوش خوش براق شوق به خلوتسرای ما
تو از برای مایی و ما از برای تو عهدیست این فنای ترا با بقای ما
دادی سری ز شوق و خریدی لقای دوست‌ هرگز زیان نبُرد کس از خونبهای ما
جانبازیت حجاب دو بینی به هم درید در جلوه‌گاهِ حسن تویی خود به جای ما
بازآ که چشم ما ز ازل بر قدوم توست‌ خود خاکروب راه تو بود انبیای ما
هین، زان توست تاج ربوبیّت از ازل‌ گر رفت بر سنان سرت اندر هوای ما
گر ز آتش عطش جگرت سوخت غم مخور از توست آب رحمت بی‌منتهای ما
ور سفله‌ای برد ز تو دستی، مشو ملول‌ با شهپر خدنگ بپرّد همای ما
گسترده‌ایم بال ملائک به جای فرش‌ کازار بر تنت نکند کربلای ما
دلگیر گو مباد خلیل از فدای دوست‌ کافی است اکبر تو ذبیح منای ما
کو نوح، گو به دشت بلا آی، باز بین‌ کشتی شکستگان محیط بلای ما
موسی ز کوه طور شنید ار جواب «لن» گو باز شو به جلوه‌گه نینوای ما
گر زنده جان ببُرد ز دار بلا مسیح‌ گو دار کربلا نگر و مبتلای ما
منسوخ کرد ذکر اوائل حدیث تو ای داده تن ز عهد ازل بر قضای ما»
زینب چو دید پیکر آن شه به روی خاک‌ از دل کشید ناله به صد درد سوزناک:


27
«کای خفته خوش به بستر خون، دیده باز کن‌ احوال ما ببین و سپس خواب ناز کن
ای وارث سریر امامت، به پای خیز بر کشتگان بی‌کفن خود نماز کن
طفلان خود به ورطه‌ی بحر بلا نگر دستی به دستگیری ایشان دراز کن
بس دردهاست در دلم از دست روزگار دستی به گردنم کن و گوشم به راز کن
سیرم ز زندگانی دنیا، یکی مرا لب بر گلو رسان و ز جان بی‌نیاز کن
برخیز، صبح شام شد ای میر کاروان‌ ما را سوار بر شتر بی‌جهاز کن
یا دست ما بگیر و از این دشت پر هراس‌ بار دگر روانه به سوی حجاز کن»
پس چشمه‌سار دیده پر از خون ناب کرد بر چرخ کج مدار به زاری خطاب کرد:


28
«کای چرخ سفله، داد از این سرگرانیا کردی عزیز فاطمه خوار و ندانیا
خوش در جهان به کام رسید از تو اهل بیت‌ تا حشر در جهان نکنی کامرانیا
این کی کجا رواست که دو نان دهر را در کاخ زر به مسند عزت نشانیا؟
قومی که پاس عزّتشان داشت ذو الجلال‌ تا شامشان به قید اسیری کشانیا؟
بستی به قید بازوی سجاد، هیچ رحم‌ نامد ترا بر آن تن و آن ناتوانیا؟
کشتی به زاری اصغر و هیچت نسوخت دل‌ زان شمع روی دلکش و آن گل فشانیا؟
از پا فکندی اکبر و می‌نامدت دریغ‌ ای چرخ پیر از آن قد و آن نوجوانیا؟
سودی به حلق خسرو دین تیغ، هیچ شرم‌ نامد ترا از آن نگه خسروانیا؟
هرگز نکرده بود کس ای دهر سفله طبع‌ بر میهمان خویش چنین میزبانیا»
آتش شو ای درون و بسوزان زبان من‌ ای خاک بر سر من و این داستان من [۴۸]


شهید عشق که تنگ است پوست بر بدنش‌ تو خصم بین که به یغما زره برد ز تنش
دگر بشیر به کنعان چه ارمغان آرد؟ ز یوسفی که قبا کرده گرگ، پیرهنش
چراغ دوده‌ی طاها فلک به یثرب کشت‌ ز قصر شام برآورد دود انجمنش
زمانه گلشن زهرا چنان به غارت داد که بار قافله شد، ارغوان و یاسمنش


شب یازدهم:
اگر صبح قیامت را شبی هست آن شب است امشب‌ طبیب از من ملول و جان ز حسرت بر لب است امشب
فلک، از دور ناهنجار خود لختی عنان درکش‌ شکایتهای گوناگون مرا با کوکب است امشب
برادر جان، یکی سر برکن از خواب و تماشا کن‌ که زینب بی‌تو، چون در ذکر یا رب یا رب است امشب
جهان پر انقلاب و من غریب این دشت پر وحشت‌ تو در خواب خوش و بیمار در تاب و تبست امشب
سرت مهمان خولی و تنت با ساربان همدم‌ مرا با هر دو اندر دل، هزاران مطلب است امشب
بگو با ساربان امشب نبندد محمل لیلا ز زلف و عارض اکبر، قمر در عقرب است امشب
صبا از من به زهرا گو، بیا شام غریبان بین‌ که گریان دیده‌ی دشمن به حال زینب است امشب


ای ز داغ تو روان خون دل از دیده‌ی حور بی‌ تو عالم همه ماتمکده تا نفخه‌ی صور
ز تماشای تجلای تو، مدهوش کلیم‌ ای سرت سرّ «أَنَا اللَّهُ» [۴۹] و سنان نخله‌ی طور
دیده‌ها گو همه دریا شو و دریا همه خون‌ که پس از قتل تو منسوخ شد آیین سرور
پای در سلسله سجّاد و به سر تاج، یزید خاک عالم به سر افسر و دیهیم و قصور
دیر ترسا و سر سبطّ رسول مدنی‌ آه اگر طعنه به قرآن زند، انجیل و زبور
تا جهان باشد و بوده‌ست که داده‌ست نشان‌ میزبان خفته به کاخ اندر و مهمان به تنور؟
سر بی‌تن که شنیده‌ست به لب آیه کهف؟ یا که دیدست به مشکوة تنور، آیه نور؟
جان فدای تو که از حالت جانبازی تو در صف ماریه از یاد بشر شور نشور
قدسیان سر به گریبان به حجاب ملکوت‌ حوریان دست به گیسوی پریشان ز قصور
گوش خضرا همه پر غلغله‌ی دیو و پری‌ سطح غبرا، همه پر ولوله‌ی وحش و طیور
غرق دریای تحیّر ز لب خشک تو نوح‌ دست حسرت به دل، از صبر تو ایوب صبور
کوفیان دست به تاراج حرم کرده دراز آهوان حرم از واهمه در شیون و شور
انبیا محو تماشا و ملائک مبهوت‌ شمر سرشار تمنّا و تو سرگرم حضور


وصف حر:
نفس بگرفتش عنان که پای دار باره واپس ران، مترس از ننگ و عار
عقل گفتش: رو که عار از نار به‌ جور یار از صحبت اغیار به
نفس گفت: از عمر برخوردار باش‌ عقل گفتا: عمر شد، بیدار باش
نفس گفتا: نقد بر نسیه مده‌ عقل گفت: این نسیه از آن نقد، به
وین کشاکش‌های نفس و عقل پیر نفس شد مغلوب و عقل پیر چیر
عاشقانه راند باره سوی شاه‌ با تضرّع گفت ای باب اله
تائبم، بگشا به رویم باب را دوست می‌دارد خدا توّاب را
وحشی‌ام، آورده‌ام رو بر رسول‌ ای محمّد، توبه‌ی من کن قبول
دید چون مولا تضرّع کردنش‌ کرد طوق بندگی در گردنش
گفت: بازآ که در توبه‌ست باز هین بگیر از عفو ما خطّ جواز
گر دو صد جرم عظیم آورده‌ای‌ غم مخور، رو بر کریم آورده‌ای


وصف عباس (ع):
شد به سوی آب تازان با شتاب‌ زد سمند بادپیما را در آب
بی‌محابا جرعه‌ای در کف گرفت‌ چون به خویش آمد دمی، گفت ای شگفت
تشنه لب در خیمه سبط مصطفی‌ آب نوشم من؟ زهی شرط وفا
عاشقان از جام محنت سرخوشند آب کی نوشند؟ مرغ آتشند
دور دار ای آب، دامن از کفم‌ تا نسوزد ماهیانت از تفم
دور دار ای آب، لب را از لبم‌ ترسمت دریا بسوزد از تبم
زاده‌ی شیر خدا، با مشک آب‌ خشک لب از آب بیرون زد رکاب
حیدرانه آن سلیل [۵۰] ذوالفقار خویش را زد یک تنه بر صد هزار
ناگهان کافر نهادی از کمین‌ کرد با تیغش جدا، دست از یمین
گفت هان ای دست، رفتی شاد رو خوش برستی از گرو، آزاد رو
ساقی ار یاراست دمی این می که هست‌ دست چبود؟ باید از سر شست دست
لیک از یک دست، برناید صدا باش کآید دست دیگر از قفا
لاابالی نیست دست افشانی‌ام‌ جعفر طیّار را من ثانی‌ام
دست دادم تا شوم همدست او پر برافشانیم در بستان هو
از ازل من طایر آن گلشنم‌ دست گو بردار دست از دامنم
چند باید بود بند پای من‌ تیر باید شهپر عنقای من
از کمین ناگه سیه‌دستی به تیغ‌ برفکندش دست دیگر بی‌دریغ
چون دو دست افتاده دید آن محتشم‌ گفت: دستا! رو که من بی‌تو خوشم
اندر آن کویی که آن محبوب روست‌ عاشق بی‌دست و پا دارند دوست
عاشقی باید ز من آموختن‌ شد علم پروانه، از پر سوختن
بد چو شور عشق، سر تا پای من‌ شد قیامت راست بر بالای من
شد پرافشان، جعفر طیّاروار درگذشت و رفت سوی یار، یار
شد همآغوش شه بدر و حُنَیْن‌ ماند ازو دستی و دامان حُسَین


وصف علی اکبر (ع):
اکبر آن آیینه‌ی رخسار جد هیجده ساله جوان سرو قد
برده در حسن از مه کنعان گرو قصه‌ی هابیل و یحیی کرده نو
با ادب بوسید پای شاه را روشنایی بخش مهر و ماه را
کای زمام امر «کُن» [۵۱] در دست تو هستی عالم طفیل هست تو
بی‌تو ما را زندگی بی‌حاصل است‌ که حیات کشور تن با دل است
دارم اندر سر هوای وصل دوست‌ که سراپای وجودم یاد اوست
گفت: بشتاب ای ذبیح کوی عشق‌ تا خوری آب حیات از جوی عشق
ای سوم قربانی از آل خلیل‌ از نژاد مصطفی اوّل قتیل


سر نهادش بر سر زانوی ناز گفت کای بالیده سرو سرفراز
ای به طرف دیده خالی جای تو خیز تا بینم قد و بالای تو
ای نگارین آهوی مشکین من‌ با تو روشن چشم عالم‌بین من
این بیابان جای خواب ناز نیست‌ ایمن از صیّاد تیرانداز نیست
جبرئیل آمد شتابان برزمین‌ از فراز عرش ربّ العالمین
گفت: کای فرمانده ملک وجود پیشت آورد ستم از یزدان درود
گر نبودی بود تو، عالم نبود امتزاح طینت آدم نبود
ما نکردیم این شهادت بر تو حتم‌ ای جلال کبریایی بر تو ختم
گر کشی جان جهان، نک زان توست‌ گوش عزرائیل بر فرمان توست
داد پاسخ شاه با روح الامین‌ کای امین وحی ربّ العالمین
عاشق جانانه را با جان چه کار؟ درد کز یار است، با درمان چه کار؟
جبرئیلا! این که بینی نی منم‌ اوست یکسر، من همین پیراهنم
گر من از هر دو جهان بیگانه‌ام‌ گنج پنهانی‌ست در ویرانه‌ام
گفت: چشم دخترانت در ره است‌ گفت: عشق از دیدن غیر، اکمه است
گفت: ترسم زینبت گردد اسیر گفت: سوی اوست از هر سو مصیر
گفت: سجّادت فتاده بی‌طبیب‌ گفت: بیماریش خوش دارد حبیب
گفت: بهرت آب حیوان آورم‌ گفت: من از تشنگی آن سو ترم
جبرئیلا! من ز جو بگذشته‌ام‌ آب حیوان را در آن سو هشته‌ام
گفت: آورد ستم از غیبت، سپاه‌ تا کنند این قوم کافر را تباه
گفت: مهلا، خود ز من دارد مدد جبرئیلا، آن سپاه بی‌عدد
آن که با تدبیر او گردد فلک‌ کی بود محتاج امداد ملک


گر فشانم دست، ریزم ز آستین‌ صد هزاران جبرئیل راستین
هستی ایشان همه از هست ماست‌ رشته‌ی تدبیرشان در دست ماست
جبرئیلا! چشم دیگر بایدت‌ تا که حال عاشقان بنمایدت
جبرئیلا! من خود از کف هشته‌ام‌ دست جانان است تار رشته‌ام
هشته طوق عشق خود بر گردنم‌ می‌برد آنجا که خواهد بردنم
این حدیث محنت ایّوب نیست‌ داستان یوسف و یعقوب نیست
صبر ایّوب از کجا و این بلا این حسین است و حدیث کربلا
دورکش زین ورطه رخت ای محتشم‌ تا نسوزد شهپرت را آتشم
هین سپاهت دور دار از راه من‌ که جهانسوز است برق آه من
آمد از هاتف به گوش او ندا از حجاب بارگاه کبریا
کای حسین، ای نوح طوفان بلا این همان عهد است و اینجا کربلا
تو بدین‌سان گر کنی جنگ‌آوری‌ پس که خواهد شد بلا را مشتری؟
هین فرود آ، ای شه پیمان درست‌ که بساط کبریایی زان توست
ای حریم وصل ما، مأوای تو اندر آ، خالی‌ست اینجا جای تو
چون پیام دوست از هاتف شنید دست از پیکار دشمن برکشید
گفت حاشا من نی‌ام در عهد، سست‌ این کشاکش‌ها همه از بهر توست
آشنای تو ز خود بیگانه است‌ خود تویی تو، گر کسی در خانه است
عشق را با من حدیث اختیار «مسأله دور است اما دور یار»
عشق را نه قید نام است و نه ننگ‌ جمله بهر توست، چه صلح و چه جنگ
صورت آیینه، عکسی بیش نیست‌ جنبش و آرام او از خویش نیست
این کشاکش نیستم از نقض عهد قاتل خود را همی جویم به جهد
ورنه من بر مرگ از آن تشنه‌ترم‌ هین ببار ای تیر باران بر سرم


نادِم نه‌ای ای ز دور خود ای آسمان هنوز دشمن به گریه آمد و تو سرگران هنوز
شرمت نشد فرات! که لب تشنه جان حسین‌ بسپرد در کنار تو و تو روان هنوز
غلتان به خون برادرِ با جان برابرم‌ دردا که زنده‌ام منِ نامهربان هنوز
ای شاه تشنه‌لب، که برید از قفا سرت‌ کاید صدای العطشت بر سنان هنوز
آواز کوس، بانگ جرس، صوت الرحیل‌ شرح جفای شمر و سنان در میان هنوز
ای ساربان عنان شتر بازکش دمی‌ در خواب رفته اصغر شیرین زبان هنوز


نیک پی اسب! چرا بی‌رخ شاه آمده‌ای‌ پیل بودی تو چرا مات ز راه آمده‌ای؟
برگ برگشته و تن خسته و بگسسته لگام‌ هوش خود باخته با حالِ تباه آمده‌ای
ای فرس قافله سالار تو کشتند مگر که تو با قافله‌ی آتش و آه آمده‌ای
اندکی پیش تو را بال هما بر سر بود چه شد آن سایه که این جا به پناه آمده‌ای
با رخ سرخ برفتی ز برِ ما تو کنون‌ چه خطا رفته که با روی سیاه آمده‌ای
یا همان شاه که بردی تو به میدان بلا بی‌گنه کشته عدو و تو گواه آمده‌ای
شه ما را مگر افکنده‌ای، ای اسب به خاک‌ عذر جویان ز پی عفو گناه آمده‌ای


آه از آن روز که در دشت بلا غوغا بود شورش روز قیامت به جهان برپا بود
خصم چون دایره گرد حرم و شاه شهید در دل دایره چون نقطه‌ی پابرجا بود
عرصه‌ی دشت چو دیبای منقش از خون‌ و آن همه صورت زیبا که در آن دیبا بود
جان به قربان ذبیحی که به قربانگه دوست‌ با لب تشنه روان می‌شد و خود دریا بود
تو مپندار که شاهنشه دین درگه رزم‌ در بیابان بلا بی‌مدد و تنها بود
انبیا و رسل و جن و ملائک، هر یک‌ جان به کف در بر شه منتظر ایما بود
خون هابیل که شد ریخته از سنگ جفا گر به عبرت نگری کشته‌ی آن صحرا بود
پرده‌پوشان نهانخانه‌ی ملک و ملکوت‌ همه پروانه‌ی آن شمع جهان‌آرا بود
قتل عبّاس و علی اکبر و قاسم ز ازل‌ بر فرامین قضایای فلک طُغرا بود
ورنه اندر نظر قهر شهنشاه شهید عدم هر دو جهان بسته به حرف لا بود
علی اکبر به رخ چون گل و با قدّ چو سرو فرد و تنها به سوی رزمگه اعدا بود
عَلِم اللّه که شقایق نه بدان لطف و سمن‌ نه بدان بوی، صنوبر نه بدان بالا بود
گرد شمع رخ اکبر به گه صبح وداع‌ لیلی سوخته، پروانه‌ی بی‌پروا بود
زخم بر جسم علی اکبر و لیلا دل خون‌ خون ز مجنون رود آری چو رگ از لیلا بود
در همه ملک بلا نیست به جز ذکر حسین‌ قاف تا قاف جهان صوت همین عنقا بود
«نیّر»! آن روز که طغرای قضا می‌بستند سرنوشت من از این نامه همین طغرا بود


بازم از واقعه‌ی دشت بلا یاد آمد خرمن صبر و ثباتم همه بر باد آمد
در شگفتم ز چه در هم نشد اجزای وجود زان همه ضعف که بر علّت ایجاد آمد
آه از آن دم که شه دین به هزاران تشویش‌ بر سر قاسم ناکام به امداد آمد
دید کاغشته تنش چون گل سیراب به خون‌ آهش از آتش اندوه ز بنیاد آمد
گر به زانو سر حسرت که مر این صید ضعیف‌ به چه جرمی هدف ناوکِ صیّاد آمد
گه به دندان لب حیرت که گه جلوه‌گری‌ چشم زخم که بر این حسن خداداد آمد؟
پس چو جان پیکرش از لطف در آغوش کشید رو به سوی حرم آورد و به فریاد آمد
کای عروس حَسَن از بخت شکایت منما «حجله‌ی حُسن بیارای که داماد آمد» [۵۲]
«نیّر»! از خاک در شاه مکش روی نیاز کان که شد حلقه به گوش درش آزاد آمد


تا خبر دارم از او بی‌خبر از خویشتنم‌ با وجودش ز من آواز نیاید که منم
پیرهن گو همه پر باش ز پیکان بلا که وجودم همه او گشت من این پیرهنم
باش یک دم که کنم پیرهن شوق قبا ای کمان کش که زنی ناوک پیکان به تنم
عشق را روز بهار است کجا شد رضوان‌ تا برد لاله به دامان سوی خلد از چمنم
روز عهد است بکش پسرم ای عقل ز پیش‌ تا تصوّر نکند خصم که پیمان شکنم
می نیاید به کفن راست تن کشته‌ی عشق‌ خصم دون بیهده، گو باز ندوزد کفنم
سخت دلتنگ شدم همّتی ای شهپر تیر بشکن این دام و بکش باز به سوی وطنم
دایه‌ی عشق ز بس داده مرا خون جگر می‌دمد آبله‌ی زخم کنون از بدنم
گویِ مطلع چه عجب گر برم از فارِسِ فارس‌ تا به مدح تو شها «نیّر» شیرین سخنم


سرخوشانی که شراب لب مستانه زدند سنگ بر جام و خم و ساغر و پیمانه زدند
خسرو حسن تو تا نرگس مستانه گشود کوس تعطیل به بام در میخانه زدند
پرده بردار ز رخ تا همه اقرار دهند رقم قصه‌ی یوسف نه به افسانه زدند
دل سودایی من سلسله‌ی عقل گسیخت‌ از سر موی توام بند حکیمانه زدند
خرمن مشک سیه بود که می‌رفت به باد بامدادان که سر زلف ترا شانه زدند
آفت شیشه‌ی حسن تو پریچهره مباد کودکان این همه گر سنگ به دیوانه زدند
زاهد و دانه‌ی تسبیح و من و خال نگار چکنم دام مرا بر سر این دانه زدند
بلبلان بی‌خبرند از اثر آتش عشق‌ پس همین قرعه به نام من پروانه زدند
سر ما و قدم دوست گر ابنای ملوک‌ تکیه بر بالش تمکین ملوکانه زدند
دلم از خطه‌ی تبریز به زنهار آمد «نیّرا» خیمه‌ی ما بین که به ویرانه زدند [۵۳]


چون سحرگه چهره‌ی صبح سفید شد ز پشت خیمه‌ی نیلی پدید
آسمان گفتی گریبان کرده چاک‌ در فراق آفتابی تابناک
خود ز مشرق سر برهنه شد برون‌ چون سر یحیی میان طشت خون
پس ندا آمد که ای خیل اله‌ هین برون تازید سوی رزمگاه
بر رکاب پای مردی پا زنید خویش را مستانه بر دریا زنید
هین برون تازید ای مستان عشق‌ باده می‌جوشد به تاکستان عشق
جرعه‌ای ز آن باده‌ی بی‌غش زنید خود سمندروار، بر آتش زنید
هین برون تازید ای شیران جنگ‌ عرصه را بر روبهان دارید تنگ
ایّهَا اللَبْ تشنگان آبِ میغ‌ آب حیوان می‌رود از جوی تیغ
هین بروید تازید لب‌ها تر کنید یاد محنت‌های اسکندر کنید
چون شنیدند آن یلان رزم کوش‌ از فراز عرش پیغام سروش
محرمان کعبه‌ی دیدار رب‌ جمله بر لبیک بگشادند لب
بهر قربان نگاهش از میقات شوق‌ هدی [۵۴] بختی‌های جان کردند سوق
وارث حیدر شه والا مقام‌ شد برون از خیمه چون بدر تمام
شد ز کوه طور سینا جلوه‌گر نور خلّاق هیولا [۵۵] و صُور
شمع دین مشق کرد مشکوة ستور پرده‌در شد طلعت اللّه نور
آفتاب از بهر آن شاه فرید باره‌ی گردون به زیر زین کشید
جبرئیل آمد ز گردون با شتاب‌ با دو پر بگرفت آن شه را رکاب
شد چو پایش با رکاب زین قرین‌ زهره‌ی زهرا به میزان شد مکین [۵۶]
احمد مرسل به اعجاز عظیم‌ کرد ماه چارده شب را دو نیم
شهسوار بدر از پشت حجاب‌ کرد رو بر قوس گردون آفتاب
چون گرفت اندر فراز زین مکان‌ شد مسیحا بر فراز آسمان
موسی عمران فراز طور شد که کمر دزدید و غرق نور شد
نی حنّان اللّه نطقم بسته باد خانه‌ی تمثیل من اشکسته باد
شاهبار ذروه‌ی [۵۷] ذات البروج‌ کرد بر «قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی» عروج
دِرع [۵۸] سالار رُسل زیب تنش‌ خفته صد داوود زیر جوشنش
هشته بر سر از نبی، تاج سحاب‌ رفته زیر ابر، قرص آفتاب
کرده چون جوزا حمایل بر کمر ذوالفقار حیدرِ لشکر شکر
مهر جم در نازش از انگشت او دیو و وحش و طیر، طوع مشت او
راند با لشکر به میدان دغا آن سلیل تاجدار «لا فَتی»
شد چو خور و آن اختران روشنش‌ چون ثریا جمع در پیرامنش
یا چو طوق هاله‌ای برگرد ماه‌ در میان چون نقطه‌ی توحید شاه
علویان از بهر دفع چشم بد خواند بر وی «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ»
راند حجت‌ها بر آن قوم جهول‌ آن سلیل مرتضی سبط رسول
گفت برگویید هان من کیستم‌ من مگر محبوب داور نیستم!
می‌ندانیدم مگر ای قوم لُد [۵۹] که منم فرزند سالار اُحد
جدّ من پیغمبر آن نور نخست‌ که وجود انبیا زان نور است
مادر من بضعه‌ی پاک رسول‌ در حسب زهرا و در عصمت بتول
نک منم نوری ز نور انگیخته‌ خون من با خونشان آمیخته
کیستم من «قرّة العین» علی‌ در خلافت صاحب نصِّ جلی
خون من خون خدای [۶۰] لا یزال‌ کی بود خون خدا کس را حلال
بدعتی در دین نمودم اختراع؟ یاز دین برگشتم ای قوم رعاع؟ [۶۱]
کاینچنین بر کشتن من تشنه‌اید جمله بر کف تیر و تیغ و دشنه‌اید
یا قصاصی از شما برگردنم‌ رفته تا باید تلافی کردنم؟
گرنه بشناسیدم ای اهل ضلال‌ نک منم وجه خدای ذوالجلال
خون من دانید چه بود ریختن‌ تیغ بر روی خدا آهیختن

منابع[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پی نوشت[ویرایش | ویرایش مبدأ]

  1. نیر.
  2. نیر با دست چپ به مهارت و توانایى دست راست خط مى‌نوشت.
  3. در مراثی اهل بیت (ع)
  4. به زبان عربى است
  5. کهکشان.
  6. بنات النعش، نام هفت ستاره در آسمان.
  7. خیمه.
  8. سنان بن انس از قتلۀ کربلا.
  9. سراپرده، خیمه.
  10. جامۀ گشاد، پیراهن فراخ.
  11. است، مرکب.
  12. کنایه از خورشید.
  13. خاکسترى، به رنگ سیاه و سفید.
  14. اسب سرکش.
  15. آیینه، لغت رومى است.
  16. ظاهرا به معناى عکس‌ها و برخلاف قاعده.
  17. سیاستگزار، کارگزار.
  18. ظاهرا در اینجا به معناى تحت فرمان و سیاست‌پذیر، ولى در لغت به معناى آب نه شور و نه شیرین آمده.
  19. صمغى است زردرنگ همانند کهربا.
  20. باد گرم و زهرآگین.
  21. نام هفت ستاره موسوم به بنات النعش.
  22. نام ستاره است در جهت قطب شمال.
  23. سرمایۀ اندک و ناچیز.
  24. حجاز.
  25. خلق و خو.
  26. کنایه از یزید.
  27. ابن زیاد، والى کوفه.
  28. فرزند، پسر.
  29. پارۀ تن، پارۀ گوشت.
  30. برخى از ارباب مقاتل نوشته‌اند که پس از ماجراى روز عاشورا، هفده سر از شهیدان کربلا را بر نیزه زدند و منزل به منزل تا کوفه و شام بردند، گویا مرحوم حجة الاسلام نیر تبریزى با عنایت به این مطلب، ترکیب‌بند عاشورایى خود را در هفده‌بند سامان داده است.
  31. دختران نعش: بنات النعش، هفت ستاره که به آن دبّ اکبر هم می‌گویند.
  32. کلّه: پرده، سراپرده، پشه‌بند.
  33. اشهب: اسب سیاه و سفید. شموس: سرکش. اشهب شموس: مرکب سرکش.
  34. سجنجل: لفظ رومی به معنی آیینه.
  35. سلطان چرخ: کنایه از آفتاب.
  36. سندروس: صمغی زرد رنگ شبیه کهربا.
  37. اشاره به آیه 88، سوره قصص «کُلُّ شَیْ‌ءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ».
  38. اشاره به آیه 88 سوره یوسف؛ «یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ ...» ای عزیز مصر با همه اهل بیت خود به فقر و قحطی و بیچارگی گرفتار شدیم و با متاعی ناچیز و بی‌قدر حضور تو آمدیم.
  39. حجیز: اماله شده‌ی کلمه «حجاز» است.
  40. حدی: حدی، حداء، سرود و آواز ساربانان هنگام راندن شتر.
  41. احتریز: کلمه «احتراز» که اماله شده است.
  42. بیت الصنم: بتکده، بتخانه.
  43. اشاره‌ای لطیف به اینکه اصحاب کهف در خوابند و بیدار حقیقی تویی؛ با ایهام به این حقیقت تاریخی که به روایت «منهال» سر مقدس سیّد الشهدا علیه السّلام بر سر نی، آیه‌ی «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ ...» آیا پنداری که قصّه‌ی اصحاب کهف و رقیم در مقابل این همه آیات قدرت و عجائب حکمت‌های ما واقعه‌ی عجیبی است؟! سوره کهف، آیه 9 را تلاوت فرمود، که این آیه در آغاز داستان اصحاب کهف آمده است.
  44. اشاره به مذاکرات سقیفه و غصب خلافت و کلام انصار به مهاجرین که: منّا امیر و منکم امیر.
  45. نوشت: در هم نوردید، در هم پیچید.
  46. لاوه: لابه، زاری، چاپلوسی.
  47. اشاره به آیه 9، سوره نجم؛ «قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی»، و چون «قوس» به معنی کمان است، در پی آن گفته است: اگر معراج پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلّم به سوی قله «قابَ قَوْسَیْنِ» بوده، معراج امام حسین علیه السّلام به سوی تیر و خدنگ است.
  48. دیوان آتشکده؛ ص 107- 120.
  49. اشاره به آیه 14 سوره طه «أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِی». منم خدای یکتا، جز من خدایی نیست، پس مرا بپرست.
  50. سلیل: فرزند.
  51. اشاره به آیه 82 سوره یس. «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» فرمان نافذ خدا در عالم، چون اراده‌ی خلقت چیزی کند به محض اینکه گوید موجود باش، موجود خواهد شد.
  52. مصرع از حافظ شیراز است.
  53. گنجینه نیاکان؛ ص 1063- 1066.
  54. هدی: راهنمایی.
  55. هیولا: ماده‌ی اولیه‌ی عالم که همواره متصوّر به صور و متقلب به احوال و اشکال و هیأت مختلف است. ابن رشد گوید: هیولا عبارت از تنها امری است که علت کون و فساد است و هر موجودی که عاری از آن طبیعت باشد، غیر کائن و غیر فاسد است.
  56. مکین: آنچه در مکانی جا گیرد. جای‌گزین، جای‌گیر.
  57. ذروه: غایت بلندی، بالای هر چیز.
  58. درع: زره.
  59. لد: مردمی خصومت‌گر که به حق میل نکنند.
  60. خون خدا: یعنی کسی که جز خداوند کسی را توان انتقام خون او نیست، و مخصوص به مطالبه‌ی او ولی حقیقی او خداوند است.
  61. رعاع: مردم پست و فرومایه.