جلوه اصفهانى: تفاوت بین نسخه‌ها

از ویکی حسین
پرش به: ناوبری، جستجو
سطر ۴۶: سطر ۴۶:
 
|امضا                  =
 
|امضا                  =
 
}}
 
}}
 +
'''جلوه اصفهانی''' (زاده در احمدآباد هند- درگذشته 1314 ه.ق در تهران) شاعر ایرانی و از چهره‌هاى ممتاز فلسفه و حکمت قرن سیزدهم بود.
  
 
==زندگینامه==
 
==زندگینامه==
  
میرزا ابو الحسن طباطبائى متخلص به جلوه زادگاهش احمد آباد از توابع گجرات واقع در هند بوده ولى اصالتا نایینى است.پدرش میر سید محمد طباطبائى متخلص به مظهر در اوان جوانى از راه قندهار و کابل به حیدرآباد هند مى‌رود و در همان جا ازدواج مى‌کند،اما بر اثر حوادثى که پیش مى‌آید،بعد از چند سال به ایران بازمى‌گردد و در اواخر عمر به زندگى در زواره قناعت مى‌کند و سرانجام در همان شهر بدرود حیات مى‌گوید و جلوه ناگزیر مى‌شود با تنگدستى در مدرسه کاسه‌گران شهر اصفهان به تحصیل بپردازد.
+
میرزا ابو الحسن طباطبائى متخلص به «جلوه» زادگاهش احمد آباد از توابع گجرات واقع در هند بوده ولى اصالتا نایینى بود. پدرش میر سید محمد طباطبائى متخلص به «مظهر» در اوان جوانى از راه قندهار و کابل به حیدرآباد هند مى‌رود و در همان جا ازدواج مى‌کند، اما بر اثر حوادثى که پیش مى‌آید، بعد از چند سال به ایران بازمى‌گردد و در اواخر عمر به زندگى در زواره قناعت مى‌کند و سرانجام در همان شهر بدرود حیات مى‌گوید و جلوه ناگزیر مى‌شود با تنگدستى در مدرسه کاسه‌گران شهر اصفهان به تحصیل بپردازد. وى پس از آموختن مقدمات به تحصیل علوم عقلى و الهیات مى‌پردازد و براى تکمیل معلومات خود به تهران عزیمت مى‌کند و به نگارش حواشى بر حکمت متعالیه -معروف به اسفار- و اشعار جلال الدین مولوى مى‌پردازد. جلوه اصفهانى به خاطر ابتلاى به درد چشم و رنج فراوانى که از بیمارى چشم خود کشیده و از مداوا بهره‌اى نگرفته است، براى طلب شفا به سالار شهیدان توسل مى‌جوید و بهبود بیمارى چشم خود را از آن حضرت مى‌خواهد. او که از چهره‌هاى ممتاز فلسفه و حکمت زمانه خود به شمار مى‌رفت در تمام عمر همسرى برنگزید و سرانجام در ذیقعده سال 1314 ه.ق در تهران بدرود حیات گفت و در ابن بابویه به خاک سپرده شد.
  
وى پس از آموختن مقدمات به تحصیل علوم عقلى و الهیات مى‌پردازد و براى تکمیل معلومات خود به تهران عزیمت مى‌کند و به نگارش حواشى بر حکمت متعالیه-معروف به اسفار-و اشعار جلال الدین مولوى مى‌پردازد.
+
==آثار==
  
وى که از چهره‌هاى ممتاز فلسفه و حکمت زمانه خود به شمار مى‌رفت در تمام عمر با زندگى مجردانه ساخت و همسرى برنگزید و سرانجام در ذیقعده سال 1314 ه.ق در تهران بدرود حیات گفت و در ابن بابویه به خاک سپرده شد.دیوان اشعار این حکیم بزرگ به اهتمام آقاى على عبد الرسولى و با مقدمه آقاى احمد سهیلى خوانسارى به چاپ رسیده است. <ref>تذکره مدینة الادب محمد على مصاحبى نائینى (عبرت)، تهران،کتابخانه و موزه و مرکز اسناد مجلس شوراى اسلامى،چاپ اول،سال 1376 ج 1،ص 600 تا 603،و سخنوران نمامى معاصر ایران،ج 2،ص 994.و تذکره انجمن خاقان،ص 619.</ref>
+
جلوه اصفهانى بیشتر در قالب قصیده طبع‌آزمایى کرده و به شیوه متقدمین از سبک خراسانى بهره برده است. قصاید او، سخته، پخته و داراى ساختار محکم لفظى و غناى محتوایى است.
  
==سبک شعرى==
+
دیوان اشعار این حکیم بزرگ به اهتمام آقاى على عبد الرسولى و با مقدمه آقاى احمد سهیلى خوانسارى به چاپ رسیده است.<ref>تذکره مدینة الادب محمد على مصاحبى نائینى (عبرت)، تهران،کتابخانه و موزه و مرکز اسناد مجلس شوراى اسلامى،چاپ اول،سال 1376 ج 1،ص 600 تا 603،و سخنوران نمامى معاصر ایران،ج 2،ص 994.و تذکره انجمن خاقان،ص 619.</ref> وى در چندین قصیدۀ رسا و شیواى خود، به ابتلاى خود اشاره دارد و ضمن توسل به خامس آل عبا به مرثیه آن حضرت مى‌پردازد.
  
جلوه اصفهانى بیشتر در قالب قصیده طبع‌آزمایى کرده و به شیوه متقدمین از سبک خراسانى بهره برده است.
+
=== برگزیده اشعار ===
 
 
قصاید او،سخته،و پخته و داراى ساختار محکم لفظى و غناى محتوایى است.
 
 
 
===دامنه تاثیر آثار عاشورایى===
 
 
 
به خاطر عدم چاپ دیوان اشعار جلوه اصفهانى در زمان حیات او و نیز کناره‌گیرى وى از معاشرت و هم‌صحبتى و زندگى مجردانه‌اى که داشته است فقط تنى چند از خاصان که با او مراوده داشته‌اند،اشعار او را به خاطر سپرده و از آن لذت مى‌برده‌اند،از همین روى نمى‌توان از تأثیر دامنه‌دار آثار منظوم وى خصوصا مراثى عاشورایى‌اش سخنى گفت جز این که خواص از اهل ادب و معرفت با تأثیرپذیرى از اشعار حکیمانه او به آفرینش آثار منظوم آیینى پرداخته باشند.
 
 
 
==برگزیده آثار عاشورایى==
 
 
 
جلوه اصفهانى به خاطر ابتلاى به درد چشم و رنج فراوانى که از بیمارى چشم خود کشیده و از مداوا بهره‌اى نگرفته است،براى طلب شفا به سالار شهیدان توسل مى‌جوید و بهبود بیمارى چشم خود را از آن حضرت مى‌خواهد.
 
 
 
وى در چندین قصیدۀ رسا و شیواى خود،به ابتلاى خود اشاره دارد و ضمن توسل به خامس آل عبا به مرثیه آن حضرت مى‌پردازد که به ارایه نمونه‌هایى از آن بسنده مى‌کنیم:
 
 
{{شعر}}
 
{{شعر}}
 
{{ب| بر من آمد آن ماه وى به حال خراب | ز دیده داشت روان اشک چون مُطَرَّز سحاب }}
 
{{ب| بر من آمد آن ماه وى به حال خراب | ز دیده داشت روان اشک چون مُطَرَّز سحاب }}
سطر ۱۵۳: سطر ۱۴۲:
 
{{پایان شعر}}
 
{{پایان شعر}}
  
 +
 +
 +
 +
{| class="" style="margin: 0 auto; "
 +
| class="b" |<span class="beyt"> بر من آمد آن ماه وى به حال خراب </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> ز دیده داشت روان اشک چون مُطَرَّز سحاب </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> مگر تو گفتى چشمش رهى به دریا داشت </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> که نیست ممکن آید ز دیده این همه آب </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> برفت از برم آن آفتاب و از گریه </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> تن چو نقره خامش به لرزه چون سیماب </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> به حال زار همى رفت و خلقى از دنبال </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> همه به حسرت کاین حال را کجاست مآب ؟ <ref>مرجع و بازگشت.</ref> </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> شنید آن‌که چو زین جا برفت خانه نرفت </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> برفت مسجد و افکند خویش در محراب </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> میان گریه با صد هزار سوز بکرد </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> دعا و آمین گفتند جمعى از احباب </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> پى شفاى من آن ماه من توسل جست </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> به سید الشهدا آن شفیع روز حساب </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> چه گفت؟گفت:خدایا به حق این مظلوم </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> که دوستدار مرا وارهان ازین غرقاب </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> حسین آنکه عنایات بى‌حدود و حصرش </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> به کارخانه آمرزش آمده دولاب </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> شهى که ماند در آن دشت فرد تا گفتند </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> گه سوار شدن زینب‌اش گرفت رکاب </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> سواره یک تنه زد خود به لشکرى انبوه </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> که دید ساز شفاعت به نغمه زین مضراب </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> ز کشته پشته همى کرد اندر آن صحرا </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> ز زخم تشنگى‌اش تا نماند طاقت و تاب </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> فرود آمد و با شوق کرد اجابت زود </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> هر آن چه در حق او کرده بود حق ایجاب </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> عیان چو دید که این عالم‌ست تنگ بر او </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> از آن به سوى شهادت به شوق کرد شتاب </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> بسوختند همه خیمه‌ها،و دخت و زنان </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> به حال زار بماندند بى‌حفاظ و نقاب </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> چه قُبّه‌ها که شد افراشته به آمرزش </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> اگرچه سوخته شد خیمه و گسسته طناب </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> چو فارغ آمد زین کار رفت خانه و نیز </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> بدان امام توسل بجست با آداب </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> نرفت جز دو سه روزى که چشم من شد به </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> عجب مکن که نه اینجاست جاى استعجاب </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> از آن‌که قدرت حق است و هرچه در امکان </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> رهین قدرت و نبود ز قدرت این اعجاب <ref>تذکره مدینة الادب،ج 1،ص 605 و 606.</ref> </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> چو دیدگان من نگرفتند اعتبار </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> در خونِ‌شان کشیده از آن دست روزگار </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> چشم از براى عبرت و کسب سعادت است </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> این دو گرت نباشد از دیده خون ببار </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> چشم آفرین مگر کند و اولیاى او </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> دفع گزند دشمن ازین خسته نزار </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> من خسته و نزارم لیکن به گرد خویش </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> بینم به چشم غیب یکى آهنین حصار </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> آن آهنین حصار چه گریه است بر حسین </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> آن گوهرى که گشت به دوش نبى سوار </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> چونین سوار با شرف و عز و سرورى </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> آخر پیاده ماند در آن دشت کارزار </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> تنها و فرد ماند به غیر از خدا ندید </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> هرچ او نگاه سوى یمین کرد یا یسار </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> چون روى دوست دید عیان بى‌درنگ و خوف </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> مشغول شد به رزم و فرو شد به گیرودار </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> با قدرتى که داشت همه عجز بود و بس </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> یعنى که:عجز نیکو در عین اقتدار </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> گویند:جفت غم شد و فرد از تبار و قوم </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> دل گوید:این سخن را باور همى مدار </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> او صرف عشق گشت و ندارد امیر عشق </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> غیر از بلا و رنج دگر طایفه تبار </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> زان ناله‌ها ز زخم و عطش از چه رو نشد </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> این کارگاه گیتى گسسته پود و تار </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> گویى به چشم بنگرم آن زخمهاى تن </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> گویى به گوش بشنوم آن ناله‌هاى زار </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> مى‌خواست حق که صبر مجسم کند پدید </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> کرد آن خجسته ذات همایونش آشکار </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> بر جورها نکردى اگر صبر پس نبود </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> والا وجود او را از صبر پود و تار </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> بودند منتظر همه قدسیان به شوق </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> تا زین دیار رخت‌کشى سوى آن دیار </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> از رفتن تو شاها زین تیره تنگ جاى </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> با شوق نز <ref>مخفف نه از.</ref> کراهت از روى اختیار </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> از جنت مثالى تا بارگاه قدس </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> یکبارگى برستند از رنج انتظار </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> اى عاشق خداى سزاوار جاه توست </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> اى بیش ز آفرینش و کم ز آفریدگار </span>
 +
|-
 +
| class="b" |<span class="beyt"> از تو شفا همى طلبم با حنین <ref>ناله و زارى.</ref> و آه </span>
 +
| style="width:2em;" |
 +
| class="b" |<span class="beyt"> کاکنون نیم به جز تو من از کس امیدوار <ref>همان،ص 608 و 609.</ref> </span>
 +
|}
  
  
 
==منابع==
 
==منابع==
محمد علی مجاهدی، کاروان شعر عاشورا،زمزم هدایت، ج1، ص 421-424.
 
  
==پی نوشت==
+
* [[کاروان شعر عاشورا|محمد علی مجاهدی، کاروان شعر عاشورا، زمزم هدایت، ج1، ص 421-424.]]
 +
 
 +
==پی‌نوشت==
  
 
[[رده:افراد]]
 
[[رده:افراد]]
سطر ۱۶۴: سطر ۳۱۴:
 
[[رده:مؤلفین]]
 
[[رده:مؤلفین]]
 
[[رده:شاعران]]
 
[[رده:شاعران]]
 +
<references />

نسخهٔ ‏۲۹ اوت ۲۰۱۹، ساعت ۱۳:۰۰

میرزا ابو الحسن طباطبائى
زادروز احمد آباد از توابع گجرات واقع در هند
پدر و مادر میر سید محمد طباطبائى
مرگ ذیقعده سال 1314 ه.ق
تهران
سبک نوشتاری خراسانى
تخلص جلوه

جلوه اصفهانی (زاده در احمدآباد هند- درگذشته 1314 ه.ق در تهران) شاعر ایرانی و از چهره‌هاى ممتاز فلسفه و حکمت قرن سیزدهم بود.

زندگینامه

میرزا ابو الحسن طباطبائى متخلص به «جلوه» زادگاهش احمد آباد از توابع گجرات واقع در هند بوده ولى اصالتا نایینى بود. پدرش میر سید محمد طباطبائى متخلص به «مظهر» در اوان جوانى از راه قندهار و کابل به حیدرآباد هند مى‌رود و در همان جا ازدواج مى‌کند، اما بر اثر حوادثى که پیش مى‌آید، بعد از چند سال به ایران بازمى‌گردد و در اواخر عمر به زندگى در زواره قناعت مى‌کند و سرانجام در همان شهر بدرود حیات مى‌گوید و جلوه ناگزیر مى‌شود با تنگدستى در مدرسه کاسه‌گران شهر اصفهان به تحصیل بپردازد. وى پس از آموختن مقدمات به تحصیل علوم عقلى و الهیات مى‌پردازد و براى تکمیل معلومات خود به تهران عزیمت مى‌کند و به نگارش حواشى بر حکمت متعالیه -معروف به اسفار- و اشعار جلال الدین مولوى مى‌پردازد. جلوه اصفهانى به خاطر ابتلاى به درد چشم و رنج فراوانى که از بیمارى چشم خود کشیده و از مداوا بهره‌اى نگرفته است، براى طلب شفا به سالار شهیدان توسل مى‌جوید و بهبود بیمارى چشم خود را از آن حضرت مى‌خواهد. او که از چهره‌هاى ممتاز فلسفه و حکمت زمانه خود به شمار مى‌رفت در تمام عمر همسرى برنگزید و سرانجام در ذیقعده سال 1314 ه.ق در تهران بدرود حیات گفت و در ابن بابویه به خاک سپرده شد.

آثار

جلوه اصفهانى بیشتر در قالب قصیده طبع‌آزمایى کرده و به شیوه متقدمین از سبک خراسانى بهره برده است. قصاید او، سخته، پخته و داراى ساختار محکم لفظى و غناى محتوایى است.

دیوان اشعار این حکیم بزرگ به اهتمام آقاى على عبد الرسولى و با مقدمه آقاى احمد سهیلى خوانسارى به چاپ رسیده است.[۱] وى در چندین قصیدۀ رسا و شیواى خود، به ابتلاى خود اشاره دارد و ضمن توسل به خامس آل عبا به مرثیه آن حضرت مى‌پردازد.

برگزیده اشعار



بر من آمد آن ماه وى به حال خراب ز دیده داشت روان اشک چون مُطَرَّز سحاب
مگر تو گفتى چشمش رهى به دریا داشت که نیست ممکن آید ز دیده این همه آب
برفت از برم آن آفتاب و از گریه تن چو نقره خامش به لرزه چون سیماب
به حال زار همى رفت و خلقى از دنبال همه به حسرت کاین حال را کجاست مآب ؟ [۲]
شنید آن‌که چو زین جا برفت خانه نرفت برفت مسجد و افکند خویش در محراب
میان گریه با صد هزار سوز بکرد دعا و آمین گفتند جمعى از احباب
پى شفاى من آن ماه من توسل جست به سید الشهدا آن شفیع روز حساب
چه گفت؟گفت:خدایا به حق این مظلوم که دوستدار مرا وارهان ازین غرقاب
حسین آنکه عنایات بى‌حدود و حصرش به کارخانه آمرزش آمده دولاب
شهى که ماند در آن دشت فرد تا گفتند گه سوار شدن زینب‌اش گرفت رکاب
سواره یک تنه زد خود به لشکرى انبوه که دید ساز شفاعت به نغمه زین مضراب
ز کشته پشته همى کرد اندر آن صحرا ز زخم تشنگى‌اش تا نماند طاقت و تاب
فرود آمد و با شوق کرد اجابت زود هر آن چه در حق او کرده بود حق ایجاب
عیان چو دید که این عالم‌ست تنگ بر او از آن به سوى شهادت به شوق کرد شتاب
بسوختند همه خیمه‌ها،و دخت و زنان به حال زار بماندند بى‌حفاظ و نقاب
چه قُبّه‌ها که شد افراشته به آمرزش اگرچه سوخته شد خیمه و گسسته طناب
چو فارغ آمد زین کار رفت خانه و نیز بدان امام توسل بجست با آداب
نرفت جز دو سه روزى که چشم من شد به عجب مکن که نه اینجاست جاى استعجاب
از آن‌که قدرت حق است و هرچه در امکان رهین قدرت و نبود ز قدرت این اعجاب [۳]
چو دیدگان من نگرفتند اعتبار در خونِ‌شان کشیده از آن دست روزگار
چشم از براى عبرت و کسب سعادت است این دو گرت نباشد از دیده خون ببار
چشم آفرین مگر کند و اولیاى او دفع گزند دشمن ازین خسته نزار
من خسته و نزارم لیکن به گرد خویش بینم به چشم غیب یکى آهنین حصار
آن آهنین حصار چه گریه است بر حسین آن گوهرى که گشت به دوش نبى سوار
چونین سوار با شرف و عز و سرورى آخر پیاده ماند در آن دشت کارزار
تنها و فرد ماند به غیر از خدا ندید هرچ او نگاه سوى یمین کرد یا یسار
چون روى دوست دید عیان بى‌درنگ و خوف مشغول شد به رزم و فرو شد به گیرودار
با قدرتى که داشت همه عجز بود و بس یعنى که:عجز نیکو در عین اقتدار
گویند:جفت غم شد و فرد از تبار و قوم دل گوید:این سخن را باور همى مدار
او صرف عشق گشت و ندارد امیر عشق غیر از بلا و رنج دگر طایفه تبار
زان ناله‌ها ز زخم و عطش از چه رو نشد این کارگاه گیتى گسسته پود و تار
گویى به چشم بنگرم آن زخمهاى تن گویى به گوش بشنوم آن ناله‌هاى زار
مى‌خواست حق که صبر مجسم کند پدید کرد آن خجسته ذات همایونش آشکار
بر جورها نکردى اگر صبر پس نبود والا وجود او را از صبر پود و تار
بودند منتظر همه قدسیان به شوق تا زین دیار رخت‌کشى سوى آن دیار
از رفتن تو شاها زین تیره تنگ جاى با شوق نز [۴] کراهت از روى اختیار
از جنت مثالى تا بارگاه قدس یکبارگى برستند از رنج انتظار
اى عاشق خداى سزاوار جاه توست اى بیش ز آفرینش و کم ز آفریدگار
از تو شفا همى طلبم با حنین [۵] و آه کاکنون نیم به جز تو من از کس امیدوار [۶]



بر من آمد آن ماه وى به حال خراب ز دیده داشت روان اشک چون مُطَرَّز سحاب
مگر تو گفتى چشمش رهى به دریا داشت که نیست ممکن آید ز دیده این همه آب
برفت از برم آن آفتاب و از گریه تن چو نقره خامش به لرزه چون سیماب
به حال زار همى رفت و خلقى از دنبال همه به حسرت کاین حال را کجاست مآب ؟ [۷]
شنید آن‌که چو زین جا برفت خانه نرفت برفت مسجد و افکند خویش در محراب
میان گریه با صد هزار سوز بکرد دعا و آمین گفتند جمعى از احباب
پى شفاى من آن ماه من توسل جست به سید الشهدا آن شفیع روز حساب
چه گفت؟گفت:خدایا به حق این مظلوم که دوستدار مرا وارهان ازین غرقاب
حسین آنکه عنایات بى‌حدود و حصرش به کارخانه آمرزش آمده دولاب
شهى که ماند در آن دشت فرد تا گفتند گه سوار شدن زینب‌اش گرفت رکاب
سواره یک تنه زد خود به لشکرى انبوه که دید ساز شفاعت به نغمه زین مضراب
ز کشته پشته همى کرد اندر آن صحرا ز زخم تشنگى‌اش تا نماند طاقت و تاب
فرود آمد و با شوق کرد اجابت زود هر آن چه در حق او کرده بود حق ایجاب
عیان چو دید که این عالم‌ست تنگ بر او از آن به سوى شهادت به شوق کرد شتاب
بسوختند همه خیمه‌ها،و دخت و زنان به حال زار بماندند بى‌حفاظ و نقاب
چه قُبّه‌ها که شد افراشته به آمرزش اگرچه سوخته شد خیمه و گسسته طناب
چو فارغ آمد زین کار رفت خانه و نیز بدان امام توسل بجست با آداب
نرفت جز دو سه روزى که چشم من شد به عجب مکن که نه اینجاست جاى استعجاب
از آن‌که قدرت حق است و هرچه در امکان رهین قدرت و نبود ز قدرت این اعجاب [۸]
چو دیدگان من نگرفتند اعتبار در خونِ‌شان کشیده از آن دست روزگار
چشم از براى عبرت و کسب سعادت است این دو گرت نباشد از دیده خون ببار
چشم آفرین مگر کند و اولیاى او دفع گزند دشمن ازین خسته نزار
من خسته و نزارم لیکن به گرد خویش بینم به چشم غیب یکى آهنین حصار
آن آهنین حصار چه گریه است بر حسین آن گوهرى که گشت به دوش نبى سوار
چونین سوار با شرف و عز و سرورى آخر پیاده ماند در آن دشت کارزار
تنها و فرد ماند به غیر از خدا ندید هرچ او نگاه سوى یمین کرد یا یسار
چون روى دوست دید عیان بى‌درنگ و خوف مشغول شد به رزم و فرو شد به گیرودار
با قدرتى که داشت همه عجز بود و بس یعنى که:عجز نیکو در عین اقتدار
گویند:جفت غم شد و فرد از تبار و قوم دل گوید:این سخن را باور همى مدار
او صرف عشق گشت و ندارد امیر عشق غیر از بلا و رنج دگر طایفه تبار
زان ناله‌ها ز زخم و عطش از چه رو نشد این کارگاه گیتى گسسته پود و تار
گویى به چشم بنگرم آن زخمهاى تن گویى به گوش بشنوم آن ناله‌هاى زار
مى‌خواست حق که صبر مجسم کند پدید کرد آن خجسته ذات همایونش آشکار
بر جورها نکردى اگر صبر پس نبود والا وجود او را از صبر پود و تار
بودند منتظر همه قدسیان به شوق تا زین دیار رخت‌کشى سوى آن دیار
از رفتن تو شاها زین تیره تنگ جاى با شوق نز [۹] کراهت از روى اختیار
از جنت مثالى تا بارگاه قدس یکبارگى برستند از رنج انتظار
اى عاشق خداى سزاوار جاه توست اى بیش ز آفرینش و کم ز آفریدگار
از تو شفا همى طلبم با حنین [۱۰] و آه کاکنون نیم به جز تو من از کس امیدوار [۱۱]


منابع

پی‌نوشت

  1. تذکره مدینة الادب محمد على مصاحبى نائینى (عبرت)، تهران،کتابخانه و موزه و مرکز اسناد مجلس شوراى اسلامى،چاپ اول،سال 1376 ج 1،ص 600 تا 603،و سخنوران نمامى معاصر ایران،ج 2،ص 994.و تذکره انجمن خاقان،ص 619.
  2. مرجع و بازگشت.
  3. تذکره مدینة الادب،ج 1،ص 605 و 606.
  4. مخفف نه از.
  5. ناله و زارى.
  6. همان،ص 608 و 609.
  7. مرجع و بازگشت.
  8. تذکره مدینة الادب،ج 1،ص 605 و 606.
  9. مخفف نه از.
  10. ناله و زارى.
  11. همان،ص 608 و 609.