فواد کرمانى
فؤاد کرمانی (زاده 1268، درگذشته 1358) از شعرای نامدار آیینی است.
| فتح اللّه قدسى | |
|---|---|
| زادروز | 1268هجری قمری |
| پدر و مادر | سلطان على |
| مرگ | 1358 هجری قمری کرمان |
| جایگاه خاکسپاری | گورستانِ سید حسین کرمان |
| سبک نوشتاری | خراسانى |
| دیوان سرودهها | شمع جمع و مسمّطات |
| تخلص | فؤاد |
زندگینامه
آقا فتح اللّه قدسى فرزند سلطان على (متخلّص به فؤاد) از شعراى نادر سده چهاردهم است که علاوه بر ملکات اخلاقى و فضایل علمى، در مسیر سلوک و محبت آل اللّه سیر مىکرده و با دو بال علم و عمل به پروازى نایل آمده که مورد غبطه همعصران خود بوده است. فؤاد در سن نود سالگى بدرود حیات مىگوید و در گورستانِ «سید حسین» شهر کرمان به خاک سپرده مىشود. [۱] مزار این شاعر عارف، در سالهاى اخیر بازسازى شده و زیارتگاه اهل ادب و بصیرت است.
آثار
مسمّطات او در بیان عظمت وجودى امیر مؤمنان على-علیه السلام-از ممتازترین آثار منظوم آیینى و از جهت محتوایى بىنظیر است. فؤاد در مراثى عاشورایى خود به قرائت ارزشى از مکتب عاشورا عنایت تام و تمام داشته و همانند شاعران همزمان خود به جنبههاى عاطفى و ماتمى کربلا بسنده نکرده است. این شاعر بلندآوازه آیینى در طنزپردازى نیز ید طولایى داشته و چهره زشت فقر زمانه خود را ضمن نکوهش ستمگران مالاندوز در اینگونه آثار خود به تصویر کشیده و با مخالفان نهضت مشروطه نیز میانه خوشى نداشته است. فؤاد از سبک عراقى پیروى مىکند و اگر در شعر او هر از گاه غموضى دیده مىشود به خاطر حضور اصطلاحات علمى و عرفانى است. وى مثنوىهاى خود را با اقتباس و تضمینهاى مکرر از مثنوى ماندگار جلال الدین مولوى صبغۀ عرفانى بخشیده و در انواع قالبهاى شعرى خصوصا غزل و قصیده و ترجیعبند آثار منظومى در استقبال از سعدى، حافظ، هاتف، اصفهانى و قاآنى شیرازى آفریده است. اشعار عاشورایى فؤاد کرمانى از زمان خود او تاکنون مورد استفاده شیفتگان فارسى زبان ادب عاشورا و نیز ستایشگران اهل بیت عصمت و طهارت قرار گرفته و به خاطر عنایتى که این شاعر نامدار و بااخلاص آیینى به مقولههاى ارزشى فرهنگ عاشورا داشته قهرا اشعار ارزشى او در دگرگونى فکرى و تغییر نگرش شعراى آیینى پس از او در ارتباط با غناى کیفى مراثى عاشورایى سهم به سزایى داشته است. وى با دستگاههاى موسیقى ایرانى آشنایى داشته است و شاید به همین آشنایى باشد که در اوزان مطنطن عروضى آثار پرشورى آفریده است که دیگر شاعران کمتر پیرامون اینگونه اوزان بلند مىگردند. [۲]
دیوان فؤاد کرمانى موسوم به «شمع جمع» (1322):
این دیوان حاوى 6876 بیت به شرح زیر است:
- 26 قصیده در 1162 بیت
- 60 غزل در 803 بیت
- 11 قطعه در 22 بیت
- 539 رباعى در 1078 بیت
- 12 مسمّط در 875 بیت
- 5 ترجیحبند در 755 بیت
- 2 مثنوى در 2181 بیت [۳]
برگزیده آثار عاشورایى
سه رباعى
| اى سیف خدا! شهید سرمستِ خدا! | وى هست خدا! فانى در هستِ خدا! | |
| ما را به یکى شفاعت از دست مده | اى دست خدا! اى پسرِ دستِ خدا! | |
| اى چشم خدا! جمال بیچون خدا! | اى گنج خدا و دُرِّ مخزون خدا! | |
| غلتان شدنت به خون جگر خونم کرد | اى خون خدا! اى پسر خون خدا! [۴] | |
| مردى که حَسن خُلق و حسین آیین است | با هستى خویشتن مدامش کین است | |
| سرمشقِ تو را خطّ فنا داد حسین | رو مشق فنا کن که شفاعت این است [۵] |
در سوگ امام حسین (علیه السلام)
| بینش اهل حقیقت چو حقیقتبین است | در تو بینند که حقیقت این است | |
| نیست چشم دگران سوى حقیقت نگران | ورنه آن راست حقیقت که چنین آیین است | |
| من اگر جاهل گمراهم اگر شیخ طریق | قبلهام روى حسین است و همینم دین است | |
| بوده پیش از گل من سرخوش جامش دل من | مستى ما به حقیقت ز مى دیرین است | |
| نه همین روى تو در خواب چراغ دل ماست | هر شبم نور تو شمعى است که بر بالین است | |
| ماسوا عاشق رنگاند سواى تو حسین | که جبین و کفت از خون سرت رنگین است | |
| خردَلى بار غمت را دل عالم نکشد | آه ازین بار امانت که عجب سنگین است | |
| فرقتِ روى تو از خلق جهان شادى برد | هر کرا دیدۀ بنیاست دل غمگین است | |
| پیکرت مظهر آیات شد از ناوک تیر | بدنت مصحف و سیمات مگر یاسین است | |
| یادم از پیکر مجروح تو آید همه شب | تا دم صبح که چشمم به رخ پروین است | |
| در ضمیرم سر سیمین تو در طشت طلاست | تا به کأس [۶] نظرم طشت فلک زرّین است | |
| باغ عشق است مگر معرکۀ کرب و بلا | که ز خونین کفنان غرق گل نسرین است | |
| بوسه زد خسرو دین بر دهن اصغر و گفت: | دهنت باز ببوسم که لبت شیرین است | |
| شیر دل آب کند بیند اگر کودک شیر | جاى شیرش به گلو آب دمِ زوبین [۷] است | |
| از قفا دشمن و اطفال تو هر سو به فرار | چون کبوتر که به قهر از پى او شاهین است | |
| در خم طرّۀ اکبر دل لیلا مىگفت: | سفرم جانب شام و وطنم در چین است | |
| دخترى را به که گویم که سر نعش پدر | تسلیت: سیلى شمر و، سرِ نى: تسکین است | |
| مىکشد غیرت دینم که بگویم به امم: | این جفا بر نبى از امّت بىتمکین است | |
| گر «فؤاد» از غم عشق تو غنى شد چه عجب؟ | عشقِ سلطانِ غنى گنج دل مسکین است [۸] |
در منقبت و مرثیت سید الشهداء (علیه السلام)
| زنده در هردو جهان نیست به جز کشته دوست | کشتهام کشته او را که جهان زنده به اوست | |
| از درِ دوست درآ، جلوهگه دوست ببین | که رخ دوست نبینى مگر از دیده دوست | |
| خضر ما تشنه دریا شد و ما تشنه وى | وین زلال از دل دریاست که ما را به سبوست | |
| گفتم از سرّ دهانش به لب آرم سخنى | حکمتش بست زبانم که درین سرّ مگوست | |
| چشمهها، چشم مرا هر سر مو از غم توست | اى که در باغ تنت چشمه خون هر سر موست | |
| بر سر کوى تو بازى سر و جان باختن است | آن چه بازى است در آخر همه بر این سر کوست | |
| ما که باشیم که در پاى تو از جان گذریم | که اولیا را سر و دل در خم چوگان تو، گوست | |
| پیش ما از همه سو قبله به جز روى تو نیست | وجهِ اللّهى و روى تو عیان از همه سوست | |
| چهرۀ نغز تو در پردۀ مغز من و، من | مىدرم پوست که مغز آمده در پردۀ پوست | |
| تیرباران چو تنت از همه سو گشت حسین | سوى حق روى دولت از همه و از همه سوست | |
| گشت از خون تنت کرب و بلا دشت ختن | اینک از تربت او صورت من غالیه بوست | |
| سجده بر خاک تو شایسته بود وقت نماز | اى که از خون جبینت به جبین آب وضوست | |
| هر کریمى نشود کشته بر آزادى خلق | جز تو اى زنده! که جود و کرمت عادت و خوست | |
| بر لب خشک تو جیحون رود از چشم ترم | هر کجا رهگذرم بر لب بحر و لب جوست | |
| زخم شمشیر ندیدم که بدوزند به تیر | جز جراحات عروق تو که اینگونه رفوست | |
| تشنه اطفال تو در بادیه مردند و هنوز | خضر بر چشمه خضراى لبت بادیهپوست | |
| ناوکم بر دهن آید که نگویم به کسى | اصغرت را ز کمان تیر سه پهلو به گلوست | |
| تیغ فولاد کجا روى لطیف تو کجا؟ | دل بر این روى نگرید اگر از آهن و روست [۹] |
فى ثناء الحسین (علیه السلام)
| قامتت را چو قضا بهر شهادت آراست | با قضا گفت مشیّت که: قیامت برخاست | |
| راستى شور قیامت ز قیامت [۱۰] خبرى است | بنگرد زاهد کجبین اگر از دیدۀ راست | |
| خلق در ظلِّ خودى محو و تو در ظلّ خدا | ماسوا در چه مقیماند و مقام تو کجاست؟ | |
| هرطرف مىنگرم روى دلم جانب توست | عارفم بیت خدا را که دلم قبله نماست | |
| زنده در قبر دل ما بدن کشتۀ توست | جان مایى و تو را قبر -حقیقت- دل ماست | |
| دشمنت کشت ولى نور تو خاموش نگشت | آرى آن جلوه که فانى نشود نور خداست | |
| بیرق سلطنت افتاد کیان را ز کیان | سلطنت، سلطنت توست که پاینده لواست | |
| نه بقا کرد ستمگر، نه به جا ماند ستم | ظالم از دست شد و پایه مظلوم به جاست | |
| زنده را، زنده نخوانند که مرگ از پى اوست | بلکه زنده است شهیدى که حیاتش ز قفاست | |
| دولت آن یافت که در پاى تو سر داد ولى | این قبا راست نه بر قامت هر بىسروپاست | |
| ما فقیریم و گدا بر سر کوى تو ولى | پادشاه است فقیرى که درین کوچه گداست | |
| تو در اول سر و جان باختى اندر ره عشق | تا بدانند خلایق که فنا شرط بقاست | |
| از خودى خواست خدا نقش تو را محو کند | خواست چون روى تو را آینه بر طلعت خواست | |
| تا ندا کرد ولاى تو در اقلیم الست | بهر لبّیکِ ندایت، دو جهان پر ز صداست | |
| رفت بر عرشه نى تا سرت اى عرش خدا | کرسى و لوح و قلم بهر عزاى تو به پاست | |
| مُنکسِف گشت چو خورشید حقیقت به جمال | گر بگریند ز غم، دیدۀ ذرّات رواست | |
| گریه بر زخم تنت چون نکند چشم «فؤاد»؟ | اى شه تشنه که بر زخم تنت گریه دواست [۱۱] |