امیر ایزدی همدانی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
امیر ایزدی همدانی، فرزند محمد در دی ماه 1358 خورشیدی در همدان و در خانوادهای دوستدار اهل بیت (ع) چشم به جهان گشود. او از شاعران معاصر فارسی زبان است که در وصف امام حسین (ع)، اشعاری را سروده است.
| امیر ایزدی همدانی | |
|---|---|
| پرونده:امیر ایزدی همدانی | |
| زادروز | دی ماه 1358 ه.ش همدان |
| پدر و مادر | محمد ایزدی همدانی |
| ملیت | ایرانی |
| آثار | «خورشیدهای درخشان»، «دو دریا» و «ستارههای فروزان» |
| استاد | علی اصغر سپهری |
زندگینامه
قبل از ورود به دبستان و از همان سنین خردسالی با جلسات قرائت قرآن و هیئتهای مذهبی مأنوس شد، وی با جلسه مجمعالذاکرین همدان و جامعه شعرا و مداحان آل محمد (ع) آشنا و از اساتید بزرگواری چون علی اصغر سپهری بهرهها برد. ایشان از سیزده سالگی سرودن اشعار آیینی را تجربه کرد.
آثار امیر ایزدی همدانی
آثار امیر ایزدی همدانی عبارتند از: در سال 1386 اولین دفتر سرودههایش با نام «خورشیدهای درخشان» چاپ و منتشرشد. «دو دریا» و «ستارههای فروزان» از دیگر آثار ایشان است. [۱]
اشعار
| گلواژه قاموسِ عاشوراست عبّاس | در حفظ دین، چون کوه، پابرجاست عبّاس | |
| رخسار او را ماه میخوانند، امّا | زیباتر از مهرِ جهان آراست عبّاس | |
| در چهرهاش نورِ خدا را میتوان دید | بر بازویش گلبوسه مولاست عبّاس | |
| دُردانه اُمّالبنین و شبلِ حیدر | محبوبِ قلبِ حضرت زهراست عبّاس | |
| بابالحسین و مظهرِ کلّ فضائل | بابالحوائج از حق یکتاست عبّاس | |
| ای دردمندان! دامنش گیرید بر کف | نامش کلیدِ قفلِ مشکلهاست عبّاس | |
| حتّی به روی دشمنان هم در نبندد | لطفش به خیلِ دوستان پیداست عبّاس | |
| بیدست، دستِ هر ز پا افتاده، گیرد | هر چند باشد تشنه لب، سقّاست عبّاس | |
| دشمنشکن، شمشیر زن، قامت قیامت | شیرِ خدا در عرصه هیجاست عبّاس | |
| از نعرهاش قلبِ سپاه کفر لرزید | اسلام را سردارِ بیپرواست عبّاس | |
| خطّ امان از شمرِ کین گستر نگیرد | وقتی امامش یکّه و تنهاست، عبّاس | |
| همراهِ جانان ماند و جانش را فدا کرد | از حبّ ثاراللَّه، دلش شیداست عبّاس | |
| سربازِ جانباز و سرافرازِ حسین است | سرلشکر اُردوی عاشوراست عبّاس | |
| تنها نه یک رزمنده جان بر کف است او | از آیههای محکمِ تقواست عبّاس | |
| چون چشمه از محرابِ او، اخلاص جوشد | از سجدههایش نقش، بر سیماست عبّاس | |
| در کربلا بوده است هفده منصب، او را | خدمتگزارِ عترتِ طاهاست عبّاس | |
| منظومه ایثار و صبر و استقامت | در علم و حلم و معرفت، دریاست عبّاس | |
| هر کس که دیدم، بود مدیونِ ابالفضل | از بس کرامت پیشه و آقاست عبّاس | |
| من از یهودیها، مسیحیها شنیدم | گفتند: در جود و کرم، غوغاست عبّاس | |
| زرتشتی و هندو، برایش نذر کردند | عقده گشای مردمِ دنیاست عبّاس | |
| از آنچه در بینِ زمینیهاست مشهور | مشهورتر در عالمِ بالاست عبّاس | |
| یک پهلوانِ قهرمان با فخر میگفت: | اُلگوی مردی در میانِ ماست عبّاس | |
| من گر چه سر تا پا گناهم، روسیاهم | پشت و پناهم روزِ وانفساست عبّاس | |
| عمری زدم بر سینه، سنگ حبّ او را | در مُلکِ قلبم والی و والاست عبّاس | |
| بر چای ریز و سینه زن، سقّا، علمکِش | فریادرس امروز و هم فرداست عبّاس | |
| دستش بُوَد در حشر، اسبابِ شفاعت | باللَّه، اُمیدِ شیعه در عقباست عبّاس | |
| آنقدر از او گفتم که دل شد کربلایی | گلدستهها و گنبدش زیباست عبّاس | |
| درگاه پاکش قبله اربابِ حاجت | صحنِ شریفش جنّت الاعلاست عبّاس | |
| میدانِ مشکِ کربلا، با اشک گوید: | مشکش دریده، دیده خون پالاست عبّاس | |
| از کفّ العبّاسش بگویم؟ یا نگویم؟ | دستش نمیدانی چرا آنجاست عبّاس؟ | |
| گویا قلم کردند دستش را به شمشیر | صد پاره تن از فتنه اعداست عبّاس | |
| دست و سر و چشمش ز خون گردید رنگین | هر عضوِ او، یک گوشه صحراست عبّاس | |
| در موجِ غمها فکرِ اصغر بود آن دم | چون جانِ شیرینش وِ را میخواست عبّاس | |
| پشتِ حسین بن علی ز این غم شکسته | از بس که داغش سخت و جانفرساست عبّاس | |
| گویا زبانِ حالِ ثاراللَّه چنین بود: | ز اشک مصیبت، دیدهام دریاست عبّاس | |
| سنگینی بارِ غمت مانده به دوشم | آثار غم در چهرهام پیداست عبّاس | |
| از دیدنِ اشکم سرِ نعشِ برادر | شادی قرین با لشکرِ اعداست عبّاس | |
| در خیمههای سوخته، هنگامِ غارت | ذکر همه بعد از تو واویلاست عبّاس | |
| ای «ایزدی» بر گو به خیلِ اهلِ معنا | اخلاص را، ایثار را، معناست عبّاس |
سفیر معصوم
| سلام باد به مسلم که روح غیرت داشت | شکوه هاشمی و دانش و فضیلت داشت | |
| سلام باد به مردی که بر امام حسین | به قدرِ وسعتِ صد کهکشان، ارادت داشت | |
| درودِ خلق نثارش که پیش از میلاد | بزرگ گریه کن، چون رسول رحمت داشت | |
| چنانکه صهر رسول خدای، گشت علی | برای صهر علی بودن، او لیاقت داشت | |
| ز درک فیضِ حضورِ سه حجّت بر حق | درون سینه یمِ علم و حلم و حکمت داشت | |
| مروّجی که شریعت به وی بُود مدیون | مبلّغی که در ابلاغِ حق، بلاغت داشت | |
| خطیب منبر اخلاص و پاسدار یقین | شهید راه عقیده که پاک سیرت داشت | |
| به دست، تیغِ گران در جهاد با کفّار | به فرق، افسری از یاری ولایت داشت | |
| نسیم بارگهش دردها کند درمان | هزار معجزه آن صاحبِ کرامت داشت | |
| خوشا کسی که شبی پیشِ مسجد کوفه | طواف مرقد او کرد و این سعادت داشت | |
| خبر دهید به زوّارِ مسلم بن عقیل | که او ز روز ازل، رخصتِ شفاعت داشت | |
| امام عصر، در آن بارگاه دیده شده | کنارِ مرقدِ مسلم، مقامْ حجّت داشت | |
| اگر چه او نَبُوَد جزء چارده معصوم | سفیر خون خدا، پاک بود و عصمت داشت | |
| به کوفه آمد و بگرفت عهد از مردم | ز سوی سرورِ آزادگان، نیابت داشت | |
| زدند دست به دامان پاک او مردم | که آن منادی حق، مژده سعادت داشت | |
| ولی چه سود؟! شکستند عهدِ خود قومی | که بیوفایی آنها به دهر، شهرت داشت | |
| کسی که صبح، هزاران نفر مُریدش بود | میان مسجد کوفه به پا جماعت داشت | |
| به غیرِ سایه خود، همرهی نداشت به شب | به روی شانه خود، کولهبارِ محنت داشت | |
| اگر چه لعل لبش خشک بود و کام عطشان | ز چشم، چشمه اشکی روان به صورت داشت | |
| غریب کوفه به تاریکی شب از کوچه | گذشت و دید زنی را که پاک فطرت داشت | |
| گرفت آب از او، کام خشک خود تر کرد | بگفت نام و نشانش، چنانکه شهرت داشت | |
| خلاف عهد شکنهای کوفه، آن بانو | به لوح سینه خود مُهرِ مِهرِ عترت داشت | |
| شناخت مسلمه، چون مسلمِ فلک فر را | و دید چهره ماهش که گردِ غربت داشت | |
| گشود دربِ سرا را به روی مهمانی | که با نبی و وصی، نسبت و قرابت داشت | |
| بگفت خانه از آنِ تو، من کنیزِ تواَم | قدم به چشمِ ترم نِه، که اشک حسرت داشت | |
| غریبِ کوفه پناهنده شد به بانویی | که بر سفیر امامش، خیالِ خدمت داشت | |
| درون خانه طوعه به میهمانی رفت | چو دید دعوت آن پیرِ زن، حقیقت داشت | |
| سحرگهان که خبر یافت، خصم از جایش | میان کوچه به پا جلوه قیامت داشت | |
| برابرِ سپهی، یک تنه قیام نمود | دلیر بود و چنان کوه استقامت داشت | |
| چو شیرِ شرزه بر آن روبهان هجوم آورد | که هم شجاعتِ بسیار و هم شهامت داشت | |
| به بندِ فتنه کشیدند دستِ او، افسوس! | لبش ز ضربتِ خصمِ دنی، جراحت داشت | |
| چو دست بسته به دارالامارهاش بردند | نکرد سر برِ کس خم، شکوه و عزّت داشت | |
| نداشت محرمِ رازی که حرفِ دل گوید | وصی پاک نبودش، ولی وصیت داشت | |
| که با حسین بگویید: باز گرد از راه | شکست کوفی پیمان، چنانکه عادت داشت | |
| میا به کوفه که ترسم کشند دونانت | به امرِ آن که به آل نبی، عداوت داشت | |
| فراز بام، سپردند چون به جلادش | دلی شکسته از آن قومِ بیمروّت داشت | |
| چو خواست آب، سه نوبت برایش آوردند | نگشت قسمتش آن آب! این چه حکمت داشت؟ | |
| به کام خشک نظر کرد سوی شهر رسول | سلام داد به آن کس کز او نیابت داشت | |
| وفای او بنگر، زیر تیغِ خصم، سلام | به سیدالشّهدا لحظه شهادت داشت | |
| بگیر دامنِ او «ایزدی» که پورِ عقیل | جواب داده به هر سائلی که حاجت داشت |
منابع
طرحی نو در دانشنامه شعر عاشورایی، مرضیه محمدزاده، ج 2، ص: 1161-1165.
پی نوشت
- ↑ گفتوگوی مؤلف با شاعر.