داورى شیرازى: تفاوت میان نسخه‌ها

پرش به ناوبری پرش به جستجو
بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
خط ۱۰۷: خط ۱۰۷:
{{پایان شعر}}
{{پایان شعر}}


2
====2====
{{شعر}}
{{ب|داماد مصطفى که ازو دین قوام یافت | بنگر چها ز امت بى‌احترام یافت }}
{{ب|آن مهتر ستوده که از احترام اوست |این حرمتى که ساحت بیت الحرام یافت }}
{{ب|معراجش از رسول خدا برترست از آنک | او بر فراز دوش پیمبر مقام یافت }}
{{ب|دیدى چها ز بعدِ رسول از لئام ناس | آن سید امام و بزرگ کرام یافت؟ }}
{{ب|دستى که در ز قلعه خیبر گرفته بود | رنج رسن ز دست یهودان عام یافت }}
{{ب|لعنت بر آن خسان که گرفتند ازو به ظلم| حقى که از رسول-علیه السلام-یافت }}
{{ب|یک شام را به خواب نیاسود تا به صبح | تا صبح عمر او ز اجل ره به شام یافت }}
{{ب|یک عمر در صیام به سر برد و اى دریغ | ز آن ضربتى که در شب ماه صیام یافت }}
{{ب|ردردا و حسرتا که مرادى <ref>''ابن ملجم مرادى.''</ref>،مراد جست | تا تیغش از سر شه مردان مرام یافت}} 
{{ب|تنها همین نه تارک شیر خدا شکست | دین خداى نیز شکستى تمام یافت }}
{{ب|از عترت رسول به جز دخترى نبود |کاندر سپهر مجد چو او اخترى نبود}}
{{پایان شعر}}


داماد مصطفى که ازو دین قوام یافت ... بنگر چها ز امت بى‌احترام یافت
====3====
آن مهتر ستوده که از احترام اوست ... این حرمتى که ساحت بیت الحرام یافت
{{شعر}}
معراجش از رسول خدا برترست از آنک ... او بر فراز دوش پیمبر مقام یافت
{{ب|چون دوره تعب به حسین و حسن رسید | بس غم که در زمانه به اهل ز من رسید }}
دیدى چها ز بعدِ رسول از لئام ناس ... آن سید امام و بزرگ کرام یافت؟
{{ب|تنها همین نه پیکر این شد نشان تیر | آن را به دل نشست گر این را به تن رسید }}
دستى که در ز قلعه خیبر گرفته بود ... رنج رسن ز دست یهودان عام یافت
{{ب|آه از شبى که تشنه برآورد سر ز خواب | آسیمه سر به کوزه آبش دهن رسید }}
لعنت بر آن خسان که گرفتند ازو به ظلم ... حقى که از رسول-علیه السلام-یافت
{{ب|آن آب آتشین چو فرو ریخت در گلو |از آب زودتر اثرش بر بدن رسید }}
یک شام را به خواب نیاسود تا به صبح ... تا صبح عمر او ز اجل ره به شام یافت
{{ب|زهرى جگر شکافت که چندان نفوذ کرد |در آن تن لطیف که بر پیرهن رسید }}
یک عمر در صیام به سر برد و اى دریغ ... ز آن ضربتى که در شب ماه صیام یافت
{{ب|چون پاره جگر ز گلویش به طشت ریخت | ز آن طشت طعنه‌ها که به دشت یمن رسید }}
دردا و حسرتا که مرادى <ref>ابن ملجم مرادى.</ref>،مراد جست ... تا تیغش از سر شه مردان مرام یافت
{{ب|رو کرد بر برادر و گفت اى عزیز جان |ایام محنت تو و آرام من رسید }}
تنها همین نه تارک شیر خدا شکست ... دین خداى نیز شکستى تمام یافت
{{ب|این گفت و شد خموش و به بام فلک خروش|از اهل بیت خسته دل و ممتحن رسید }}
از عترت رسول به جز دخترى نبود ... کاندر سپهر مجد چو او اخترى نبود
{{ب|بردند تا به خاک سپارند یاورانش |کآن پیره‌زن به کینه او تیرزن رسید }}
{{ب|از جور امتان بر پیغمبر اى دریغ | او نیز پاره پیکر و خونین جگر رسید }}
{{ب|چون دور غم به خامس آل عبا فتاد| دور سپهر کینه‌اى از نو بنا نهادر
{{پایان شعر}}


====4====
{{شعر}}
{{ب|چون دور روزگار ستم را سر گرفت | ره و رسم جفا به طریقى دگر گرفت }}
{{ب|در دودمان احمد مرسل شراره‌اى |از آتش یزید درافتاد و درگرفت }}
{{ب|بر شاه دین زمانه چنان تنگ شد که او |هم مهر از برادر و هم از پسر گرفت }}
{{ب|رو در حرم نهاد و ز دشمن امان نیافت| ناچار راه مشهد پاک پدر گرفت }}
{{ب|دردا که راه بادیه گم کرد خسروى |کش عقل رهنماى به ره راهبر گرفت }}
{{ب|بس نامه‌ها ز کوفه نوشتند و هر کسى |روز و شبان ز مقدم پاکش خبر گرفت }}
{{ب|خواندند سوى خویش و به یاریش کس نرفت | جز تیر چارپر که شتابید و پر گرفت }}
{{ب|چون دید خلق را سر نامهربانى است | بر مرگ دل نهاد و دل از خلق برگرفت ر
{{ب|آمد به دشت ماریه گفت:این زمین کجاست؟ | آسوده گشت چون که بگفتند نینواست}}
{{پایان شعر}}


3
====5====
{{شعر}}
{{ب|چو دید بر خلاف مراد است کارها |فرمود کز شتر بفکندند بارها }}
{{ب|افراشتند خیمه و بر دفع کین خصم|بر گرد خیمه نشاندند خارها }}
{{ب|چون اهل کوفه ز آمدن شه خبر شدند | دشمن دو اسبه سوى شه آمد هزارها؟ }}
{{ب|گرد ملک دو رویه گرفتند فوج فوج | از پابرهنگان عرب وز سوارها }}
{{ب|بگذشت لشکر و عمر سعد شوم بخت | سردار لشکر و سر خنجر گذارها }}
{{ب|بر گرد شیر بیشه حق بیشه ساختند | از نیزه‌هاى شیر فکن نیزه‌دارها }}
{{ب|شه در میان بادیه محصور دشمنان | وز تیغهاى تیز به گردش حصارها}} 
{{ب|بر روى شاه آب ببستند و اى دریغ | از هر کنار موج‌زنان جویبارها }}
{{ب|افراشتند آتش کین وز سنان و تیغ | بر روزن سپهر برآمد شرارها }}
{{ب|بر گرد شه چو لشکر دشمن هجوم کرد | یکباره ز او کناره گرفتند یارها}} 
{{ب|روز نهم ز ماه محرم چو شد تمام | خورشید بخت آل على کرد رو به شام}}


چون دوره تعب به حسین و حسن رسید ... بس غم که در زمانه به اهل ز من رسید
{{پایان شعر}}
تنها همین نه پیکر این شد نشان تیر ... آن را به دل نشست گر این را به تن رسید
====6====
آه از شبى که تشنه برآورد سر ز خواب ... آسیمه سر به کوزه آبش دهن رسید
{{شعر}}
آن آب آتشین چو فرو ریخت در گلو ... از آب زودتر اثرش بر بدن رسید
{{ب|روز دگر که خیمه به مشرف زد آفتاب | آمد ز خیمه شاه برون پاى در رکاب }}
زهرى جگر شکافت که چندان نفوذ کرد ... در آن تن لطیف که بر پیرهن رسید
{{ب|یاران گرفته گرد ملک چون ستارگان | خود در میان ستاده بمانند آفتاب }}
چون پاره جگر ز گلویش به طشت ریخت ... ز آن طشت طعنه‌ها که به دشت یمن رسید
{{ب|عباس از یمین سپاه و علم به دوش | چتر علم فراشته بر فرق،هتاب }}
رو کرد بر برادر و گفت اى عزیز جان ... ایام محنت تو و آرام من رسید
{{ب|یک سو على اکبر و در دست تیغ تیز | چون خشمگین پلنگ و به زیر اندرش عقاب <ref>''نام اسب حضرت على اکبر(علیه السلام).''</ref> }}
این گفت و شد خموش و به بام فلک خروش ... از اهل بیت خسته دل و ممتحن رسید
{{ب|بر پشت ذو الجناح شهنشاه تشنه‌لب |از کام واگرفته به شمشیر داده آب }}
بردند تا به خاک سپارند یاورانش ... کآن پیره‌زن به کینه او تیرزن رسید
{{ب|رو کرد سوى خصم که اى قوم شوم‌بخت | چندین به جان خود نخرید از خدا عذاب }}
از جور امتان بر پیغمبر اى دریغ ... او نیز پاره پیکر و خونین جگر رسید
{{ب|خواندیدم از حجاز و کنون مى‌زنید تیغ | شهدى فروختند مزوّر به زهر ناب }}
چون دور غم به خامس آل عبا فتاد ... دور سپهر کینه‌اى از نو بنا نهاد
{{ب|بگذشتم از شما ز من خسته بگذرید |چندین گنه چرا؟چو گذشتید از ثواب }}
{{ب|بس گفت و غیر تیر جوابى نیامدش | تا خود چه مى‌دهند به روز جزا حساب؟ }}
{{ب|چون پند سودمند نیفتاد خیل شاه | افروختند آتش هیجا به رزمگاه}}


{{پایان شعر}}
====7====
{{شعر}}
{{ب|یاران شه که با دل صافى قدم زدند | آتش به بیخ هستى اهل ستم زدند }}
{{ب|یکباره رخ ز کشور هستى بتافتند | خود را جریده <ref>''تنها و سبکبار.''</ref> بر ره ملک عدم زدند }}
{{ب|آتش زدند یکسره بر تار و پود ظلم |بنیاد کارگاه مخالف به هم زدند }}
{{ب|از بس ز نوک تیغ افشاندند خون به خاک |گفتى به خاک معرکه آب بَقَم <ref>''نام درختى بلند و تنومند با گلهاى ریز و میوه‌اى گرد و سرخ رنگ و {{ب|با چوبى به رنگ سرخ که در رنگرزى براى رنگ کردن پشم و ابریشم به کار مى‌رود.در عربى با تشدید حرف قاف و در فارسى با تخفیف این حرف با حرکت {{ب|فتحه حرف اول و دوم تلفظ مى‌شود بکم هم گفته شده.(ر.ک:فرهنگ عمید قطع جیبى،ص 273)''</ref> زدند }}
{{ب|شمشیر از نیام برآورده خیل شاه | چابکسر از نهنگ به پهناى یم زدند }}
{{ب|قربان آن گروه که در پاى شاه دین| دادند جان و از سر مردى قدم زدند}} 
{{ب|قومى که دم زدند ز مهر امام خویش | از روى صدق سینه به تیغ دو دم زدند }}
{{ب|آن بندگان خاص که دادند تشنه جان | در راه شاه آب به روى کرم زدند }}
{{ب|یکباره خیمه شرف از دشت کربلا| بر بارگاه قدس و ریاض ارم زدند }}
{{ب|جانهاى شیعیان همه قربان خاکشان | وز حق همى درود به ارواح پاکشان}}


4
{{پایان شعر}}
====8====
{{شعر}}
{{ب|یاران شه تمام چو رفتند از برش |آمد به بر برادر با جان برابرش }}
{{ب|با مشک خشک و کامى از آن مشک خشک‌تر| بر روى کرده روان دیدۀ ترش }}
{{ب|اذن جهاد حست و ببوسید پاى شاه |برجست و زد به دشمن و دل با برادرش }}
{{ب|بگرفت تیغ و روى به هرکس که مى‌نهاد | نه تن به زین گذاشت به جا نه به تن سرش }}
{{ب|شد در فرات و مشک پر از آب کرد و تافت |بس کرد جهد و لیک نَبُد بخت یاورش }}
{{ب|گردش گرفت دشمن از هر کرانه‌اى |بر تن رسید نیزه و شمشیر و خنجرش }}
{{ب|جست از کمین لعینى و تیغى زدش به دوش |کآن دست تیغ گیر جدا شد ز پیکرش }}
{{ب|تیرى به مشک آمد و بر چشم تر ز اشک | تیرى دگر فکند سپهر ستمگرش }}
{{ب|افتاد بر زمین و بنالید و شاه دین | آمد به سر نهاد به زانوى خود سرش }}
{{ب|بنهاد رو به رویش و زار آن چنان گریست |کز گریه‌اش ملایک هفت آسمان گریست}}


چون دور روزگار ستم را سر گرفت ... ره و رسم جفا به طریقى دگر گرفت
{{پایان شعر}}
در دودمان احمد مرسل شراره‌اى ... از آتش یزید درافتاد و درگرفت
====9====
بر شاه دین زمانه چنان تنگ شد که او ... هم مهر از برادر و هم از پسر گرفت
{{شعر}}
رو در حرم نهاد و ز دشمن امان نیافت ... ناچار راه مشهد پاک پدر گرفت
{{ب|آمد على اکبر و افکند سر به پیش |گریید گه به حال پدر گه به حال خویش }}
دردا که راه بادیه گم کرد خسروى ... کش عقل رهنماى به ره راهبر گرفت
{{ب|از پشت خیمه نالۀ طفلان و کودکان | در پیش دیده کشته یار و تبار خویش }}
بس نامه‌ها ز کوفه نوشتند و هر کسى ... روز و شبان ز مقدم پاکش خبر گرفت
{{ب|هم با دلى ز درد چو بنیاد دین خراب | با خاطر به رنج چو گیسوى خود پریش }}
خواندند سوى خویش و به یاریش کس نرفت ... جز تیر چارپر که شتابید و پر گرفت
{{ب|نه طاقت خموشى و نه قدرت مقال| در جان هزار غصه و بر دل هزار ریش }}
چون دید خلق را سر نامهربانى است ... بر مرگ دل نهاد و دل از خلق برگرفت
{{ب|دانست شه که عازم ملک شهادت است | گفتى نشست بر جگرش صد هزار نیش }}
آمد به دشت ماریه گفت:این زمین کجاست؟ ... آسوده گشت چون که بگفتند نینواست
{{ب|گفت اى پسر به حالتِ زار پدر ببخش | مپسند درد از این همه بر جان خسته بیش }}
{{ب|شهزاده‌اش قسم به پدر داد و جد و مام<ref>''ارباب مقاتل عموما نوشته‌اند که حضرت سید الشهداء به محض درخواست حضرت على اکبر بر خلاف رفتارى که {{ب|با دیگر یاران خود داشت بى‌درنگ به او اجازه نبرد داد.یکى از آفات قرائت ماتمى از فرهنگ عاشورا در همین نکته است که براى افزودن بار ماتمى {{ب|این‌گونه صحنه‌ها ناگزیر از ارایه مطالبى مى‌شود که پشتوانه درستى ندارد.''</ref>|با صد هزار غم ز عقب او روان ز پیش }}
{{ب|رو بر سپاه خصم و چو شیران گرسنه| از پیش او دوان همه چون شیر دیده میش }}
{{ب|شمشیر آهنینش و از گرمى جدال | دل سخت‌تر به کینه ز شمشیر آهنیش }}
{{ب|از گیر و دار معرکه وز خاگ و گرد راه|گشت از جدال خسته عنان تافت سوى شاه}}
{{پایان شعر}}


====10====
{{شعر}}
{{ب|پیش شه ایستاد و دو چشمش پر آب شد | گفتا ز تشنگى دل زارم کباب شد }}
{{ب|خاتم نهاد شه به دهان وى و عقیق |چون دید لعل خشک وى از شرم آب شد }}
{{ب|بار درگر وداع پدر کرد و با شتاب پرو کرد سوى مقصد و پا در رکاب شد }}
{{ب|یکباره گرد او بگرفتند و اى دریغ پ ز آن شیربچه‌اى که شکار کلاب شد }}
{{ب|از بس سنان و تیر از هر سو بدو رسید| مه بود و در میان سپه آفتاب شد }}
{{ب|بر تارکش رسید یکى تیغ آبدار | او هم نشان به همسرى بو تراب شد }}
{{ب|پاشید خون به گیسوى مشکینش اى دریغ | از غم درست خون بدل مشک ناب شد }}
{{ب|بیتاب گشت و دست به یال عقاب برد | وز تشنگى و درد جراحت ز تاب شد }}
{{ب|افتاد بر زمین و شه آمد به سوى او |او را کباب دید و ز اندُه کباب شد }}
{{ب|چندان گریست شاه که از هوش رفت و باز | این یک به هوش آمد و آن یک به خواب شد }}
{{ب|از جان گذشت شاه چو او از جهان گذشت |آرى ز جان به مرگ پسر مى‌توان گذشت}}
{{پایان شعر}}


5
====11====
{{شعر}}
{{ب|چون نوبت قتال به سلطان دین فتاد |تب لرزه بر قوائم عرش برین فتاد }}
{{ب|گرد ملال بر رخ کروبیان نشست | زنگ هراس بر دل روح الامین فتاد }}
{{ب|از بیم رفت خنجر مریخ در نیام | وز دست مهر تیغ به روى زمین فتاد }}
{{ب|چون شیر بچه کشته بیاورد رو به خصم| وز بیم لرزه بر دل شیر عرین فتاد }}
{{ب|بر هر سرى که تیغ شه آورد سر فرود | دو پاره پیکرش ز یسار و یمین فتاد }}
{{ب|گفتى که تیغ شاه شهابى بود کز او| هر سو به خاک معرکه دیوى لعین فتاد }}
{{ب|دشت نبرد چون فلک پرستاره شد | از بس که قبه از سپهر آهنین فتاد }}
{{ب|بس مغز پر ز باد که از باد تیغ شاه | از زین بلند ناشده از پشت زین فتاد }}
{{ب|بس دست زورمند که با تیغ آهنین |از آستین برون شد و بى‌آستین فتاد }}
{{ب|یکباره بسته شد ره آمد شد سوار | از بس به خاک پیکر مردان کین فتاد }}
{{ب|آمد ندا ز حق که به هیجا چه مى‌کنى | بردى ز یاد وعده ما را چه مى‌کنى؟}}
{{پایان شعر}}


چو دید بر خلاف مراد است کارها ... فرمود کز شتر بفکندند بارها
====12====
افراشتند خیمه و بر دفع کین خصم ... بر گرد خیمه نشاندند خارها
{{شعر}}
چون اهل کوفه ز آمدن شه خبر شدند ... دشمن دو اسبه سوى شه آمد هزارها؟
{{ب|شه این شنید و تیغ فرو برد در غلاف | دشمن گرفت گرد وى از قاف تا به قاف }}
گرد ملک دو رویه گرفتند فوج فوج ... از پابرهنگان عرب وز سوارها
{{ب|تیرى نشد ز شست که از وى کند کران | تیغى نشد بلند که او را کند معاف }}
بگذشت لشکر و عمر سعد شوم بخت ... سردار لشکر و سر خنجر گذارها
{{ب|هر سو که تیر پیکر چاک و یش هدف | هر جا که تیغ تارک پاک و یش غلاف }}
بر گرد شیر بیشه حق بیشه ساختند ... از نیزه‌هاى شیر فکن نیزه‌دارها
{{ب|تیرش به جبهه خورد و فرو رفت تا به پر| تیغش به سینه خورد و بدرید تا به ناف }}
شه در میان بادیه محصور دشمنان ... وز تیغهاى تیز به گردش حصارها
{{ب|چون مصطفى فتاد به دندان او شکست | چون مرتضى رسید به ابروى او شکاف }}
بر روى شاه آب ببستند و اى دریغ ... از هر کنار موج‌زنان جویبارها
{{ب|شه کعبه حقیقى و شمشیرهاى تیز | چون مُحرمان نموده بر اطراف او طواف }}
افراشتند آتش کین وز سنان و تیغ ... بر روزن سپهر برآمد شرارها
{{ب|از زخمهاى کارى و از ازدحام خصم | نه تاب استقامت و نه راه انحراف }}
بر گرد شه چو لشکر دشمن هجوم کرد ... یکباره ز او کناره گرفتند یارها
{{ب|گاهى به آسمان نگران گه به کشتگان | گاهى به سوى خیمه و گاهى به آب صاف}} 
روز نهم ز ماه محرم چو شد تمام ... خورشید بخت آل على کرد رو به شام
{{ب|با این همه جراحت منکر که دیده بود | از پردلى نتافت عنان را به هرطرف }}
{{ب|تیغى به فرقش آمد و شه را دگر نماند | نه طاقت سوارى و نه قوت مصاف }}
{{ب|افتاد بر زمین تن فرزند بو تراب | گفت آسمان ز درد که یا لیتنى تراب <ref>''اى کاش من خاک بودم!''</ref>!}}


{{پایان شعر}}
====13====
{{شعر}}
{{ب|از زین فتاد و سر به سر خاک برنهاد |خاکم به سر چو او به سر خاک سر نهاد }}
{{ب|هر جا که سر نهاد بر آن ریگهاى گرم | از تاب رفت و باز به جاى دگر نهاد }}
{{ب|مرگ برادرش کمرش را شکسته بود | برچید جامه را و به زیر کمر نهاد }}
{{ب|بند از سپر گرفت و بیفکند بر زمین | تیغ از میان گشاد و به روى سپر نهاد }}
{{ب|اشکش ز دیده جارى و از تاب تشنگى | لبهاى خشک را به ره چشم تر نهاد }}
{{ب|هر جا که درد داشت بر او مى‌گذاشت دست | اى درد بر دلم که به دل بیشتر نهاد }}
{{ب|از بس رسیده بود به او تیر چارپر | چون مرغ پرشکسته سرى زیر پر نهاد }}
{{ب|تا جاى داشت داد به تن جاى زخم تیر | جز دل که جاى زخم فراق پسر نهاد }}
{{ب|جانش هواى بارگه کبریا نمود | تن را براى دشمن بیدادگر نهاد }}
{{ب|آه از دمى که شمر لعین رو به شاه کرد | روز جهان و نامه خود را سیاه کرد}}
{{پایان شعر}}


6
====14====
{{شعر}}
{{ب|شد سوى شاه خنجر الماس‌گون به دست | بر روى سینه خلف مرتضى نشست }}
{{ب|پایى زدش به سینه که پایش بریده باد | صندوق سر علم خدا را به هم شکست }}
{{ب|شد خسته سینه شه و در بارگاه قدس | پشت رسول و خاطر شیر خدا بخست }}
{{ب|دردا که نازپرور دامان فاطمه | پامال ناکسان شد و از خواب ناز جست }}
{{ب|پرسید نام او شه دین،گفت شمر شوم |گفتا بیا که وعده چنین بود از الست }}
{{ب|آهسته زیر لب سخنى گفت شه بدو | گفتا بگو هر آن چه به دل آرزوت هست }}
{{ب|گفتا چو پا به خون من خسته مى‌نهى | آبى به دست آر که تابم بشد ز دست }}
{{ب|گفتا نبینى آب به جز آب تیغ تیز | آب ار به چرخ موج برآرد ز خاک بست }}
{{ب|شه دست از آب شست و شد از آب | از دست ساقیان شراب طهور مست }}
{{ب|برتافت روى از وى و سوى خدا نمود | از آب دل برید و به یزدان پاک بست }}
{{ب|ز آن پس چه گویم آه!که شمر لعین چه کرد؟ | ناگفتنى بود که به سلطان دین چه کرد؟}}


روز دگر که خیمه به مشرف زد آفتاب ... آمد ز خیمه شاه برون پاى در رکاب
{{پایان شعر}}
یاران گرفته گرد ملک چون ستارگان ... خود در میان ستاده بمانند آفتاب
====15====
عباس از یمین سپاه و علم به دوش ... چتر علم فراشته بر فرق،هتاب
{{شعر}}
یک سو على اکبر و در دست تیغ تیز ... چون خشمگین پلنگ و به زیر اندرش عقاب <ref>نام اسب حضرت على اکبر(علیه السلام).</ref>
{{ب|چون نیزه از سر شه دین سرفراز شد |دست ستم به آل پیمبر دراز شد }}
بر پشت ذو الجناح شهنشاه تشنه‌لب ... از کام واگرفته به شمشیر داده آب
{{ب|بر خیمه‌گاه شاه ز هر سو بتاخت خصم | تا بارگاه شاه عرب ترکتاز شد }}
رو کرد سوى خصم که اى قوم شوم‌بخت ... چندین به جان خود نخرید از خدا عذاب
{{ب|یک چاشتگاه آل على شده نیازمند | وز نانشان سپاه عدو بى‌نیاز شد}} 
خواندیدم از حجاز و کنون مى‌زنید تیغ ... شهدى فروختند مزوّر به زهر ناب
{{ب|بس چشم شوم و دست جفا بر حریم شاه | هر سوى شد گشاده و هر گوشه باز شد }}
بگذشتم از شما ز من خسته بگذرید ... چندین گنه چرا؟چو گذشتید از ثواب
{{ب|اى بس که تازیانه بیداد و طعن نى | بر دختران فاطمه پهلو نواز شد }}
بس گفت و غیر تیر جوابى نیامدش ... تا خود چه مى‌دهند به روز جزا حساب؟
{{ب|در بند پور فاطمه از جور کوفیان | پود زیاد بر سر اورنگِ ناز شد }}
چون پند سودمند نیفتاد خیل شاه ... افروختند آتش هیجا به رزمگاه
{{ب|بستان سراى احمد مختار اى دریغ | از دستبرد حادثه بى‌برگ و ساز شد }}
{{ب|در خیمه‌گاه آل عبا آتش او فتاد | چندان کشید شعله که دشمن‌گداز شد }}
{{ب|از ناکسان کوفى و شامى بسى ستم | بر سروران یثرب و اهل حجاز شد }}
{{ب|از جور اهل شام ز یک چاشت تا به شام | برچیده گشت خانه آل على تمام <ref>''همان،ص 772 تا 778.''</ref>}}
{{پایان شعر}}


==منابع==
* ''محمد علی مجاهدی، کاروان شعر عاشورا،زمزم هدایت، ج1، ص 296-306.''


7
==پی نوشت==
 
یاران شه که با دل صافى قدم زدند ... آتش به بیخ هستى اهل ستم زدند
یکباره رخ ز کشور هستى بتافتند ... خود را جریده <ref>تنها و سبکبار.</ref> بر ره ملک عدم زدند
آتش زدند یکسره بر تار و پود ظلم ... بنیاد کارگاه مخالف به هم زدند
از بس ز نوک تیغ افشاندند خون به خاک ... گفتى به خاک معرکه آب بَقَم <ref>نام درختى بلند و تنومند با گلهاى ریز و میوه‌اى گرد و سرخ رنگ و با چوبى به رنگ سرخ که در رنگرزى براى رنگ کردن پشم و ابریشم به کار مى‌رود.در عربى با تشدید حرف قاف و در فارسى با تخفیف این حرف با حرکت فتحه حرف اول و دوم تلفظ مى‌شود بکم هم گفته شده.(ر.ک:فرهنگ عمید قطع جیبى،ص 273)</ref> زدند
شمشیر از نیام برآورده خیل شاه ... چابکسر از نهنگ به پهناى یم زدند
قربان آن گروه که در پاى شاه دین ... دادند جان و از سر مردى قدم زدند
قومى که دم زدند ز مهر امام خویش ... از روى صدق سینه به تیغ دو دم زدند
آن بندگان خاص که دادند تشنه جان ... در راه شاه آب به روى کرم زدند
یکباره خیمه شرف از دشت کربلا ... بر بارگاه قدس و ریاض ارم زدند
جانهاى شیعیان همه قربان خاکشان ... وز حق همى درود به ارواح پاکشان
 
 
8
 
یاران شه تمام چو رفتند از برش ... آمد به بر برادر با جان برابرش
با مشک خشک و کامى از آن مشک خشک‌تر ... بر روى کرده روان دیدۀ ترش
اذن جهاد حست و ببوسید پاى شاه ... برجست و زد به دشمن و دل با برادرش
بگرفت تیغ و روى به هرکس که مى‌نهاد ... نه تن به زین گذاشت به جا نه به تن سرش
شد در فرات و مشک پر از آب کرد و تافت ... بس کرد جهد و لیک نَبُد بخت یاورش
گردش گرفت دشمن از هر کرانه‌اى ... بر تن رسید نیزه و شمشیر و خنجرش
جست از کمین لعینى و تیغى زدش به دوش ... کآن دست تیغ گیر جدا شد ز پیکرش
تیرى به مشک آمد و بر چشم تر ز اشک ... تیرى دگر فکند سپهر ستمگرش
افتاد بر زمین و بنالید و شاه دین ... آمد به سر نهاد به زانوى خود سرش
بنهاد رو به رویش و زار آن چنان گریست ... کز گریه‌اش ملایک هفت آسمان گریست
 
 
9
 
آمد على اکبر و افکند سر به پیش ... گریید گه به حال پدر گه به حال خویش
از پشت خیمه نالۀ طفلان و کودکان ... در پیش دیده کشته یار و تبار خویش
هم با دلى ز درد چو بنیاد دین خراب ... با خاطر به رنج چو گیسوى خود پریش
نه طاقت خموشى و نه قدرت مقال ... در جان هزار غصه و بر دل هزار ریش
دانست شه که عازم ملک شهادت است ... گفتى نشست بر جگرش صد هزار نیش
گفت اى پسر به حالتِ زار پدر ببخش ... مپسند درد از این همه بر جان خسته بیش
شهزاده‌اش قسم به پدر داد و جد و مام<ref>ارباب مقاتل عموما نوشته‌اند که حضرت سید الشهداء به محض درخواست حضرت على اکبر بر خلاف رفتارى که با دیگر یاران خود داشت بى‌درنگ به او اجازه نبرد داد.یکى از آفات قرائت ماتمى از فرهنگ عاشورا در همین نکته است که براى افزودن بار ماتمى این‌گونه صحنه‌ها ناگزیر از ارایه مطالبى مى‌شود که پشتوانه درستى ندارد.</ref> ... با صد هزار غم ز عقب او روان ز پیش
رو بر سپاه خصم و چو شیران گرسنه ... از پیش او دوان همه چون شیر دیده میش
شمشیر آهنینش و از گرمى جدال ... دل سخت‌تر به کینه ز شمشیر آهنیش
از گیر و دار معرکه وز خاگ و گرد راه ... گشت از جدال خسته عنان تافت سوى شاه
 
 
10
 
پیش شه ایستاد و دو چشمش پر آب شد ... گفتا ز تشنگى دل زارم کباب شد
خاتم نهاد شه به دهان وى و عقیق ... چون دید لعل خشک وى از شرم آب شد
بار درگر وداع پدر کرد و با شتاب ... رو کرد سوى مقصد و پا در رکاب شد
یکباره گرد او بگرفتند و اى دریغ ... ز آن شیربچه‌اى که شکار کلاب شد
از بس سنان و تیر از هر سو بدو رسید ... مه بود و در میان سپه آفتاب شد
بر تارکش رسید یکى تیغ آبدار ... او هم نشان به همسرى بو تراب شد
پاشید خون به گیسوى مشکینش اى دریغ ... از غم درست خون بدل مشک ناب شد
بیتاب گشت و دست به یال عقاب برد ... وز تشنگى و درد جراحت ز تاب شد
افتاد بر زمین و شه آمد به سوى او ... او را کباب دید و ز اندُه کباب شد
چندان گریست شاه که از هوش رفت و باز ... این یک به هوش آمد و آن یک به خواب شد
از جان گذشت شاه چو او از جهان گذشت ... آرى ز جان به مرگ پسر مى‌توان گذشت
 
 
11
 
چون نوبت قتال به سلطان دین فتاد ... تب لرزه بر قوائم عرش برین فتاد
گرد ملال بر رخ کروبیان نشست ... زنگ هراس بر دل روح الامین فتاد
از بیم رفت خنجر مریخ در نیام ... وز دست مهر تیغ به روى زمین فتاد
چون شیر بچه کشته بیاورد رو به خصم ... وز بیم لرزه بر دل شیر عرین فتاد
بر هر سرى که تیغ شه آورد سر فرود ... دو پاره پیکرش ز یسار و یمین فتاد
گفتى که تیغ شاه شهابى بود کز او ... هر سو به خاک معرکه دیوى لعین فتاد
دشت نبرد چون فلک پرستاره شد ... از بس که قبه از سپهر آهنین فتاد
بس مغز پر ز باد که از باد تیغ شاه ... از زین بلند ناشده از پشت زین فتاد
بس دست زورمند که با تیغ آهنین ... از آستین برون شد و بى‌آستین فتاد
یکباره بسته شد ره آمد شد سوار ... از بس به خاک پیکر مردان کین فتاد
آمد ندا ز حق که به هیجا چه مى‌کنى ... بردى ز یاد وعده ما را چه مى‌کنى؟
 
 
12
 
شه این شنید و تیغ فرو برد در غلاف ... دشمن گرفت گرد وى از قاف تا به قاف
تیرى نشد ز شست که از وى کند کران ... تیغى نشد بلند که او را کند معاف
هر سو که تیر پیکر چاک و یش هدف ... هر جا که تیغ تارک پاک و یش غلاف
تیرش به جبهه خورد و فرو رفت تا به پر ... تیغش به سینه خورد و بدرید تا به ناف
چون مصطفى فتاد به دندان او شکست ... چون مرتضى رسید به ابروى او شکاف
شه کعبه حقیقى و شمشیرهاى تیز ... چون مُحرمان نموده بر اطراف او طواف
از زخمهاى کارى و از ازدحام خصم ... نه تاب استقامت و نه راه انحراف
گاهى به آسمان نگران گه به کشتگان ... گاهى به سوى خیمه و گاهى به آب صاف
با این همه جراحت منکر که دیده بود ... از پردلى نتافت عنان را به هرطرف
تیغى به فرقش آمد و شه را دگر نماند ... نه طاقت سوارى و نه قوت مصاف
افتاد بر زمین تن فرزند بو تراب ... گفت آسمان ز درد که یا لیتنى تراب <ref>اى کاش من خاک بودم!</ref>!
 
 
13
 
از زین فتاد و سر به سر خاک برنهاد ... خاکم به سر چو او به سر خاک سر نهاد
هر جا که سر نهاد بر آن ریگهاى گرم ... از تاب رفت و باز به جاى دگر نهاد
مرگ برادرش کمرش را شکسته بود ... برچید جامه را و به زیر کمر نهاد
بند از سپر گرفت و بیفکند بر زمین ... تیغ از میان گشاد و به روى سپر نهاد
اشکش ز دیده جارى و از تاب تشنگى ... لبهاى خشک را به ره چشم تر نهاد
هر جا که درد داشت بر او مى‌گذاشت دست ... اى درد بر دلم که به دل بیشتر نهاد
از بس رسیده بود به او تیر چارپر ... چون مرغ پرشکسته سرى زیر پر نهاد
تا جاى داشت داد به تن جاى زخم تیر ... جز دل که جاى زخم فراق پسر نهاد
جانش هواى بارگه کبریا نمود ... تن را براى دشمن بیدادگر نهاد
آه از دمى که شمر لعین رو به شاه کرد ... روز جهان و نامه خود را سیاه کرد
 
 
14
 
شد سوى شاه خنجر الماس‌گون به دست ... بر روى سینه خلف مرتضى نشست
پایى زدش به سینه که پایش بریده باد ... صندوق سر علم خدا را به هم شکست
شد خسته سینه شه و در بارگاه قدس ... پشت رسول و خاطر شیر خدا بخست
دردا که نازپرور دامان فاطمه ... پامال ناکسان شد و از خواب ناز جست
پرسید نام او شه دین،گفت شمر شوم ... گفتا بیا که وعده چنین بود از الست
آهسته زیر لب سخنى گفت شه بدو ... گفتا بگو هر آن چه به دل آرزوت هست
گفتا چو پا به خون من خسته مى‌نهى ... آبى به دست آر که تابم بشد ز دست
گفتا نبینى آب به جز آب تیغ تیز ... آب ار به چرخ موج برآرد ز خاک بست
شه دست از آب شست و شد از آب ... از دست ساقیان شراب طهور مست
برتافت روى از وى و سوى خدا نمود ... از آب دل برید و به یزدان پاک بست
ز آن پس چه گویم آه!که شمر لعین چه کرد؟ ... ناگفتنى بود که به سلطان دین چه کرد؟
 
 
15
 
چون نیزه از سر شه دین سرفراز شد ... دست ستم به آل پیمبر دراز شد
بر خیمه‌گاه شاه ز هر سو بتاخت خصم ... تا بارگاه شاه عرب ترکتاز شد
یک چاشتگاه آل على شده نیازمند ... وز نانشان سپاه عدو بى‌نیاز شد
بس چشم شوم و دست جفا بر حریم شاه ... هر سوى شد گشاده و هر گوشه باز شد
اى بس که تازیانه بیداد و طعن نى ... بر دختران فاطمه پهلو نواز شد
در بند پور فاطمه از جور کوفیان ... پود زیاد بر سر اورنگِ ناز شد
بستان سراى احمد مختار اى دریغ ... از دستبرد حادثه بى‌برگ و ساز شد
در خیمه‌گاه آل عبا آتش او فتاد ... چندان کشید شعله که دشمن‌گداز شد
از ناکسان کوفى و شامى بسى ستم ... بر سروران یثرب و اهل حجاز شد
از جور اهل شام ز یک چاشت تا به شام ... برچیده گشت خانه آل على تمام <ref>همان،ص 772 تا 778.</ref>
 
 
محمد علی مجاهدی، کاروان شعر عاشورا،زمزم هدایت، ج1، ص 296-306.