نیر تبریزى

نسخهٔ تاریخ ‏۲۶ اکتبر ۲۰۱۶، ساعت ۱۷:۳۹ توسط Admin (بحث | مشارکت‌ها)
میرزا محمد تقى تبریزى
زادروز 1248 ه.ق
تبریز
مرگ 1312 ه.ق
تبریز
سبک نوشتاری عراقی
دیوان سروده‌ها مجموعۀ اشعار مناقبى و ماتمى و غزلیات وى موسوم به آتشکده، منظومۀ الفیه به زبان عربى و منظومۀ صحیفة الابرار.
تخلص نیر

زندگینامه

میرزا محمد تقى [۱] تبریزى معروف به حجة الاسلام از شعراى توانمند و پرآوازه آیینى در سده اخیر به شمار مى‌رود.در سال 1248 ه.ق در تبریز به دنیا آمده تحصیلات مقدماتى را در زادگاهش به پایان برد و سپس براى تکمیل آموخته‌هاى خویش رهسپار نجف شد.

وى در شعر و ادب عربى و فارسى و نیز فقه و اصول و حکمت و نجوم از سرآمدان زمانۀ خود بود و به سه زبان فارسى،عربى و ترکى در قالب‌هاى مختلف شعر مى‌سرود.

در انواع خط،خصوصا خط شکسته نستعلیق استادى بنام بود و با دست چپ به مهارت و توانایى دست راست خط مى‌نوشت.

وى از علماى بزرگ تبریز به شمار مى‌رفت و در زمانۀ خود به اقامۀ نماز جمعه و جماعت مى‌پرداخت و از مقبولیت مردمى برخوردار بود و در محضر او ادبا و فضلا حاضر مى‌شدند.

آثار مکتوب او را «9» جلد نوشته‌اند که معروف‌ترین آنها:مجموعۀ اشعار مناقبى و ماتمى و غزلیات وى موسوم به آتشکده،منظومۀ الفیه به زبان عربى، و منظومۀ صحیفة الابرار است.

نامه‌هاى دوستانه و إخوانیّات وى با ادیب الممالک فراهانى متخلص به امیرى. وى سرانجام به سال 1312 ه.ق در سن 64 سالگى در زادگاهش تبریز بدرود حیات گفت و در جوار امامزاده سید ابراهیم به خاک سپرده شد. [۲]

سبک شعرى

نیّر تبریزى اشراف کاملى به دواوین شعرى اساتید سخن داشت و احاطۀ او به متون منظوم فارسى از وى شاعرى توانا و سخنورى آگاه و بصیر ساخته بود.

وى در سبک عراقى طبع‌آزمایى مى‌کرد و به سعدى و حافظ عشق مى‌ورزید و به استقبال غزلیات آنان مى‌رفت.

در غزلسرایى و مرثیه‌گویى استاد بود و آثار پرشورى که از او به یادگار مانده،شاهد صادقى بر اثبات این مدعا است.

دامنۀ تأثیر آثار عاشورایى

اشعار آیینى نیّر تبریزى در زمرۀ بهترین آثار مذهبى در یکصد سالۀ اخیر است و ترکیب‌بند عاشورایى او از زمان خود شاعر تاکنون ورد زبانها است و از شور و حال خاصى برخورد است.در این که نیّر تبریزى از پرچمداران شعر عاشورا در سدۀ گذشته است،تردیدى وجود ندارد و اهتمام این شاعر تواناى روحانى را در بالندگى این نخل تناور بایستى پاس داشت.

برگزیدۀ آثار عاشورایى

هر چند نیر تبریزى داراى آثار ماتمى فراوانى است ولى ترکیب 17 بندى او در مراثى سالار شهیدان و رویداد کربلا از منزلت دیگرى برخوردار است به طورى که بعضى از بندهاى آن به خاطر استحکام لفظى،غناى محتوایى و فضاى تصویرى و روحانى براى همیشه در خاطر شیفتگان حسینى ثبت و ضبط شده است:


ترکیب‌بند عاشورایى

1

چون کرد خور ز توسن زرین،تهى رکاب افتاد در ثوابت و سیاره،انقلاب
غارتگران شام به یغما گشود دست بگسیخت از سرادق زر تار خود طناب
کرد از مجرّه [۳] چاک،فلک پردۀ شکیب بارید از ستاره به رخسار خون خضاب
کردند سر ز پرده برون دختران نعش [۴] با گیسوى بریده،سراسیمه،بى‌نقاب
گفتى شکست مجمر گردون و،از شفق آتش گرفته دامن این نیلگون قباب
از کِلّۀ [۵] شفق،به درآورد سر:هلال چون کودکى تپیده به خون در کنار آب
یا گوشواره‌اى که به یغما کشیده خصم بیرون،ز گوش پرده‌نشینى چو آفتاب
یا گشته زین توسن شاهنشهى نگون برگشته با سوار سوى خیمه با شتاب
گفتم:مگر قیامت موعود اعظم است؟ آمدند از عرش که:ماه محرم است!

2

گلگون سوار وادى خونخوار کربلا بى‌سر فتاده در صف پیکار کربلا
چشم فلک،نشسته به،خون شفق هنوز از دود خیمه‌هاى نگونسار کربلا
فریاد بانوان سراپردۀ عفاف آید هنوز از در و دیوار کربلا
بر چرخ مى‌رود ز فراز سنان هنوز صوت تلاوت سر سردار کربلا
سیارگان دشت بلا،بسته بار شام در خواب رفته،قافله سالار کربلا
شد یوسف عزیز به زندان غم اسیر درهم شکست رونق بازار کربلا
بس گل که برد بهر خسى تحفه،سوى شام گلچین روزگار،ز گلزار کربلا
فریاد از آن زمان که سپاه عدو چو سیل آورد و به خیمۀ سالار کربلا
مهلت گرفت آن شب از آن قوم بى‌حجاب پس شد به برج سعد،درخشنده آفتاب

3

گفت:اى گروه هر که ندارد هواى ما سر گیرد و،برون رود از کربلاى ما
ناداده تن به خوارى و،ناکرده ترک سر نتوان نهاد پاى به خلوتسراى ما
تا دست و رو نشست به خون،مى‌نیافت کس راه طواف بر حرم کبریاى ما
این عرصه نیست جلوه‌گه روبه و گراز شیرافکن است بادیۀ ابتلاى ما
همراز بزم ما،نبود طالبان جاه بیگانه باید از دو جهان آشناى ما
برگردد آن‌که با هوس کشور آمده سر ناورد به افسر شاهى،گداى ما
ما را هواى سلطنت ملک دیگرست کاین عرصه نیست درخور فرّ هماى ما
یزدان ذو الجلال به خلوتسراى قدس آراسته‌ست بزم ضیافت براى ما
برگشت هر که طاقت تیر و سنان نداشت چون شاه تشنه،کار به شمر و سنان [۶] نداشت

4

چون زد سر از سرادق [۷] جلباب [۸] نیلگون صبح قیامتى،نتوان گفتنش که:چون؟
صبحى،ولى چو شام ستمدیدگان سیاه روزى،ولى چو روز دل افسردگان زبون
ترک فلک ز جیش شب از بس برید سر لبریز شد ز خون شفق،طشت آبگون
گفتى ز هم گسیخته،آشوب رستخیز شیرازۀ صحیفۀ اوراق کاف و نون
آسیمه سر نمود رخ از پردۀ شفق خور،چون سر بریدۀ یحیى ز طشت خون
لیلاى شب،دریده گریبان بریده مو بگرفت راه بادیه،زین خرگه نگون
دست فلک نمود گریبان صبح،چاک بارید از ستاره به بر،اشک لاله‌گون
افتاد شور و غلغله در طاق نه رواق چون آفتاب دین،قدم از خیمه زد برون
گردون به کف ز پردۀ نیلى،علم گرفت روح الامین،رکاب شه جم خدم گرفت

5

شد آفتاب دین چو روان سوى رزمگاه از دود آه پردگیان،شد جهان سیاه
در خون و خاک،خفته همه یاوران قوم وز خیل اشک و آه،ز پى:یک جهان سپاه!
سرگشته بانوان سراپردۀ عفاف زد حلقه،گرد او همه چون هاله گرد ماه
آن سر زنان به ناله که:شد حال ما زبون وین موکنان به گریه که:شد روز ما تباه
پس با دل شکسته،جگر گوشۀ رسول از دل کشید ناله و افغان که:یا اخاه!
لختى عنان بدار که گردم به دور تو وز پات،ز آب دیده نشانم غبار راه
من:یک تن غریبم و،دشتى پر از هراس وین پرشکستگان ستمدیده،بى‌پناه
گفتم:تو درد من به نگاهى رواکنى رفتى و،ماند در دلم آن حسرت نگاه
چون شاه تشنه داد تسلى بر اهل بیت برتافت سوى لشکر عدوان سر کمیت [۹]

6

استاد در برابر آن لشکر عبوس چون شاه نیمروز [۱۰] ،بر آن اشهب [۱۱] شموس [۱۲]
گفت:اى گروه!هین منم آن نور حق کزو تابیده بر سجنجل [۱۳] صبح ازل،عکوس [۱۴]
بر درگه جلال من،ارواح انبیا بنهاده بر سجود سر،از بهر خاکبوس
مرسل منم به آدم و آدم مرا رسول سایس [۱۵] منم به عالم و،عالم مرا مسوس [۱۶]
سلطان چرخ را که مدار جهان بر اوست من داده‌ام جلوس بر این تخت آبنوس
در عرصه‌گاه کین که ز برق شهاب تیر دیو فلک گزد ز تحیر لب فسوس
گردد ز خون،بسیط زمین معدن عقیق گیرد ز گرد،روى هوا رنگ سندروس [۱۷]
افتد ز بیم،لرزه بر ارکان کن فکان آرم چو حیدرانه بر اورنگ زین،جلوس
بر خاک پاى توسن گردون مسیر من ناکرده تیغ راست،سجود آورد رؤوس
لیکن نموده شوق لقاى حریم دوست سیرم ز زندگانى این دهر چاپلوس
نى طالب حجازم و،نى مایل عراق نى در هواى شامم و،نى در خیال طوس
تسلیم حکم عهد ازل را،چه احتیاج غوغاتى عام و جنبش لشکر،غریو کوس؟!
درگاه عشق،حاجت تیر و خدنگ نیست آنجا که دوست جان طلبد،جاى جنگ نیست

7

لختى نمود با سپه کینه،زین خطاب جز تیر جان شکار،ندادش کسى جواب
از غنچه‌هاى زخم تن نازنین او آراست گلشنى فلک،اما نداد آب!
باللّه که جز دهان نبى آبخور نداشت گردون،گلى که چید ز بستان بو تراب
چون پر گشود در تن او تیر جان شکار با مرغ جان نمود به صد ذوق دل خطاب
پیک پیام دوست به در حلقه مى‌زند اى جان بر لب آمده!لختى به در شتاب
چون تیر کین،عنان قرارش ز کف ربود کرد از سمند بادیه پیما تهى،رکاب
آمدند از پردۀ غیبش به گوش جان کاى داده آب نخل بلا را ز خون ناب!
مقصود ما ز خلق جهان،جلوۀ تو بود بعد از تو خاک بر سر این عالم خراب!
گر سفلگان به بستر خون داد جاى تو خوش باش و غم مخور،که:منم خونبهاى تو

8

تیرى که بر دل شه گلگون قبا رسید اندر نجف،به مرقد شیر خدا رسید
چون در نجف ز سینۀ شیر خدا گذشت اندر مدینه،بر جگر مصطفى رسید
ز آن پس که پردۀ جگر مصطفى درید داند خدا که چون شد از آن پس؟کجا رسید؟
هر ناوک بلا که فلک در کمان نهاد پر بست و بر هدف،همه در کربلا رسید
یکباره از فلاخن آن دشت کینه،خاست آن سنگهاى طعنه که بر انبیا رسید
با خیل عاشقان چو در آن دشت،پا نهاد قربانى خلیل،به کوه منا رسید
آراست گلشنى ز جوانان گلعذار آبش نداده،بادِ خزان از قفا رسید
از تشنگى ز پا چو درآمد،به سر دوید چون بر وفاى عهد الستش ندا رسید
از پشت زین قدم چو به روى زمین نهاد افتاد و،سر به سجدۀ جان‌آفرین نهاد

9

گفت:اى حبیب دادگر!اى کردگار من! امروز بود در همه عمر انتظار من
این خنجر کشیده و،این خنجر حسین سر کاو نه بهر توست،نیاید به کار من
گو تارهاى طرۀ اکبر به باد رو! تا یاد توست مونس شبهاى تار من
گو بر سر عروس شهادت،نثار شو درى که بود پرورشش در کنار من
خضر ار ز جوى شیر چشید آب زندگى خون است آب زندگى جویبار من!
عیسى اگر ز دار بلا زنده برد جان این نقد جان به دست:سر نیزه‌دار من!
در گلشن جنان به خلیل اى صبا!بگو: بگذر به کربلا و ببین لاله‌زار من
در خاک و خون به جاى ذبیح مناى خویش بین نوجوان سرو قد گلعذار من
پس دختر عقیلۀ ناموس کردگار نالان ز خیمه تاخت به میدان کارزار

10

کاى رایت هدى!تو چرا سرنگون شدى؟ در موج خون چگونه فتادى و،چون شدى؟
اى دست حق!که علت ایجاد عالمى علت چه شد که در کف دو نان،زبون شدى؟
امروز در ممالک جان،دست دست توست اللّه چگونه دستخوش خصم دون شدى؟
کاش آن زمان که خصم به روى تو بست آب این خاکدان غم،همه دریاى خون شدى
اى چرخ کجمدار!کمانت شکسته باد! زین تیرها که بر تن او رهنمون شدى
آن سینه‌اى که پردۀ اسرار غیب بود اى تیر!چون تو محرم راز درون شدى؟
گشتى به کام دشمن و،کشتى به خیره دوست! اى گردش فلک!تو چرا واژگون شدى؟
اى خور!چو شد به نیزه سر شاه مشرقین شرمت نشد که باز ز مشرق برون شدى؟!
اى چرخ سفله!داد ازین دور واژگون عرش خداى ذو المنن و پاى شمر دون؟!

11

چون شاه تشنه،ظلمت ناسوت کرد طى بر آب زندگانى جاوید برد پى
در راه حق،فنا به بقا کرد اختیار تا گشت وجه باقى حق،بعد کل شیى
زد پا،به هرچه جز وى و سر داد و شد روان تا کوى دوست،بر اثر کشتگان حى
چون گشت جلوه‌گر سر او بر سنان شد پر نواى زمزمۀ طور ناى و نى
شور از عراق گشت بلند آن چنان،که برد کافردلان زیاد،تمناى ملک رى
پاشید آن قلادۀ درهاى شاهوار از هم،چو برگهاى خزان از سموم [۱۸] دى
گفتى رها نمود ز کف،دختران نعش [۱۹] از انقلاب دور فلک،دامن جدى [۲۰]
آن یک نهاد رو سوى میدان که:یا ابا! و آن یک کشید در حرم افغان که:یا اخى
رفتى و،یافت بى‌تو به ما روزگار دست اى دست داد حق!ز گریبان بر آر دست

12

آه از دمى که از ستم چرخ کجمدار آتش گرفت خیمه و،بر باد شد دیار
بانگ رحیل،غلغله در کاروان فکند شد بانوان پردۀ عصمت،شترسوار
خور،شد فرو به مغرب و تابنده اختران بستند باد شام،قطار از پى قطار
غارتگران کوفه،ز شاهنشه حجاز نگذاشتند در یتیمى به گنج بار
گردون به در نثارى بزم خدیو شام عقدى به رشته بست ز درهاى شاهوار
گنجینه‌هاى گوهر یکدانه،شد نهان از حلقه‌هاى سلسله در آهنین حصار
آمد به لرزه عرش ز فریاد اهل بیت در قتلگه چو قافلۀ غم فکند بار
ناگه فتاده دید جگر گوشۀ رسول نعشى به خون تپیده،به میدان کارزار
پس دست حسرت،آن شرف دودۀ بتول بر سر نهاد و گفت:جزاک اللّه اى رسول!

13

این گوهر به خون شده غلتان حسین توست وین کشتى شکسته ز طوفان حسین توست
این یوسفى که بر تن خود کرده پیرهن از تار،زلف‌هاى پریشان،حسین توست
این از غبار تیرۀ هامون نهفته رو در پرده آفتاب درخشان،حسین توست
این خضر تشنه‌کام که سرچشمۀ حیات بدرود کرده با لب عطشان،حسین توست
این پیکرى که کرده نسیمش کفن به بر از پرنیان ریگ بیابان،حسین توست
این لالۀ شکفته که زهرا ز داغ او چون گل نموده چاک گریبان،حسین توست
این شمع کشته از اثر تندباد جور کش بى‌چراغ مانده شبستان،حسین توست
این شاهباز اوج سعادت،که کرده باز شهپر به سوى عرش ز پیکان!حسین توست
آن گه ز جورِ دور فلک،با دل غمین رو در بقیع کرد که:اى مام بیقرین!

14

داد آسمان به باد ستم خانمان من تا از کدام بادیه پرسى نشان من؟
دور از تو،از تطاول گلچین روزگار شد آشیان زاغ و زغن،گلستان من
گردون،به انتقام قتیلان روز بدر نگذاشت یک ستاره به هفت آسمان من
زد آتشى به پردۀ ناموس من،فلک کآید هنوز دود وى از استخوان من
بیخود درین چمن نکشم ناله‌هاى زار آن طایرم که سوخت فلک آشیان من
آن سرو قامتى که تو دیدى،ز غم خمید دیدى که چون کشید غم آخر کمان من؟!
رفت آن‌که بود بر سر من سایۀ هماى شد دست خاک‌بیز کنون سایبان من
گفتم ز صد یکى به تو از حال کوفه،باش کز بارگاه شام برآید فغان من
پس رو به سوى پیکر آن محتشم گرفت گفت این حدیث و،طاقت اهل حرم گرفت

15

اندر جهان،عیان شده غوغاى رستخیز اى قامت تو شور قیامت!به پاى خیز
زینب،برت بضاعت مزجاة، [۲۱] جان به کف آورده،با ترانۀ:یا ایها العزیز!
هرکس به مقصدى،ره صحرا گرفته پیش من،روى در تو و دگران روى در حجیز [۲۲]
بگشا ز خواب،دیده و بنگر که از عراق چونم به شام مى‌برد این قوم بى‌تمیز!
محمل:شکسته،ناله:حُدى،ساربان:سنان ره:بیکران و،بند:گران،ناقه:بى‌جهیز
خرگاه:دود آه و،نقابم:غبار راه چتر:آستین و،معجر:سر،دست:خاک بیز
گاهم ز طعن نیزه به زانو:سر حجاب گاهم ز تازیانه به سر:دستِ احتِریز!
یک کارزار دشمن و،من یک تن غریب! تو خفته خوش به بستر و،این دشت:فتنه خیز
گفتم دو صد حدیث و،ندادى مرا جواب معذورى اى ز تیر جفا خسته،خوش بخواب!

16

اى چرخ سفله!تیر تو را صید،کم نبود گیرم عزیز فاطمه،صید حرم نبود
حلقى که بوسه‌گاه نبى بود روز و شب جاى سنان و،خنجر اهل ستم نبود
انگشت او،به خیره بریدى پى نگین! دیوى،سزاى سلطنت ملک رى نبود
کى هیچ سفله بست به مهمان خوانده،آب؟ گیرم تو را سجیۀ [۲۳] اهل کرم نبود
داغ غمى کزو جگر کوه آب شد بیمار را تحمل آن داغ غم،نبود
پاى سریر زادۀ هند [۲۴] و،سر حسین! در کیش کفر،سفله چنین محترم نبود
اى زادۀ زیاد! [۲۵] که دین از تو شد به باد آن خیمه‌هاى سوخته،بیت الصنم نبود!
آتش به پردۀ حرم کبریا زدى دستت بریده باد!نشان بر خطا زدى
زین غم که آه اهل زمین ز آسمان گذشت با عترت رسول ندانم چسان گذشت
نمرود،ناوکى که سوى آسمان گشاد در سینۀ سلیل [۲۶] خلیل از نشان گذشت!
در حیرتم که آب چرا خون نشد چو نیل ز آن تشنه‌اى که بر لب آب روان گذشت؟
آورد خنجر،آب زلالش ولى دریغ کآب از گلو نرفته فرو،از جهان گذشت!
شد آسمان ز کرده پشیمان درین عمل لیک آن زمان که تیر خطا از کمان گذشت!
اللّه چه شعله بود که انگیخت آسمان کز وى کبوتران حرم ز آشیان گذشت؟
در موقفى که عرص صواب و خطا کنند کارى نکرده چرخ که از وى توان گذشت
خاموش(نیرا)که زبان،سوخت خامه را خون شد مداد و،قصه ز شرح بیان گذشت
فیروز،بخت من نهدار سر خط قبول بر دفتر چکامۀ من،بضعۀ [۲۷] رسول [۲۸]

از نیر تبریزى ترکیب‌بند عاشورایى دیگرى نیز سراغ داریم در یازده‌بند که به نقل بیت آغازین و بیت رابط هر بند از آن بسنده مى‌کنیم:


مطلع بند اول

چون تیر عشق،جا به کمان بلا کند اول،نشست بر دل اهل ولا کند

بیت رابط بند اول

باللّه اگر نبود خدا خونبهاى او عالم نبود درخور نعلین پاى او

مطلع بند دوم

عنقاى قاف را،هوس آشیانه بود غوغاى نینوا،همه در ره بهانه بود

بیت رابط بند دوم

نى نى که وجه باقى حق را هلاک نیست صورت به جاست،آینه گر رفت باک نیست

مطلع بند سوم

اى خرگه عزاى تو این طارم کبود لبریز خون ز داغ تو،پیمانۀ وجود

بیت رابط بند سوم

پایان سیر بندگى آمد سجود تو برگیر سر،که او همه خود شد وجود تو

مطلع بند چهارم

ثار اللهى که سر انا الحق نشان دهد دنیا نگر که در دل خونش مکان دهد

بیت رابط بند چهارم

مقتول عشق،فارغ ازین تیره گلخن است کآن شاهباز را به دل شه نشیمن است

مطلع بند پنجم

دانى چه روز دختر زهرا اسیر شد؟ روزى که طرح بیعت:در منا امیر شد

بیت رابط بند پنجم

تغییرى اى سپهر!که بس واژگونه‌اى شور قیامت از حرکاتت،نمونه‌اى

مطلع بند ششم

اى در غم تو ارض و سما خون گریسته ماهى در آب و،وحش به هامون گریسته

بیت رابط بند ششم

گر از ازل تو را سر این داستان نبود اندر جهان،ز آدم و حوا نشان نبود

مطلع بند هفتم

بى‌شاه دین چه روز جهان خراب را؟ اى آسمان!دریچه ببند آفتاب را

بیت رابط بند هفتم

تنها نه زین قضیه،دل بو تراب سوخت موسى در آتش غم و،یونس در آب سوخت

مطلع بند هشتم

قتل شهید عشق نه کار خدنگ بود دنیا براى شاه جهاندار،تنگ بود

بیت رابط بند هشتم

از تیر کین چو کرد تهى شاه دین رکاب آمد فرا به گوش وى از پرده این خطاب

مطلع بند نهم

کاى شهسوار بادیۀ ابتلاى ما! بازآ،کز آن توست حریم لقاى ما

بیت رابط بند نهم

زینب چو دید پیکر آن شه به روى خاک از دل کشید ناله به صد درد سوزناک

مطلع بند دهم

کاى خفته خوش به بستر خون!دیده باز کن احوال ما ببین و،سپس خواب ناز کن

بیت رابط بند دهم

پس چشمه‌سار دیده،پر از خون ناب کرد با چرخ کجمدار به زارى خطاب کرد

مطلع بند یازدهم

کاى چرخ سفله!داد ازین سرگرانیا کردى عزیز فاطمه خوار و،ندانیا!

بیت رابط بند یازدهم

آتش شو اى درون و بسوزان زبان من اى خاک بر سر من و این داستان من!


منابع

محمد علی مجاهدی، کاروان شعر عاشورا،زمزم هدایت، ج1، ص 396-408.

پی نوشت

  1. نیر.
  2. دویست سخنور،ص 452 تا 453.
  3. کهکشان.
  4. بنات النعش،نام هفت ستاره در آسمان.
  5. خیمه.
  6. سنان بن انس از قتلۀ کربلا.
  7. سراپرده،خیمه.
  8. جامۀ گشاد،پیراهن فراخ.
  9. است،مرکب.
  10. کنایه از خورشید.
  11. خاکسترى،به رنگ سیاه و سفید.
  12. اسب سرکش.
  13. آیینه،لغت رومى است.
  14. ظاهرا به معناى عکس‌ها و برخلاف قاعده.
  15. سیاستگزار،کارگزار.
  16. ظاهرا در اینجا به معناى تحت فرمان و سیاست‌پذیر،ولى در لغت به معناى آب نه شور و نه شیرین آمده.
  17. صمغى است زردرنگ همانند کهربا.
  18. باد گرم و زهرآگین.
  19. نام هفت ستاره موسوم به بنات النعش.
  20. نام ستاره است در جهت قطب شمال.
  21. سرمایۀ اندک و ناچیز.
  22. حجاز.
  23. خلق و خو.
  24. کنایه از یزید.
  25. ابن زیاد،والى کوفه.
  26. فرزند،پسر.
  27. پارۀ تن،پارۀ گوشت.
  28. برخى از ارباب مقاتل نوشته‌اند که پس از ماجراى روز عاشورا،هفده سر از شهیدان کربلا را بر نیزه زدند و منزل به منزل تا کوفه و شام بردند،گویا مرحوم حجة الاسلام نیر تبریزى با عنایت به این مطلب،ترکیب‌بند عاشورایى خود را در هفده‌بند سامان داده است.