امیری فیروز کوهی‌

از ویکی حسین
پرش به: ناوبری، جستجو

سید عبد الکریم امیری فیروز کوهی یکی از شاعران بزرگ معاصر ایرانی است.

سید عبد الکریم امیری فیروز کوهی
زادروز 1288 ه.ش
فیروز کوه
مرگ 1363 ه.ش
سبک نوشتاری هندی
کتاب‌ها دیوان امیری فیروز کوهی
تخلص امیر

زندگینامه

شاعر بزرگ معاصر، استاد سید عبد الکریم امیری فیروز کوهی متخلّص به «امیر» فرزند امیر عبد اللّه «منتظم الدوله» به سال 1288 ه ش. در دهکده‌ی فرح آباد فیروز کوه به دنیا آمد. وی پس از آموختن قرآن کریم و آشنایی با خواندن و نوشتن در سن 7 سالگی به تهران آمد و تحصیلات ابتدایی را در مدرسه‌ی سیروس آغاز کرد و در مدرسه‌ی آمریکایی ادامه داد.

در سنین نوجوانی اولین اثر خود را که غزلی سیاسی درباره‌ی تغییر سلطنت و اوضاع مملکت در آن روزها بود، در روزنامه‌ی «نسیم صبا» منتشر ساخت. بعد از کناره‌گیری از درس و مدرسه تا سال 1314 شمسی بیشتر اوقاتش به سرودن شعر و مصاحبت با شعرا و هنرمندان گذشت و از آن سال شوق و علاقه‌ی زیاد به تحصیل دانش به ویژه علوم ادبی در وی پدید آمد. در مدت چندین سال، ادبیات، منطق کلام، حکمت، فقه و اصول را نزد استادان بزرگی از جمله شیخ عبد النبی کجوری فرا گرفت.


درباره‌ی شاعر

استاد فقید بیشتر اوقات خود را به مصاحبت شاعران می‌گذرانید و خود نیز اشعار استوار و نغزی می‌سرود و از شعرای غزلسرای به نام معاصر که به فارسی و عربی شعر سروده است. شیوه‌اش در شعر غزلسرایی بود و به سبک هندی شعر می‌سرود. شعرش از انسجام لفظ و مضامین لطیف و عالی مشحون است.


آثار

آثار علمی او عبارتند از: «مقدمه‌ی مبسوط بر دیوان صائب تبریزی» که تصحیح آن برای اولین بار به چاپ رسیده است.

منظومه‌ای به نام «عفافنامه»، حواشی و تعلیقات بسیار بر کتب کلامی و فلسفی و متون رجالی و ادبی، ترجمه‌ی «نفس المَهموم» از محدّث قمی، ترجمه «مکاتیب نهج البلاغه»، دیوانش در دو مجلّد که به کوشش دختر دانشمندش دکتر امیر بانو (مصفّا) چاپ شده است. همچنین مقالات متعدد تحقیقی و ادبی در روزنامه‌ها و مجلّات از او به چاپ رسیده است. امیری فیروز کوهی در مهر ماه سال 1363 پس از یک بیماری طولانی درگذشت. [۱]


اشعار

1

جانها فدای آن که به جان شد فدای غیر بیگانه شد ز خود که شود آشنای غیر
از بذل جان خویش به رغبت به رای حق‌ نگذشت تا گذاشت جهان را برای غیر
گوینده‌ی خلاف رضا در هوای نفس‌ جوینده‌ی رضای خدا در رضای غیر
در راه دین ز پیکر خود ساخت شمع راه‌ تا رهزن دغل [۲] نشود رهنمای غیر
افراشت بیرق از سر خود در طریق عدل‌ تا کس طریق ظلم نپوید به پای غیر
بر خوان سرگشاده‌ی آزادی از خدای‌ داد از سر بریده به هر رگ صلای غیر
مال و منال و اهل و عیال از سرای خویش‌ کرد آزمون اهل و عیال از سرای غیر
از جسم پاک خود کف خاکی به جا گذاشت‌ آنهم برای اینکه شود توتیای غیر
هر گوشه از دهانه‌ی زخمش به خنده گفت‌ کز خون پاک خویش دهم خونبهای غیر
چندان به درد و داغ عزیزان گداخت دل‌ تا چون زر گداخته آمد دوای غیر
نفرین هر شریر به بانگ علن شنید تا با دعای خیر دهد مدعای غیر
نور هدی، فروغ خدا، شمس مشرقین‌ برهان حق و حجت قول خدا، حسین


2

ای دل به مهر داده به حق، دل سرای تو وی جان به عدل کرده فدا، جان فدای تو
ای کشته‌ی فضیلت، جان کشته‌ی غمت‌ وی مرده‌ی مروّت، میرم به پای تو
محبوب ما، گزیده‌ی حق صفوه‌ی نبی است‌ مفتون تو، فدائی تو، مبتلای تو
از بس که در غم دل مظلوم سوختی‌ یک دل ندیده‌ام که نسوزد برای تو
چرخ کهن که کهنه شود هر نوی از او هر سال نو کند ره و رسم عزای تو
هر بینوا نوای عدال به جان شنید برخاست تا نوای تو از نینوای تو
برهان هستی ابدی، شوق تو به مرگ‌ میزان ادعای نبی (ص)، مدعای تو
روی تو از بشارت جنت به روشنی‌ست‌ آیینه‌ای تمام نمای از خدای تو
نگریختی ز مرگ چو بیگانه، تا گریخت‌ مرگ از صلابت دل مرگ آشنای تو
آزاده را به مهر تو در گردش است خون‌ زین خوبتر نداشت جهان خون بهای تو
ما را بیان حال تو بیرون ز طاقت است‌ در حیرتم ز طاقت حیرت فزای تو
هر جا پر از وجود تو در گفتگوی توست‌ هر چند از وجود تو خالیست جای تو
آن کشته‌ی نمرده تویی کز نبرد خویش‌ مغلوب توست دشمن غالب نمای تو
هرکس به خاکپای تو اشکی نثار کرد زین به چه گوهری‌ست که باشد سزای تو
پیدا ز آزمایش اصحاب پاک توست‌ تعویذ حق به بازوی مرد آزمای تو
هرگز فنا نیافت بقای تو، زانکه یافت‌ آزادگی بقای دگر از فنای تو
شایان اقتفای [۳] جهانی به همتند یاران پاکباز تو در اقتفای تو
غم نیست گر به چشم شقاوت نمای خصم‌ کوتاه بود عمر سعادت فزای تو
«چون صبح زندگانی روشندلان دمیست‌ اما دمی که باعث احیای عالمیست» [۴]


3

ای کفر و دین فریفته‌ی حقگزاریت‌ وی عقل و عشق شیفته‌ی جانسپاریت
آموخت دستگیری افتادگان راه‌ دستِ بریده از کرم دستیاریت
دشمن به خواری تو کمر بسته بود لیک‌ با دست خود به عزّت حق کرد یاریت
خورشید خون گریست به دامان صبح و شام‌ خون شد دل سپهر هم از داغداریت
چون قلب بی‌قرار که جان برقرار ازوست‌ حق را قرار تازه شد از بی‌قراریت
نشنید گوش هیچ کس زاری تو را ما زان سبب به جای تو داریم زاریت
زانرو ز حد گذشت غم بی‌شمار تو تا هر دلی کند به غمی غمگساریت
غافل که ساخت کار خود از زخم جان خویش‌ آن سنگدل که زد به جگر زخم کاریت
هم پای مرگ رفت ز جای از صلابتت‌ هم چشم صبر خیره شد از بردباریت
زان در کنار نعش جگر گوشه ماندنت‌ وان از میان خون جگران برکناریت
زان در کمال حلم و سکون کارسازیت‌ وان بالَهیب [۵] سوز درون سازگاریت
هم اختیار زندگیت دور از اضطرار هم اضطرار مرگ و حیات اختیاریت
وجه امید ما به تو این بس که حق فزود با ناامیدی از همه، امیدواریت
ای دل فدای مهر تو از مهربانیت‌ وی جان نثار جان تو از جان نثاریت
پرکاری از کسالت ما، عیش و طیش [۶] تو غمخواری از مصیبت ما نوشخواریت
مظلوم حق، شهید فتوت، قتل عدل‌ میزان دین، صراط هدایت، دلیل عدل


4

کو غم رسیده‌ای که شریک غم تو نیست‌ یا داغدیده‌ای که به دل محرم تو نیست
الّا تو خود که سوگ و سرورت برابرست‌ یک اهل درد نیست که در ماتم تو نیست
هر دردمندِ زخم درون را علاج درد با یاد محنت تو، به از مرهم تو نیست
جان داروی تسلی از اندوه عالمی‌ الّا که در تصوری از عالم تو نیست
با جان نثاریت گل باغ بهشت نیز شایسته‌ی نثار تو و مقدم تو نیست
ملک تو را به ملک سلیمان چه حاجت است‌ دیو جهان حریف تو و خاتم تو نیست
هفت آسمان مسخّر هفتاد مرد توست‌ خیل زیاد، مردِ سپاهِ کم تو نیست
از بس به روی باز پذیرای غم شدی‌ گفتی که غم حریف دل خرّم تو نیست
با شادیی که از تو عیان دید وقت مرگ‌ پنداشت پیر حادثه کاین غم، غم تو نیست
چون خود پاک کامد و رفتِ نَفَس از اوست‌ ما را دمی که هست به جز از دم تو نیست
عصیان نداشت جنت هفتاد آدمت [۷] در جنت خدا هم، چون آدم تو نیست
آزاده را ز مؤمن و کافر هوای توست‌ یک سرفراز نیست که سر در خَم تو نیست
پرچم ز کاکل پسر افراشتی به رزم‌ یک مو به هیچ بیرقی از پرچم تو نیست
در راه حق چنین قدمی نیست غیر را ور هیچ هست چون قدم محکم تو نیست
حاجات ما رسیده‌ی اشک عزای توست‌ برگی ز کِشته‌ی دل ما بی‌نم تو نیست
دائم نشسته بر گُل داغ تو اشک ما از آفتاب حشر غم شبنم تو نیست
رمزی ز پرده‌داری باطل به جا نماند کز نور حق عیان به دل ملهّم تو نیست
ای دل به حق سپرده که محبوب هر دلی‌ منظور حق همین نه، که محسود باطلی


5

ای جَسته نور پاک خدا از روان تو و ای بسته جانِ عزّت و همت به جان تو
دنیا به خصمیش اثر از خان و مان نهشت‌ آن را که بود خصم تو و خان و مان تو
جون باطل از مقابله‌ی حق به جای ماند نام و نشان خصم ز نام و نشان تو
گوش تو گر فغان جگر گوشگان شنید نشنید گوش پیر فلک هم فغان تو
با خصم هم مقابله با مهر کرده‌ای‌ ای جان فدای جان و دل مهربان تو
سرمشق ما، مربی ما، رهنمای ماست‌ احوال تو، حکایت تو، داستان تو
درسی ز جلب عزّت و سلب مذلّت است‌ هر نکته‌ای که می‌شنویم از زبان تو
مظلوم هر زمان ز تو آموخت دفع ظلم‌ آئینه‌دارِ دورِ زمان شد زمان تو
زان داغها که بر دل و جان تو نقش بست‌ مُهر قبول یافت ز حق امتحان تو
خوانها ز جود خویش فکندی به هر کنار کز هر کنار بهره بَرد میهمان تو
وان «روضه» [۸] ها که آب بدادی ز خون خویش‌ تا روضه [۹] ی بهشت شود طرف خوان تو
نان تو می‌خورند جگر پارگان غیر از سوز دست پخت جگر پارگان تو
کس را به جز تو زین همه میرندگان نبود مرگی که بود زندگی جاودان تو
از مهد خاک جا به دل پاک کرده‌ای‌ چون عرش حق جهان دگر شد جهان تو
مظلوم و تشنه کام گذشتی که حق گذاشت‌ سرچشمه‌ی حیات ابد در دهان تو
در سایه‌ی جهان تو بود اینکه در نبرد فرقی نبود پیر تو را با جوان تو
در حیرتم که چون دل دشمن چو سنگ ماند جایی که آب شد دل سنگ از بیان تو
صد عندلیب در حَرَمت آشیان گرفت‌ هر چند سوخت خار و خسی آشیان تو
چون آستان قرب خدا آشیان توست‌ ما راست آسمان دعا آستان تو
هر چند خود امان ز بد ما نیافتی‌ ما را بس است از بد عالم امان تو
روی دل «امیر» مگردان ز سوی خویش‌ ای کعبه‌ی دل همه کس در ضمان تو
شاید که سر کشد به فلک همچو بیت من‌ بیتی که یابم از تو به قرب جنان تو
لا، بل که بس به هر دو جهانم از آنچه هست‌ اشک روان به ماتم خون روان تو
از تو قبول از من و از اشک چشم من‌ وز من سلام بر تو و بر دودمان تو [۱۰]



منابع

دانشنامه‌ی شعر عاشورایی، محمدزاده، ج‌ 2، ص: 1168-1172.

پی نوشت

  1. دیوان امیری فیروز کوهی؛ مقدمه با تلخیص. کیهان فرهنگی؛ سال اول، شماره 7.
  2. دغل: حیله‌گر، مکّار.
  3. اقتفای: پیروی، از پی آمدن.
  4. از صائب تبریزی.
  5. لهیب: زبانه‌ی آتش، شعله‌ی آتش سوزش.
  6. طیش: بیدماغی، تعب، اضطراب، تندمزاجی و خشم.
  7. هفتاد آدم: منظور یاران با وفای حضرت امام حسین (ع) است.
  8. روضه: خطبه‌ای که در مراسم عزاداری بالای منبر خوانند. و آن شامل حمد خدا و درود بر پیغمبر اسلام و ائمه‌ی اطهار و مسایل دینی و اخلاق و شرح بخشی از وقایع کربلاست. این کلمه از نام روضة الشهداء مأخوذ است. مجلسی که در آن روضه منعقد است.
  9. روضه: باغ، گلزار، جمع آن ریاض و روضات است.
  10. دیوان امیری فیروز کوهی؛ ص 500- 508.