حزین لاهیجی

محمد علی بن ابی طالب زاهدی گیلانی ادیب، عالم و سخن‌سرای شیعی ایرانی است.

حزین لاهیجی
زادروز 1103 قمری
اصفهان
درگذشت 1180 ق. (77سالگی)
بندر بنارس، هند
محل زندگی اصفهان، شیراز، هندوستان
ملیت ایرانی
نام‌های دیگر محمدعلی، شیخ علی
پیشه شعر فارسی، کلام‌شناسی
لقب علامه ذوالفنون
مذهب شیعه
والدین ابوطالب


زندگینامه

محمد علی بن ابی طالب زاهدی گیلانی به شیخ علی حزین لاهیجی شهرت دارد. از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است اجدادش در لاهیجان سکونت داشتند ولی پدرش به اصفهان رفت و محمد علی در آن شهر تولد یافت. محمد علی در 27 ربیع الثانی سال 1103 ه ق در دار السّلطنه اصفهان متولد شد. تحصیلات را از کودکی آغاز کرد و نزد دانشمندان آن شهر منجمله مولانا شاه محمد شیرازی و پدرش به کسب دانش پرداخت و در علوم مختلفه به ویژه حکمت، عرفان و ادبیات تبحّر یافت و در آنها به تألیف و تدریس اشتغال ورزید. او ادیبی عالم و سخن‌سرای شیعی ایرانی و از شاعران برجسته‌ی سبک هندی است که باریک‌بینی معنوی، استواری لفظی، دقّت افکار و رقّت گفتار او زبانزد همگان بوده است و شعرش حاوی مضمونهای بلند عاشقانه است. وی سالهای بسیاری از عمر خود را در سفر گذراند و سرانجام در هندوستان مقیم گردید و پس از چندین سال سکونت در دهلی به شهر بنارس رفت و تا آخر عمر در آنجا ماند. حزین در سن 77 سالگی و در سال 1181 قمری در بنارس از دنیا رفت.

آثار

حزین کتابی در احوال شاعران به نام «تذکره‌ی حزین» و سرگذشتی از خود با ذکر حوادث ایّام خویش به نام «تاریخ حزین» دارد که هر دو حاوی اطّلاعات سودمندی است و یکی از بهترین مآخذ تاریخی از یک شاهد عینی درباره‌ی رویدادهای پایان دوره‌ی صفوی و چگونگی روی کار آمدن نادر شاه افشار و دیگر حوادث آن عصر به شمار می‌آید.

تعداد تألیفات او به بیش از پنجاه می‌رسد که از آنهاست: «شرح تجرید»، «حواشی بر شرح حکمة الاشراق»، «حاشیه بر الهیات شفا»، «رساله در شرح هیاکل النور»، «تذکرة المعاصرین»، «اخبار ابی الطّیب»، «اخبار خواجه نصیر الدین طوسی»، «مدّة العمر»، «تاریخ حزین»، «واقعیات ایران و هند» و ... کلیّات اشعار او شامل قصاید و مقطعات و مثنویهای صفیر دل، حدیقة الثانی، خرابات، چمن و انجمن، مطمح الانظار، فرهنگ نامه و تذکارات العاشقین است. دیوان اشعارش را در چهار قسمت مدون کرده که مشتمل بر انواع مختلف شعر است. سخن او متوسط و مقرون به سادگی و روانی و حدّ فاصلی میان سبک شاعران قدیم و سبک هندی است. اخیرا طبع مصحّح و منقّحی از دیوان حزین به کوشش ذبیح اللّه صاحبکار انتشار یافته است. [۱]

اشعار

شعر 1

طوفانِ خون ز چشم جهان جوش می‌زند بر چرخ نخل ماتمیان دوش می‌زند
یا رب شب مصیبت آرام سوز کیست‌ امشب که برق آه، ره هوش می‌زند
روشن نشد که روز سیاه عزای کیست‌ صبحی که دم ز شام سیه‌پوش می‌زند
آیا غم که تنگ کشیده‌ست در کنار چاک دلم که خنده‌ی آغوش می‌زند
بیهوش داروی دل غمدیدگان بود آبی که اشک بر رخ مدهوش می‌زند
ساکن نمی‌شود نفَسِ ناتوان من‌ زین دشنه‌ها که بر لب خاموش می‌زند
گویا به یاد تشنه لب کربلا حسین‌ طوفانِ شیونی ز لبم جوش می‌زند
تنها نه من، که بر لب جبریل نوحه‌هاست‌ گویا عزای شاه شهیدان کربلاست

شعر 2

شاهی که نور دیده‌ی خیر الانام بود ماهی که بر سپهر معالی تمام بود
شد روزگار در نظرش تیره از غبار باد مخالف از همه سو بس که عام بود
آب از حسین گیرد و خنجر دهد به شمر انصاف روزگار ندانم کدام بود
آبی که خار و خس همه سیراب از آن شدند آیا چرا بر آل پیمبر حرام بود
خون دیده‌ها چگونه نگرید بر آن شهید کز خون به پیکرش کفن لعل فام بود
دادی به تیر و نیزه تن پاره‌پاره را زان رخنه‌ها چو صید مرادش مدام بود
آن خضر اهل بیت به صحرای کربلا نوشید آب تیغ ز بس تشنه‌کام بود
تفتند ز آتش عطش آن لعل ناب را سنگین دلان مضایقه کردند آب را

شعر 3

ای مرگ، زندگانی ازین پس و بال شد جایی که خون آل پیمبر حلال شد
مهر جهان فروز امامت به کربلا از بار درد بَدْرِ تمامش هلال شد
شاخ گلی ز باغ رسالت به خاک ریخت‌ زین غم زبان بلبل گوینده لال شد
افتاده بین به خاک امامت ز تشنگی‌ سروی کز آب دیده‌ی زهرا نهال شد
تن زد درین شکنج بلا تا قفس شکست‌ بر اوج عرش طائر فرخنده بال شد
شبنم به باغ نیست که از شرم تشنگان‌ آبی که خورد گل، عرق انفعال شد
از خون اهل بیت که شادند کوفیان‌ دلهای قدسیان همه غرق ملال شد
آن ناکسان ز روی که دیگر حیا کنند سبط رسول را چو سر از تن جدا کنند

شعر 4

خونین لوای معرکه‌ی کارزار کو میدان پر از غبار بود، شهسوار کو؟
واحسرتا که از نفس سرد روزگار افسرده شد ریاض امامت، بهار کو؟
زان موجها که خون شهیدان به خاک زد طوفان غم گرفته جهان را، غبار کو؟
اشکی که گرد محنت خاطر برد کجاست‌ آهی که پاک بسترد از دل غبار کو؟
تا کی خراش دیده و دل خار و خس کند آخر زبانه‌ی غضب کردگار کو؟
کو مصطفی که پرسد از این امت عنود کای خائنان، ودیعت پروردگار کو؟
کو مرتضی که پرسد از این صرصر ستم‌ بود آن گلی که از چمنم یادگار کو؟
ای شور رستخیز قیامت درنگ چیست‌ آگه مگر نیی که به عالم عزای کیست؟

شعر 5

ای دل چه شد که از جگر افغان نمی‌کشی‌ آهی به یاد شاه شهیدان نمی‌کشی
سرها جدا افتاده تن سروران جدا در کربلا سری به بیابان نمی‌کشی
در ماتمی که چشم رسولست خون فشان‌ از اشک، غازه بر رخ ایمان نمی‌کشی
کردند بر سنان سر آن سروران و تو لخت جگر به خنجر مژگان نمی‌کشی
دستت رسا به نعمت الوان عشق نیست‌ تا آستین به دیده‌ی گریان نمی‌کشی
هامون چرا نمی‌کنی از موج اشک، پر این فوج را به عرصه‌ی میدان نمی‌کشی
شرمی چرا نمی‌کنی از خون اهل بیت‌ ای تیغ کین سری به گریبان نمی‌کشی
داد از تو ای زمانه‌ی بیدادگر که باز شرمنده نیستی ز ستمهای جانگداز


شعر 6

نخل تری به تیشه‌ی عدوان فکنده‌ای‌ از پا ستون کعبه‌ی ایمان فکنده‌ای
از تشنگی سفینه‌ی آل رسول را در خاک و خون به لجه‌ی طوفان فکنده‌ای
ای خیره‌سر ببین که سر انور که را در کربلا چو گوی به میدان فکنده‌ای
از خنجر ستیزه‌گر زاده‌ی زیاد بس رخنه‌ها به سینه‌ی مردان فکنده‌ای
شرمت ز کرده باد که گیسوی اهل بیت‌ در ماتم «حزین» پریشان فکنده‌ای
آتش به دودمان رسالت زدی و باز خصمی به خانواده‌ی ویران فکنده‌ای
دامان خاک تیره ز خون شد شفق نگار طرح خصومتی به چه سان فکنده‌ای
جانهای مستمند نگردند شادکام‌ قهر خدا اگر نکشد تیغ انتقام


خون از زبان خامه «حزین» اینقدر مریز دستی به دل گذار درین شور رستخیز
خامش نشین دلا که به جایی نمی‌رسد با روزگار خصمی و با آسمان ستیز
آسودگی محال بود در بسیط خاک‌ مریخ دشنه دارد و رامح [۲] سنان تیز
تن زن درین شکنج تن و صبر پیشه کن‌ گیرم که پای سعی بود کو رهِ گریز
عبرت ترا بس است از احوال رفتگان‌ زندانی حیات بود یوسف عزیز
یا رب به جیب چاک جوانان پارسا یا رب به نور سینه‌ی پاکان صبح خیز
یا رب به اشک چشم یتیمان خسته دل‌ یا رب به خون گرم جگرهای ریزریز
کز قید جسم تیره چو جان را رها کنی‌ حشر مرا به زمره‌ی آل عبا کنی [۳]

منابع

دانشنامه‌ی شعر عاشورایی، محمدزاده، ج‌ 2، ص: 834-837.

پی نوشت

  1. حزین لاهیجی؛ زندگی و زیباترین غزلهای او، مقدمه با تلخیص. لغت نامه دهخدا، مقدمه دیوان لاهیجی به تصحیح ذبیح اللّه صاحبکار.
  2. رامح: اشاره به صور فلکی. سِماک رامح که در برابر بنات النعش قرار دارد و ستاره‌ی روشنی است و نزدیک آن دو ستاره است که آنها را رمح یا نیزه‌ی سماک می‌گویند.
  3. دیوان حزین لاهیجی؛ ص 610- 612.