رضا اسمخانی
رضا اسمخانی، در سال 1366 در زنجان متولد شد. او از شاعران معاصر فارسی زبان است که در وصف امام حسین (ع)، اشعاری را سروده است.
| رضا اسمخانی | |
|---|---|
![]() | |
| زادروز | 1366 ه.ش زنجان |
| ملیت | ایرانی |
| کتابها | «رو چشام قدم بزن» و «یک ربع به یک» |
| دانشگاه | لیسانس کشاورزی از دانشگاه زنجان |
زندگینامه رضا اسمخانی
رضا اسمخانی لیسانس کشاورزی خود را از دانشگاه زنجان اخذ نمود. شروع فعالیت ایشان در حوزه شعر و ادبیات به صورت جدی از سال 1389 شروع شد و تاکنون دو کتاب «رو چشام قدم بزن» و «یک ربع به یک» از وی به چاپ رسیده است. رضا اسمخانی مسئول برگزاری چندین جشنواره شعر و مسابقات استانی بوده و در چندین جشنواره سراسری عاشورایی نیز برگزیده شده است. وی هماکنون کارشناس انتشارات جهاد دانشگاهی استان زنجان است.
اشعار
| میآید و انگار کسی دوروبرش نیست | از آن همه سرباز یکی پشت سرش نیست | |
| ذرات جهان یکسره در سلطه اویند | اما به خداوند جهان در نظرش نیست | |
| لبخند به لب دارد و آماده جنگ است | انگار نه انگار که دیگر پسرش نیست | |
| از ظلمت این دشت پر از واهمه پیداست | خورشید پذیرفته که دیگر قمرش نیست | |
| هی تیر پس از تیر پس از تیر پس از تیر... | آخر به چه رویی بنویسم سپرش نیست؟ | |
| گفتم به لبش جرعه آبی برسانم | بالای سرش رفتم و دیدم که سرش نیست | |
| این سرو چه سرویست که اینگونه خمیدهست | این کوه چه کوهیست که حتی کمرش نیست | |
| «آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب» | جز نیزه سرگشته کسی همسفرش نیست | |
| شاعر چه کند خواست بیاید به حرم... دید | بار سفرش هست ولی بال و پرش نیست |
| میخواست در برابر طوفان بایستدت | نها خودش میانه میدان بایستد | |
| پیش برادرش به پدر قول داده بود | در چنگ بادهای پریشان بایستد | |
| از روزهای کودکیاش لحظه میشمرد | یک روز در میان نیستان بایستد | |
| هفتاد بار آیه امن یجیب خواند | تا اینکه روی نقطه پایان بایستد | |
| لب تشنه- دستهاش قلم-های العطش | مجبور شد که مشک به دندان بایستد | |
| هی فکر میکنم که ببینم چه میشود | تیری اگر موازی مژگان بایستد | |
| مردانگی به ذات خودش غبطه میرود | وقتی که مرد بر سر پیمان بایستد |
| چشمی ببخش تا که ببینم ستاره را | کاری بکن که ای غزل نیمه کاره را... | |
| تسبیح دانه دانه به تاراج میرود | کاری بکن بههم بزنی استخاره را | |
| شش ماه میشود که به دنبال فرصتی... | ای کاش با خودت نبری شیرخواره را | |
| امشب بگو به دخترکت تا در آورد | از گوشهای کوچک خود گوشواره را | |
| یا که به گوش همسرت آهستهتر بگو | از سینهاش رها بکند گاهواره را | |
| باید که میرساند صدای تو را کسی | تا پر کند ندای تو بانگ مناره را | |
| چیزی نمانده خطبه خوانی خواهرت | از جا در آورد در دارالاماره را | |
| امشب دوباره میگذرم از کنار آب | تا پر کنم برای تو ای مشک پاره را |
منابع
طرحی نو در دانشنامه شعر عاشورایی، مرضیه محمدزاده، ج 2، ص: 1281-1282.
