جلیل صفر بیگی: تفاوت میان نسخه‌ها

از ویکی حسین
پرش به ناوبری پرش به جستجو
جزبدون خلاصۀ ویرایش
جزبدون خلاصۀ ویرایش
خط ۴۹: خط ۴۹:
|امضا                  =
|امضا                  =
}}
}}





نسخهٔ ‏۱۳ مهٔ ۲۰۱۸، ساعت ۱۳:۱۸

جلیل صفر بیگی، در بهمن ماه 1353 شمسی در ایلام متولد شد. وی دارای مدرک لیسانس ریاضی است و هم اکنون دبیر ریاضی است. او از شاعران معاصر فارسی زبان است که در وصف امام حسین (ع)، اشعاری را سروده است.

جلیل صفر بیگی
جلیل صفر بیگی.jpg
زادروز 1353 ه.ش
ایلام
ملیت ایرانی
آثار «اونویسی»، «شین» دو مجموعه شعر عاشورایی، «چرا پرنده نباشم؟»، «شکلکی برای مرگ»، «هیچ»، «انجیل به روایت جلیل»، «کم‌کم کلمه می‌‏شوم»، «عاشقانه‌‏های یک زنبور کارگر»، «گاوصندوق بر پشت مورچه کارگر»، «نُت‌‏های تنهایی»، «واران»، «سونات بلوط»، «شترها از فینیقیه شیشه آورده‌‏اند»، «کش دادن مرگ»، «الیمایس» و«اپرای گوسفندی».
کتاب‌ها «تو کنار آتشی من برف پارو می‏‌کنم»، «بودای کُرد»، «جیبم پر از ردّ پاست»، «عکس یادگاری با مرگ»، «عرش شعر»، «بلوط‏‌های جوان»، «هفت وادی تشنگی» و «زمان به نام شهیدان سرود می‌‏خواند»
مدرک تحصیلی لیسانس ریاضی


















آثار جلیل صفر بیگی

آثار جلیل صفر بیگی عبارتند از: «اونویسی»، «شین» دو مجموعه شعر عاشورایی، «چرا پرنده نباشم؟»، «شکلکی برای مرگ»، «هیچ»، «انجیل به روایت جلیل»، «کم‌کم کلمه می‌‏شوم»، «عاشقانه‌‏های یک زنبور کارگر»، «گاوصندوق بر پشت مورچه کارگر»، «نُت‌‏های تنهایی»، «واران»، «سونات بلوط»، «شترها از فینیقیه شیشه آورده‌‏اند»، «کش دادن مرگ»، «الیمایس» و«اپرای گوسفندی».

ایشان همچنین آثاری را ترجمه کرده است که می‏‌توان به: «تو کنار آتشی من برف پارو می‏‌کنم»، «بودای کُرد»، «جیبم پر از ردّ پاست» و «عکس یادگاری با مرگ» اشاره کرد. همچنین تحقیقی با عنوان «عرش شعر» داستان‌هایی از عنایات اهل بیت به شعرا از ایشان به چاپ رسیده است.

جلیل صفر بیگی مجموعه‌‏هایی را نیز گردآوری نموده است از آن جمله: «بلوط‏‌های جوان»، «هفت وادی تشنگی» و «زمان به نام شهیدان سرود می‌‏خواند». ‏‌‏‏‏‏‏‏[۱]

اشعار

رباعی

با سوز و گداز و شور و اخلاص بخوان با حنجره زخمی احساس بخوان
صحن دل من عین حسینیه شده ای عشق بیا روضه عباس بخوان


ما راست سری خم شده سوی نیزه افتاده به خاک پیش روی نیزه
باید که سری میان سرها باشی هر سر که نمی‌رود به روی نیزه


ما را چه شده؟ چرا همه خاموشیم؟ با آل یزید دست در آغوشیم
حالا که نمی‌رویم همراه حسین شمشیر به دشمنان او نفروشیم


سرمایه گذاشتیم ما در نیزه در تیر سه شعبه زره و سر نیزه
شمشیرفروشی بزرگی زده‌‏ایم باید برود این همه سر بر نیزه!


این بغض که در گلو... اگر بگذارند با این همه‌ های و هو اگر بگذارند
از خیمه صدای العطش می‌‏آید این خیل بلندگو اگر بگذارند


نسکافه و آب میوه‌ای می‌نوشم با حوصله کفش‌هام را می‌پوشم
از خیمه صدای العطش می‌آید من می‌روم آب معدنی بفروشم


ما را چه شده؟ چرا همه خاموشیم؟ با آل یزید دست در آغوشیم
حالا که نمی‌رویم همراه حسین (ع) شمشیر به دشمنان او نفروشیم!


سرمایه گذاشتیم ما، در نیزه در تیر سه شعبه، زره و سرنیزه
شمشیرفروشی بزرگی زده‌‏ایم باید بود این همه سر بر نیزه!


افتاد در آغوش زمین سرو تنت پیچید میان دشت عطر بدنت
تسبیح تو را ماه به گردن انداخت سجاده آفتاب شد پیرهنت


در سوگ تو سنگ می‏‌زند بر سینه گل با دل تنگ می‌‏زند بر سینه
با سوز و گداز نوحه می‏‌خواند باد باران چه قشنگ می‏‌زند بر سینه


ابر و مه و خورشید و فلک گریان است دریا به خروش آمده و توفان است
با سوز و گداز نوحه می‏‌خواند باد زنجیرزن دسته ما باران است


هم یاور و خواهر برادرهایش هم بود برادر برادرهایش
یک عمر برای پدرش مادر بود حالا شده مادر برادرهایش


دستان بریده نعش بی‌سر دجله تنها و غریب و بی‌برادر دجله
یک سوی حسین و سوی دیگر عباس یک چشم فرات و چشم دیگر دجله


آن روح زلال و صیقلی زینب بود آیینه غیرت علی زینب بود
هر چند امام و مقتدا بود حسین پیغمبر کربلا ولی زینب بود


بیعت با عشق [۲] ‏‌‏

احزاب و حنین و بدر من بودم و تو شب‌‏های بدون قدر من بودم و تو
من بودم و من بودم و تو بودی و تو من بودم و تو چقدر من بودم و تو


من بودم و تو غدیر یادت رفته؟ بیعت کردیم امیر یادت رفته؟
اما دلمان گیر کسی دیگر بود آن بیعت ناگزیر یادت رفته؟


دعوای سقیفه رفت زود از یادت غوغای فدک نرفته بود از یادت؟
من بودم و تو چطور باید برود میخ در و بازوی کبود از یادت؟


شیطان و من و تو باز هم هم‌دستیم من بودم و تو به ظالمین پیوستیم
دست من و توست روی دست شیطان من بودم و تو دست علی را بستیم


من بودم و تو تو عمروعاصی یا من؟ تو خطبه بخوان برای مردم تا من...
تنها تو خودت را برسان تا صفین قرآن به سرِ نیزه نمودن با من


آه از شب قدرمان چه تقدیر زدیم آخر به چه جرأت به صف شیر زدیم
آن شب شب قدر کوفه یادت مانده؟ بر فرق علی من و تو شمشیر زدیم


من بودم و تو تیر فراهم کردیم سرنیزه و شمشیر فراهم کردیم
رفتیم به بازار بزرگ مکه یک عالمه زنجیر فراهم کردیم


من بودم و تو چقدر مِی می‏‌خوردیم سرمست شدیم غصه کی می‌‏خوردیم
در فکر امارت خراسان بودیم هر شب نان گندم ری می‏‌خوردیم


من بودم و تو باز مباد از یادت... چندی است که می‌‏رود زیاد از یادت
من بودم و تو نگو که نه! می‏‌ترسم کم‌کم برود ابن زیاد از یادت


مسلم سر زد به کوفه یادت مانده؟ در در در زد به کوفه یادت مانده؟
از هر سو سنگ بود و تیر و نیزه پر پر پر زد به کوفه یادت مانده؟


یک روز سیاه راه بستیم بر او با خیل سپاه راه بستیم بر او
من من من من من تو تو تو تو تو ما به چه گناه راه بستیم بر او؟


یادت آمد خون خدا را من و تو... یادت آمد که کربلا را من و تو...
یادت یادت یادت یادت آمد؟ یادت آمد که خیمه‌ها را من و تو..


اصغر که نشست تیر بر حنجر او مانند کبوتری که بال و پر ِ او...
وقتی که به روی دست بابا جان داد یک سو تنش اوفتاد و یک سو سرِ او


وقتی که تنِ حسین را بر نیزه شمشیر تبر تیر کمان سر نیزه
وقتی وقتی وقتی وقتی وقتی وقتی که سر ِحسین بر سر نیزه...


من بودم و تو به نیزه سر را بردیم من بودم و تو خون خدا را خوردیم
من بودم و تو خرابه و یک دختر من بودم و تو که تشت را آوردیم


اشک و غربت خرابه و یک دختر آه و حسرت خرابه و یک دختر
تشتی از زر میان آن یک خورشید شام و ظلمت خرابه و یک دختر


من هستم و تو بیا به خود برگردیم از هرچه که بود و هرچه شد برگردیم
تکبیر زنان به عشق الله ِ احد شمشیرزنان سوی احد برگردیم


من هستم و تو، غدیر، بیعت با عشق یک لحظه دلپذیر، بیعت با عشق
دستان خداست روی دستان نبی دست من و تو، امیر، بیعت با عشق


من هستم و تو علی دگر تنها نیست زهرای غریب و خون جگر تنها نیست
من هستم و تو به شام باید برویم زینب دیگر در این سفر تنها نیست


یاران همه دارند کفن می‏‌پوشند عطشانند و غرق بانگ نوشانوشند
من هستم و تو مباد از اینجا برویم هرچند چراغ‏‌ها همه خاموشند


فردا دریای خون به پا خواهد شد هر جای جهان کرب و بلا خواهد شد
تیری به گلوی حرمله خواهد خورد سر از تن شمر هم جدا خواهد شد


فردا اصغر نیز تاب خواهد آورد خنده به لب رباب خواهد آورد
عباس برای کودکان تشنه از شط فرات آب خواهد آورد


فردا همه گویند سپه‌دار آمد سقای حرم سید و سالار آمد
در دشت خروش و ولوله می‏‌افتد گویند ابالفضل علمدار آمد


فردا اکبر مؤذن میدان است فردا روز ولادت باران است
فردا سر ِ شمر می‌رود بر نیزه فردا جشن رهایی انسان است


فردا روز عشق و روز شادی است فردا قاسم منتظر دامادی است
به شام کسی نمی‌رود از اینجا فردا جشن تولد آزادی است


فردا زینب تاج سرش را دارد نور چشمش برادرش را دارد
فردا همگی به خیمه برمی‌‏گردند عباس و علی اکبرش را دارد

منابع

طرحی نو در دانشنامه شعر عاشورایی، مرضیه محمدزاده، ج 2، ص: 1034-1040.

پی نوشت

  1. گفت‌وگوی مؤلف با شاعر.‏
  2. 27 رباعی پیوسته از کتاب عاشورایی شین.‏